صبح بخیر..
امروز با مقدار کم شروع کردم بهت بجای شیر خشک شیر پاستوریزه بدم. آخه دکتر آلرژیت گفت که حساسیتت ناچیزه و دکتر من هم گفت که اگه 20 دقیقه شیرو بجوشونم تمام موارد آلرژیزاش از بین میره و با کمی آب غلظتشو کمتر کنم. ایشاله که مشکلی پیش نیاد..
صبح دم مهد با دیدن ماشین مامان درسا خوشحال شدی. اما خودش طبق معمول خواب بود:

بعد دیدم دست تکون میدی و میخندی . گفتم نکنه یکی دیگه از دوستاتو دیدی. برگشتم دیدم خاله سولماز مامان پرنیاست. آخه کی اونو میبینه روحیه نمیگیره. سر صبح هم شاده البته اگه کسی ساعت 6:25 صبح با تلفن حالشو نگیره :

بعد خواستم خودت بری تو کلاست آخه کار بانکی داشتم و بعدش زیارت عاشورا. اولش دویدی و رفتی:

اما آخر راه پشیمون شدی. وایستادی تا دودوتا چهارتا کنی ببینی مانی بهتره یا مهد. مطمئنن مانی و برگشتی و من هم قایم شدم و شروع کردی به گریه.

دلم نیومد و گرفتمت و بردم پیش خاله بهار. اون هم با کش موهای رنگی و چیزای دیگه سرگرمت کرد. روز خوبی داشته باشی گلم..
راستی آیاتای گلی هم اومده تهران. اما اونقدر مامانش کار داره نمیان خونمون. اما قراره یه جا ببینیمشون.. این هم یکی دیگه از سفرهای کوتاهشونه.. چه میشه کرد..
اینترنتم قطع شد نگو کابل شبکه رو تکون دادم. شش ساعت زنگ زدم مرکز فناوری و ازین حرفا. بنده خدا گفت سیمتو چک کن و بالاخره وصل شد..
موضوع : روز نوشت دو سال و نیمگی | بازدید : 5 مرتبه
صبح بخیر. یه جلسه و مهمونهای خیلی مهم دارم.. بعدا سر میزنم.
من اومدم. حالم بده سرما خوردم اساسی. زیاد تو جلسه سه نفره نتونستم از خودم نظر در کنم. فقط با عطسه حرفاشونو تایید میکردم و یه ماسک گنده زدم جلو دهنم و اونا هم فکر نکنم خیلی خوششون اومده باشه. از ستاد نانو اومده بودن و جلسه اصلی روز سه شنبه بعده. مثلا ما سه تا گنده ترهای کارگروه بودیم و باید یه چیزهایی رو از قبل هماهنگ میکردیم...
اما جدا از شوخی ضایع شدم و خجالت کشیدم. با بینی قرمز و..
صبح که اومدیم مهد حال و حوصله نداشتی..اما یهو یکی گفت عمو شهرام اومده کلی حال و روزت عوض شد و گفتی مانی توتو چی چی کنیم بریم پایین. ظاهرا دمباله همو میگیرید و به صف میرید پیش عمو شهرام . خوش بگذره..

الان رفتم درمونگاه و مامان پرنیا یه آمپول کرد تو حلقم. امیدوارم بهتر بشم..
زمانیکه اومدم دنبالت اوج حال خرابیم بود:


محیا و درساخُسلوی (پیشرفت از گُستَلی به خُسلوی):

هستی - هستی - درسا:


و ریحانه توچولو:


و سال بالایی های ناز: پانیذ محیا عظیمی و آرتین خان:

بعد از عکس سه تاییشون افتادن سر شکلات سنگیهای محیا:

بالاخره خودمو به خونه رسوندم و مگه گذاشتی چشم رو هم بذارم!!! قات زدم( تازه فهمیدم با ت هست و نه ط. مرسی مامان کوروشی) زنگیدم به بابایی که زودتر بیاد و منو نجات بده. بابایی هم اومد و داروهامو تهیه کرد و خوردم و دیدم بهترم و خوابیدن هم با شما فایده ای نداره.
بلند شدم یه سوپکی گذاشتم برای شما هم شام. چند روزه که اصلا غذای اصلیتو نمیخوری و فقط برنج خالی.
دیگه مشغول بازی شدی و من هم ناراحت ازینکه چرا نمیتونم بهت وقتی اختصاص بدم. هر چند دیگه بچه نیستی که کنارت بشینم و شیرت بدم.
محیا در حال خوندن کتاباش:


باهات تراشه هم کار کردم و بعد مدتها هنوز هم جملات یادت بود. من قربونت برم..
دخملی شامشو خورده و لباس کار فرداشو پوشیده تا بره بخوابه تا فردا بره مهد:

موضوع : روز نوشت دو سال و نیمگی | بازدید : 7 مرتبه
صبح زودتر راه افتادیم و از مسیر جدیدی که کشف کردم کمتر به ترافیک خوردیم و زود رسیدیم.. اولش رایا و صدفی با موهای شنیون شده رو دیدیم..
این خانم با کلاسه رایاست..

و اینجا هم عینکشو برداشته و دست به کمر ژست گرفته:

و این هم صدفی با شنیون مخصوصش و از زوایای مختلف:

و بعد شما خواستی بریم تو کلاس. اما تو کلاستون پر شده بود از آقا پسرهایی که جدید اومده بودن. بعد رفتی کارای بهداشتی صبحتو انجام بدی:

محیا گلی اومده دست و صورتشو بشوره..


