بستن تبلیغات

تعطیلات تابستانی

برای نازنین دُختم

محیا یعنی زندگی

سلام به دوستای خوب و همراه همیشگی...

ازونجا که سر زدن به همه شما عزیزان و کپی و پیست کردن یه پیام تبریک بنظرم جالب نیس، اومدم اینجا تا به همه دوستان پیشاپیش عیدو تبریک بگم.. و دعا کنم سال پر خیرو برکتی براتون رقم بخوره و روزهای آخر سال خودتون و عزیزاتون از گزند اتفاقای بد در امان باشید.

برای دوستایی هم که روزهای آخر سال برای عزیزاشون اتفاقای کوچیک و بدی افتاد سلامتی آرزو میکنم و از همه دوستام میخوام ما رو سر سفره های کوچیک و پر از محبت هفت سینشون از یاد نبرند و موقع تحویل سال دعای خیر  برای خودم و خانواده ام التماس دارم.. شاد باشید و خوشیهاتون بی انتها..قلبقلب

در پایان از دوستانی که صفحه وبلاگمونو باز کردن و با قفل و زنجیر مواجه شدن عذر میخوام.. دوستتون دارم..ماچماچ


نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند 1392ساعت 8:21 توسط مامان مریم

یک کم از کارات تعریف کنم:

کلی حرف یادت دادن و تقریبا همه چی رو واضح میگی. نمیدونم چرا نمیتونی بگی قاشقبا خودت شعر میخونی، لی لی لی لی حوضک میخونی، تاب تاب عباسی میخونی و.... اسم خودتو میگی هرچند اولش با دهن باز میگفتی مایا و ما کلی میخندیدیم. اسم منو هم میگی و به همه رنگها میگی سبز. هرچند سبز نباشه...از فرشاد و محمد رضا میترسی.

 شعر کله کله پدرجونو خیلی دوست داری و تو خونه تکرار میکنی و هر وقت یادش میفتی خنده رو لبات میشینه. اون هم وقتی شما نیستی تو خونه واسه خودش میخونه و به یاد شما و رقصیدنات، لذت میبره. دلمون براشون خیلی تنگ میشه مگه نه گلم؟؟؟؟

صبح زود پیش مادر جون میرفتی و واست شیر و تخم مرغ درست میکرد و خیلی به اینکار عادت کردی. چندین بار ناخنتو گرفتی و موهاتو خوب مرتب کردی و جایزه لاک میگرفتی.

 

شدیدا پستونک خور شدی نمیدونم ازت بگیرمش، انگشت خور میشی یانه. مصرف پوشکت بدلیل پر خوری یا بدخوری به شدت بالا رفته بود...خواستم از پوشک بگیرمت اما دیدم تعطیلاتم رو با حرص و جوش الکی خراب نکنم بهتره. تازه شما هنوز خیلی کوچیکی و فقط 20 ماهته...همینقدر که شیر رو ازت گرفتم خودش کلیه گلم..

اصلا طاقت شنیدن جواب منفی رو نداری. حرف حرف خودته وگرنه قهر میکنی و ظرف غذا و یا لیوان آب رو برمیگردونی. خیلی این کارت من و  بابایی رو ناراحت میکنه. مامان بزرگ میگه به خود بابایی رفتی....

دیگه از پارک و استخر توپ زده شدی. بقول دایی جون هر چی به بچه برسی و بیشتر در اختیارش بذاری متوقع تر میشه راست میگفت. باید برگردیم خونمون تا دوباره بسازمت. خونه مادرجون و مامان بزرگ حسابی شاهزاده خانم بودی و همه خواهشات سریعا انجام میشد.girl_cray2.gif اینجا ازین خبرها نیست گلم...شوخی کردم حالا  به دل نگیر. فقط قول بده کمتر شیطونی کنی تا مانی کمتر خسته بشه.

دوستت دارم گلم با همه قلدر بازیها و شیطنتهات

 

 

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 12:11 توسط مامان مریم |

صبح به دلیل گرما حوصله رفتن به بازارو نداشتم. با کلی غم و دلتنگی ساعت ١٢ حرکت کردیم به سمت تهران. پدر جون که یکسره اشک میریخت و همه ناراحت دوری از تو بودند.

خیلی زود تعطیلات تموم شد و من هم که دوباره مسوولیت شما و خونه و آشپزی را باید از سر می گرفتم و بدتر از همه اینکه ماه رمضون رو درکنار خانواده نمیتونیم باشیم، همه و همه علتهایی بودن که اصلا دلم نمیخواست برگردم... اما مجبور بودیم.

