برای نازنین دُخترانم محیا و دوقلوها

محیا یعنی زندگی

محیا خانمی دردانه

 

+ نوشته شده در دوشنبه 1 ارديبهشت 1393ساعت 9:43 توسط مامان مریم

30/تیر/90

صبح با مرجان و مهرناز و کیمیا صبحونه رو خونه خودمون خوردیم. البته بگم خاله جون وحیده حس و حال نداشت و الکی قهر کرد و با ما نیومد...خیلی خوب بود . فقط ابتدای شب ازینکه کولر نداشتیم کمی گرممون شد...آخرین جلسه دندونپزشکی ام رو رفتم و شما هم تو استخرت تو حیاط خونه مادرجون آب بازی کردی و الان هم بعد صرف نهار، زیر کولر خونه مادرجون، تو خواب عمیق نیمروز تابستونی رفتی و من هم مشغول نوشتن...

آب بازی

دایی جون وحید هم که با فشار آب دنبالت کرد و آرامشتو بهم زد

نکن دایی جون

عصر سرخاک خاله جون رفتیم و شما با انگشتهای کوچیکت روی سنگ داغ مزارش به تقلید از ما فاتحه خواندی و مادرجون با دیدن این صحنه کلی گریه کرد. که چرا خاله جون، شما رو ندیده رفت....

سر خاک

این هم سنگ خاکش:

سنگ خاک خاله جون زهره

ببینین طفلک تو چه روز خوبی از دنیا رفت....روحش شاد

 

عصر آماده شدیم با سحر بریم پارک نوشیروانی همه رفتن و ما با اینکه آماده بودیم به طرز ناجوانمردانه ای جا موندیم.همش هم تصیر کوروش و مانی اش بود. شب هم ، وام قرض الحسنه خانوادگی به اسم شما افتاد و این خیلی خوب بود...

بابا علی هم شب بعد یک هفته از تهران برگشت و میخوام همه بدونن...نیومد پیش ما و یکراست رفت خونه مامانش. چون خسته بود و خواست بخوابه و فردا بیاد پیشمون. بچه ننه است مگه نه؟؟؟ ما هم باهاش قهر کردیم 

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 شهريور 1390ساعت 11:00 توسط مامان مریم |

28/تیر/90

صبح دایی جون اکبر اومد و دید خوابی. دیگه به بودنت عادت کردن و این وقتی بری واسشون سخت میشه... دایی جون وحید هم واست لاک میزد تا بتونم موهاتو شونه کنمو ناخوناتو بگیرم

محیا با موهای مرتب

مرسییی داش وحید

و چه ذوقی...با همه دعوا داری مخصوصا خاله جون سمانه و همش بهش میگی: بویا، بویا یعنی از خونه برو بیرون. واقعا که!!!!خاله جون میگه در آینده رئیس جایی بشی خیلی خوبه. همه رو از اتاقت بیرون میکنی. بهت میاد... اما با دایی جون وحید خیلی خوبی و همش بهش میگی: اینجا بشین یعنی پیش خودت...

 دندونپزشکی رفتم و بعدش حقوق خودم و بابایی رو برداشتم و دونه دونه قسطها رو دادم...امروز قرار بود بریم دریا. اما مینا زنگ زد و کنسلش کرد و بعد از خواب سنگین بعد ظهرت ما هم رفتیم شهربازی مریم و اونجا کلی ذوق زده شدی..

وسط خواب بلند شدی و تلت رو به سرت زدی و نشسته دوباره خوابت برد. مثل دایی جونات تو خواب حرف میزنی و عکس العمل نشون میدی

 این هم عکسهای شهر بازی:

از این خونه خیلی خوشت اومده بود...

این اولین بار بود که تو استخر توپ رفتی و چه عشقی کردی...

جانان و مادرشو اونجا دیدیم و باهم سوار اسب شدید. مادر جانان دختر عموی منه عزیزم.. 

یک روز خوب با مانی

تو استخر یک دختر کوچولو، تا اومد چنگت زد و شما هم خیلی ناراحت شدی....

شب هم حاجی خوران بابای ساحل بود و چون بابایی نبود نرفتیم.

+ نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390ساعت 12:38 توسط مامان مریم |

درباره دخترم

یک کم از کارات تعریف کنم:

کلی حرف یادت دادن و تقریبا همه چی رو واضح میگی. نمیدونم چرا نمیتونی بگی قاشقبا خودت شعر میخونی، لی لی لی لی حوضک میخونی، تاب تاب عباسی میخونی و.... اسم خودتو میگی هرچند اولش با دهن باز میگفتی مایا و ما کلی میخندیدیم. اسم منو هم میگی و به همه رنگها میگی سبز. هرچند سبز نباشه...از فرشاد و محمد رضا میترسی.

 شعر کله کله پدرجونو خیلی دوست داری و تو خونه تکرار میکنی و هر وقت یادش میفتی خنده رو لبات میشینه. اون هم وقتی شما نیستی تو خونه واسه خودش میخونه و به یاد شما و رقصیدنات، لذت میبره. دلمون براشون خیلی تنگ میشه مگه نه گلم؟؟؟؟

صبح زود پیش مادر جون میرفتی و واست شیر و تخم مرغ درست میکرد و خیلی به اینکار عادت کردی. چندین بار ناخنتو گرفتی و موهاتو خوب مرتب کردی و جایزه لاک میگرفتی.

