یک کم از کارات تعریف کنم:
کلی حرف یادت دادن و تقریبا همه چی رو واضح میگی. نمیدونم چرا نمیتونی بگی قاشق
با خودت شعر میخونی، لی لی لی لی حوضک میخونی، تاب تاب عباسی میخونی و.... اسم خودتو میگی هرچند اولش با دهن باز میگفتی مایا و ما کلی میخندیدیم. اسم منو هم میگی و به همه رنگها میگی سبز. هرچند سبز نباشه...از فرشاد و محمد رضا میترسی.
شعر کله کله پدرجونو خیلی دوست داری و تو خونه تکرار میکنی و هر وقت یادش میفتی خنده رو لبات میشینه. اون هم وقتی شما نیستی تو خونه واسه خودش میخونه و به یاد شما و رقصیدنات، لذت میبره. دلمون براشون خیلی تنگ میشه مگه نه گلم؟؟؟؟
صبح زود پیش مادر جون میرفتی و واست شیر و تخم مرغ درست میکرد و خیلی به اینکار عادت کردی. چندین بار ناخنتو گرفتی و موهاتو خوب مرتب کردی و جایزه لاک میگرفتی.
شدیدا پستونک خور شدی نمیدونم ازت بگیرمش، انگشت خور میشی یانه.
مصرف پوشکت بدلیل پر خوری یا بدخوری به شدت بالا رفته بود...خواستم از پوشک بگیرمت اما دیدم تعطیلاتم رو با حرص و جوش الکی خراب نکنم بهتره. تازه شما هنوز خیلی کوچیکی و فقط 20 ماهته...همینقدر که شیر رو ازت گرفتم خودش کلیه گلم..
اصلا طاقت شنیدن جواب منفی رو نداری. حرف حرف خودته وگرنه قهر میکنی و ظرف غذا و یا لیوان آب رو برمیگردونی. خیلی این کارت من و بابایی رو ناراحت میکنه. مامان بزرگ میگه به خود بابایی رفتی....
دیگه از پارک و استخر توپ زده شدی. بقول دایی جون هر چی به بچه برسی و بیشتر در اختیارش بذاری متوقع تر میشه راست میگفت. باید برگردیم خونمون تا دوباره بسازمت. خونه مادرجون و مامان بزرگ حسابی شاهزاده خانم بودی و همه خواهشات سریعا انجام میشد.
اینجا ازین خبرها نیست گلم...شوخی کردم حالا به دل نگیر. فقط قول بده کمتر شیطونی کنی تا مانی کمتر خسته بشه.
دوستت دارم گلم با همه قلدر بازیها و شیطنتهات![]()
[موضوع : تعطیلات تابستانی]
صبح به دلیل گرما حوصله رفتن به بازارو نداشتم. با کلی غم و دلتنگی ساعت ١٢ حرکت کردیم به سمت تهران. پدر جون که یکسره اشک میریخت و همه ناراحت دوری از تو بودند.
خیلی زود تعطیلات تموم شد و من هم که دوباره مسوولیت شما و خونه و آشپزی را باید از سر می گرفتم و بدتر از همه اینکه ماه رمضون رو درکنار خانواده نمیتونیم باشیم، همه و همه علتهایی بودن که اصلا دلم نمیخواست برگردم... اما مجبور بودیم.
با بابایی دوش گرفتی و شام خوردی و خوابوندت و من هم به کارهای خودم و شما و بابایی رسیدم تا فردا بریم سرکار
. غروب جمعه و حس بد بعد تعطیلات ...

[موضوع : تعطیلات تابستانی]

صبح با خاله جون عسل، برای کار دایی جون وحید..ایشاله هرچی خدا بخواد. بعد سرخاک خاله جون زهره رفتم. عصری هم آماده شدیم و رفتیم برای تولد محمدجواد. با همه اتفاقهای خوب و بدش چقدر خوش گذشت...نمیذاشتی کسی کنارم وایسته و باهام عکس بگیره. میگفتی مانی منه...کلی رقصیدی..و بادکنک ترکوندی...و تولد مبارک خوندی!!!! اما همه می گفتن که تولد شما یک چیز دیگه بود..
/(577).gif)
فقط یک عکس تونستم از روز تولد محمد جواد بذارم بقیه اش دسته جمعیه..

[موضوع : تعطیلات تابستانی]
صبح خیلی زود بیدار شدم و به بیمارستان بهشتی برای گرفتن عکس دستم رفتم. به داروخونه دوستم رفتم اما خودش نبود و به داروخونه دوستم سری زدم اما خودش نبود. برای موهای شما هم یک شامپوی جدید گرفتم. ایروکس. چون از بس تو طول روز حموم میری دیگه موهات خشک و بد حالت شده. بعد به خونه مامی بزرگ رفتیم و از اونجا هم خونه سارا جون. چون بابا و مامانش از مکه برگشته بودن.و شما هم که کلی شیطونی کردی.
بعد نهار هم برگشتیم خونه مادر جون. عصری با بچه ها رفتیم پارک و اونا هم طبق معمول با دوچرخه اومده بودن
و
و شب هم همه خونه مادرجون و تو حیاطش جمع شدن و کباب درست کردیم
[موضوع : تعطیلات تابستانی]
بابا علی هنوز خوابیده. باید بیدار بشه و ماشین رو ببره گارانتی. شما هم کنارش سخت خوابیدی. بابا علی بعد از گذشتن ده روز از تعطیلات تصمیم گرفت ماشین رو دراختیار ما بذاره. البته نذاشتم تا حالا هم به ما بد بگذره.
امروز ساعت ٣ با بچه های خالها تو پارکینگ یک بابلسر، تو منطقه طرح بانوان قرار داریم.

مهرناز جون حسابی پوشوندتت که نسوزی


بعد شنا...

وای چقدر شنا خوش گذشت. درسته رودخونه تمیزتره اما دریا یک چیز دیگست. حیف که نمیذاشتم عکس بگیریم.بعد شنا عصرونه و بعدش هم بستنی خوردیم. خیلی سوختی. کاملا برتزه شدی و همش هم تقصیر من بود. آخه فقط برای مدت کوتاهی کلاه و عینکتو تحمل میکردی
شب خیلی خسته و بیحال بودی و زود خوابیدی
[موضوع : تعطیلات تابستانی]
.: Weblog Themes By Pichak :.