 با بابایی دوش گرفتی و شام خوردی و خوابوندت و من هم به کارهای خودم و شما و بابایی رسیدم تا فردا بریم سرکار. غروب جمعه و حس بد بعد تعطیلات ...

 

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:54 توسط مامان مریم |

 

 

صبح با خاله جون عسل، برای کار دایی جون وحید..ایشاله هرچی خدا بخواد. بعد سرخاک خاله جون زهره رفتم. عصری هم آماده شدیم و رفتیم برای تولد محمدجواد. با همه اتفاقهای خوب و بدش چقدر خوش گذشت...نمیذاشتی کسی کنارم وایسته و باهام عکس بگیره. میگفتی مانی منه...کلی رقصیدی..و بادکنک ترکوندی...و تولد مبارک خوندی!!!! اما همه می گفتن که تولد شما یک چیز دیگه بود..

 فقط یک عکس تونستم از روز تولد محمد جواد بذارم بقیه اش دسته جمعیه..

محیا در تولد محمد جواد

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:11 توسط مامان مریم |

صبح خیلی زود بیدار شدم و به بیمارستان بهشتی برای گرفتن عکس دستم رفتم. به داروخونه دوستم رفتم اما خودش نبود و به داروخونه دوستم سری زدم اما خودش نبود. برای موهای شما هم یک شامپوی جدید گرفتم. ایروکس. چون از بس تو طول روز حموم میری دیگه موهات خشک و بد حالت شده. بعد به خونه مامی بزرگ رفتیم و از اونجا هم خونه سارا جون. چون بابا و مامانش از مکه برگشته بودن.و شما هم که کلی شیطونی کردی.

بعد نهار هم برگشتیم خونه مادر جون. عصری با بچه ها رفتیم پارک و اونا هم طبق معمول با دوچرخه اومده بودن وو شب هم همه خونه مادرجون و تو حیاطش جمع شدن و کباب درست کردیم

 

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:12 توسط مامان مریم |

بابا علی هنوز خوابیده. باید بیدار بشه و ماشین رو ببره گارانتی. شما هم کنارش سخت خوابیدی. بابا علی بعد از گذشتن ده روز از تعطیلات تصمیم گرفت ماشین رو دراختیار ما بذاره. البته نذاشتم تا حالا هم به ما بد بگذره.

امروز ساعت ٣ با بچه های خالها تو پارکینگ یک بابلسر، تو منطقه طرح بانوان قرار داریم.

مانی و محیا

مهرناز جون حسابی پوشوندتت که نسوزی

بعد شنا...

وای چقدر شنا خوش گذشت. درسته رودخونه تمیزتره اما دریا یک چیز دیگست. حیف که نمیذاشتم عکس بگیریم.بعد شنا عصرونه و بعدش هم بستنی خوردیم. خیلی سوختی. کاملا برتزه شدی و همش هم تقصیر من بود. آخه فقط برای مدت کوتاهی کلاه و عینکتو تحمل میکردی

شب خیلی خسته و بیحال بودی و زود خوابیدی

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:12 توسط مامان مریم |


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید



نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:12 توسط مامان مریم |

صبح شما و بابایی خونه مادرجون خواب بودین که من رفتم سراغ کارهای بانکی و .....مامان بزرگ رفته رشت دنبال کارهای عمو رضا..

با دایی جون وحید یک جای خوب رفتم. بعدا که همه چی جور شد واست تعریف میکنم که کجا رفتیم...

نهارخونه خاله جون عسل اومدیم چون ADSL دارن و من راحت میتونم وبلاگتو بروز کنم. بابایی رفت خونه چوبست یک کم استراحت کنه.

مریضیت بهترشده و الان داری با مهرناز بازی میکنی و نقاشی میکشی. با تعجب دیدم خیلی از رنگهای مدادرنگی رو بلدی بگی...

الان هم میخواییم خونه پریسا جمع بشیم و شب هم خونه دایی جون قاسم...اما اونجا خیلی بد اخلاق بودی و گریه میکردی...من هم سر قضیه ماشین یک کم ناراحت بودم و ازینکه مجبور بودیم تو این گرما بدون ماشین باشیم ناراحت بودم. آخر شب عمو محمد اومد و ماشین رو به بابایی داد و اون شب همه برگشتیم خونه مادرجون

واسه امروز عکس ندارم...