قربونش برم من..
امروز مصمم شدم ببرمت دکتر آلرژی تا تست بگیریم. هرچند حساسیت فصلی زیادی نداری. بیشتر بخاطر اینکه نمیتونی شیر بخوری..
بقیه تو ادامه مطلب:
ادامه مطلب...
موضوع : روز نوشت دو سال و نیمگی | بازدید : 39 مرتبه
صبحت بخیر. همه به سختی از خواب بیدار شدیم. خدا امروز به دادمون برسه. تو مهد داشتی برای خاله بهاره از دریا و اسب و..میگفتی.تخم آفتابگردون رو از تو ماشین کشف کردی . من هم برات ریختم تو ی لیوان و گفتی مانی به هستی ام بدم تا چاقالو بشه..من فدات بشم که اینهمه دوستاتو دوست داری.
روز خوبی داشته باشی. من که امروز برسم خونه کلی جابجا کردنی دارم.. تو رو خدا همراهی کن..
دم مهد هم چند تا عشقولانه با دوستت کردی و رفتیم خونه.

محیا و هستی:

مانی فدای اون ژستت بشه که هستی رو اینجوری بغل کردی. یاد شب حنابندونم افتادم که لباسم نارنجی بود. اشک تو چشام جمع شد. از الان بگم من که تو رو به کسی نمیدم..مانی فدای اون قد کشیده و ظریفت بشه. کشیده و ظریفو خانم دکتر تو سونوت بهم گفت.. مانکن دخملم..
فکر کنم واسه اینکه دستت بهش برسه له اش کردی بچه مردمو!!!

و همچنان عشقولانه ها ادامه داره. تعجب میکنم چون جز به من و خاله جون وحیده به هیچ کس اینجوری نمیچسبی حتی باباعلی بیچاره که خیلی دوسش داری!!! هستیه دیگه..

و بعد از پرنیا خواستی بشینه تا تابش بدی:

بی معرفت گذاشت و رفت و شما رو با تاب تنها گذاشت:

موقع تاب خوردن اتفاقات جالب دیگه ای هم افتاد. دوتا از بچه ها که یادم نیست کیا بودن رو تاب نشسته بودن و پایین نمیومدن . ما و درسا و ستایش و ماماناشون هم منتظر تا یه کدوم بیان پایین تا شما سوار بشین. بعد از چندی یکی رضایت داد و اومد پایین. یهو ریحانه توچولو از دور با سرعت خودشو به تاب خالی میرسونه و اصرار داره که سوار بشه.. ( کلا ما اونجا شلغم بودیم ریحانه جون
!!! من از خنده روده بر شدم اما مامانش طفلکی رو بزور تو صف نشوند تا بقیه سوار بشن.. واقعا این بچه ها دنیایی دارن..
و این هم محیا عظیمی که مامانش برامون خوابهای خوب میبینه:

تو خونه لباس کوزتی تنم کردم و افتادم به جون خونه..بادمجونا رو کباب و خرد کردم. میوه ها رو تو سبد چیدم و گذاشتم یخچال. سبزیها رو پاک کردم. باقالیها رو خلالی و فریز کردم . لباس چرکها رو جدا کردم و شستم. تمیزها رو تا و جابجا کردم. شما هم هی میگفتی بریم با آنا بستنی آبی بخوریم. من هم گفتم وقت نمیشه بریم بیرون. به بابایی میگم برات بخره اما رضایت نمیدادی..
بابایی که اومد و بستنیتو خوردی و من هم کمی آش برای شما و بابایی گرم کردم که نخوردی و پلو میخواستی.
کشک بادمجون برا خودمون و واسه شما پلو درست کردم. اما تا آماده بشه خوابیدی. جارو برقی کشیدم و یه دوش گرفتم و نشستم پای کامپیوتر تا به کارهایی که برای فردا قولشو داده بودم برسم و راس ساعت 11 کارم تموم شد و بیهوش افتادم تو جام..
موضوع : روز نوشت دو سال و نیمگی | بازدید : 10 مرتبه
امروز ازون روزات که خاله هدی با خوندن پستش میگه شما شمالیها چطور اینهمه انرژی دارین. در واقع ربطی نداره چون خود شمالیها من جمله بابا علی هم تو کفم مونده و به من میگه قرص انرژی زا میخوری.چشم زخمها بخوره به تخته..
صبح زود بیدار شدم تا با عمه هات بریم خیاطی خاله جون تا چند دست دیگه لباس سفارش بدیم و بدَن. تا 11 اونجا بودیم و اونا خسته و کوفته با آژانس برگشتن خونه مامان بزرگ و من تازه آغاز راه..
با خاله جون عسل رفتیم جمعه بازار. تو این گرما و اونهمه مساحت بازار. همه جا رو گشتیم و کلی چیزمیزهای خوشمزه و واسه شما هم شلوارک جین دیدم خوشم اومد گرفتم. باغ وحش حیواناتی رو که مادرجون برات خرید و تکراری بود دادم و برات راکت بدمینتون گرفتم و کلی هم از اون خوشت اومد.
خلاصه عرق ریزان و نالان رسیدیم خونه مادرجون و نهارمونو خوردیم و دیگه نشد بریم خونه مامان بزرگ. چون اونا هم عروسی بودن و نبودن. سر نهار یه طرح دیگه ریختم گفتم بچه ها پاشید یریم دریا. البته من از دریا اصلا خوشم نمیاد فقط جمع بچه ها و اینکه شما دریا رو بیشتر ببینی و ترست بریزه. پاشدیم تو گرما رفتیم و کلی خوش گذشت و برگشتیم. امین جون و مرجان و مهرناز و خاله جون وحیده.

بقیه عکسها تو ادامه مطلبه:
ادامه مطلب...
موضوع : روز نوشت دو سال و نیمگی | بازدید : 58 مرتبه