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:12 توسط مامان مریم |

صبح جمعه همکارای بابایی از تهران اومدن خونه مامی بزرگ و نشد که بابایی استراحت کنه و دل ما هم از بابت این قضیه خنک شد. بعدش اومد دنبال ما و ما هم رفتیم اونجا و چون تعطیلات تابستونی بود همه عمه ها و عموهات جمع بودند. جمعه بازار هم نرفتیم چون هوا خیلی گرم بود. عصری هم با مهمونها و فامیلای بابایی به دریا رفتیم و چون جا زیاد داشتیم ، رفتیم دنبال کیمی و کوروش و بابایی و مانی اش و با وجود اونا بیشتر خوش گذشت..

تنها تفریح همراه بابایی

کوروش هم که همه جوره هواتو داشت

بابایی هم کلی با کیمیا و مامانش والیبال ساحلی بازی کردند. اما بابایی و بعدش آقا محمود و حسین همگی خسته شدند و این مادر و دختر انگار نه انگار...آخه جفتشون ورزشکارن ناسلامتی.ای ول کیمی جون....

والیبال ساحلی

 و کوروش زیر خروارها ماسه و اما خوشحال...

این هم کیمی و مانی و باباش:

کیمیا و بابا و مامانش

این گل پسر هم خیلی سعی کرد با شما دوست بشه اما شما محل نذاشتی و طفلکی ناراحت شد..ای ول دخملم...

 

شب هم برگشتیم خونه مادر جون تا خودمونو واسه مسافرت فردا آماده کنیم...چقدر خوبه بیکار باشی و هر روز بری یکجا بگردیHappy Dance

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:12 توسط مامان مریم |

صبح با مرجان و مهرناز و کیمیا صبحونه رو خونه خودمون خوردیم. البته بگم خاله جون وحیده حس و حال نداشت و الکی قهر کرد و با ما نیومد...خیلی خوب بود . فقط ابتدای شب ازینکه کولر نداشتیم کمی گرممون شد...آخرین جلسه دندونپزشکی ام رو رفتم و شما هم تو استخرت تو حیاط خونه مادرجون آب بازی کردی و الان هم بعد صرف نهار، زیر کولر خونه مادرجون، تو خواب عمیق نیمروز تابستونی رفتی و من هم مشغول نوشتن...

آب بازی

دایی جون وحید هم که با فشار آب دنبالت کرد و آرامشتو بهم زد

نکن دایی جون

عصر سرخاک خاله جون رفتیم و شما با انگشتهای کوچیکت روی سنگ داغ مزارش به تقلید از ما فاتحه خواندی و مادرجون با دیدن این صحنه کلی گریه کرد. که چرا خاله جون، شما رو ندیده رفت....

سر خاک

این هم سنگ خاکش:

سنگ خاک خاله جون زهره

ببینین طفلک تو چه روز خوبی از دنیا رفت....روحش شاد

 

عصر آماده شدیم با سحر بریم پارک نوشیروانی همه رفتن و ما با اینکه آماده بودیم به طرز ناجوانمردانه ای جا موندیم.همش هم تصیر کوروش و مانی اش بود. شب هم ، وام قرض الحسنه خانوادگی به اسم شما افتاد و این خیلی خوب بود...

بابا علی هم شب بعد یک هفته از تهران برگشت و میخوام همه بدونن...نیومد پیش ما و یکراست رفت خونه مامانش. چون خسته بود و خواست بخوابه و فردا بیاد پیشمون. بچه ننه است مگه نه؟؟؟ ما هم باهاش قهر کردیم 

نوشته شده در چهارشنبه 2 شهريور 1390ساعت 11:00 توسط مامان مریم |

صبح فقط دندونپزشکی رفتم!! سر نهار دایی جون وحید حس حسادتتو نسبت بمن برانگیخت و گفت: مانی منه و شما برای انتقام توی چشام چنگ انداختی و رگهای چشام پاره و چشم چپم پر از خون مردگی شد.

عصری هم خونه زندایی دوره فامیلی بود و رفتیم و خیلی خوش گذشت. شام هم همونجا موندیم.

 کیمیا هم اومد و آخر شب با هم به خونه خودمون رفتیم و اولین و آخرین شبی بود که تو تعطیلات اونجا خوابیدیم. آخه دلمون نمیاد خونه مادر جونو ول کنیم و بریم خونه خودمون

محیا در خونه جدید

نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |
صفحه قبل 1 2 صفحه بعد