 

شدیدا پستونک خور شدی نمیدونم ازت بگیرمش، انگشت خور میشی یانه. مصرف پوشکت بدلیل پر خوری یا بدخوری به شدت بالا رفته بود...خواستم از پوشک بگیرمت اما دیدم تعطیلاتم رو با حرص و جوش الکی خراب نکنم بهتره. تازه شما هنوز خیلی کوچیکی و فقط 20 ماهته...همینقدر که شیر رو ازت گرفتم خودش کلیه گلم..

اصلا طاقت شنیدن جواب منفی رو نداری. حرف حرف خودته وگرنه قهر میکنی و ظرف غذا و یا لیوان آب رو برمیگردونی. خیلی این کارت من و  بابایی رو ناراحت میکنه. مامان بزرگ میگه به خود بابایی رفتی....

دیگه از پارک و استخر توپ زده شدی. بقول دایی جون هر چی به بچه برسی و بیشتر در اختیارش بذاری متوقع تر میشه راست میگفت. باید برگردیم خونمون تا دوباره بسازمت. خونه مادرجون و مامان بزرگ حسابی شاهزاده خانم بودی و همه خواهشات سریعا انجام میشد.girl_cray2.gif اینجا ازین خبرها نیست گلم...شوخی کردم حالا  به دل نگیر. فقط قول بده کمتر شیطونی کنی تا مانی کمتر خسته بشه.

دوستت دارم گلم با همه قلدر بازیها و شیطنتهات

 

 

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 12:11 توسط مامان مریم |

7/ مرداد/90

صبح به دلیل گرما حوصله رفتن به بازارو نداشتم. با کلی غم و دلتنگی ساعت ١٢ حرکت کردیم به سمت تهران. پدر جون که یکسره اشک میریخت و همه ناراحت دوری از تو بودند.

خیلی زود تعطیلات تموم شد و من هم که دوباره مسوولیت شما و خونه و آشپزی را باید از سر می گرفتم و بدتر از همه اینکه ماه رمضون رو درکنار خانواده نمیتونیم باشیم، همه و همه علتهایی بودن که اصلا دلم نمیخواست برگردم... اما مجبور بودیم.

 با بابایی دوش گرفتی و شام خوردی و خوابوندت و من هم به کارهای خودم و شما و بابایی رسیدم تا فردا بریم سرکار. غروب جمعه و حس بد بعد تعطیلات ...

 

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:54 توسط مامان مریم |

23/تیر/90

 

صبح که بیدار شدی. با اردک و هاپو بازی کردی. به باغ مامی بزرگ رفتیم. رابطه ات باهاش خیلی خوبه اما با عمو رضا نه...

بعد از ظهر برگشتیم خونه مادرجون. با علیرضا، ماشین بابایی رو شستیم.

عصری به عیادت زن عمو الهام رفتیم. و بعد آماده شدیم برای عروسی مهدی... برای عروسی کفشات کوچیک شدن. باید حتما یکی بخریم...

 

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |

24/تیر/90

 

دیگه همه کلمات رو میگی وبقیه هم حسابی به حرف می گیرنت...خیلی قشنگ میگی وحییییید!!!! از مهرناز یاد گرفتی چشمک بزنی...جمعه بازار رفتم و برات یک پیرهن خوشگل خریدم. برای نوه خاله سهیلا هم یک صندل مثل خودت. واسه شام هم به مرغداری رفتیم....

محیا در شالیزار نزدیک مرغداری

محیا در شالیزار

محیا و مهرناز در مرغداری

 

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |

25/تیر/90

 

صبح خیلی زود از خواب بیدار میشی و با پدرجون و دوچرخه اش میری میگردی. از صبح گذاشتمت پیش بقیه و رفتم اینور و اونور...بیشتر بخاطر جشن امام زمان. چون خیالم از بابتت راحته...و این آرزوییه که همیشه تو تهران دارم. صبح با مادرجون رفتم و واسه خونه جدیدمون یخچال خرید. دستش درد نکنه!!! نهار هم خونه عمه سمیه بودیم...

عید همگی مبارک

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |

26/تیر/90

امروز جشن نیمه شعبانه. طبق معمول صبح زود قبل اینکه پدر بره مرغداری باهاش رفتی یه دوری زدین..با عمه سمیه و امیرحسین به چوبست رفتیم و نهار اونجا بودیم. همه جا جشن بود و شما هم کلی شیطونی کردی و همه رو خسته کردی...این هم جشن نهار در مسجد چوبست:

محیا در مسجد چوبست

عصر برگشتیم و با بچه ها خونه مهرسا رفتیم. اونجا هم زدی دکور عروس خانم رو شکوندی و منو کلی خجالت زده کردی. کاش زودتر از جلو چشمت دور میکردمشون.اینم چند تا عکس...

در حال شیطونی

در حال ورجه وورجه و تخلیه انرژی اضافی

 

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |

27/تیر/90

امروز خونه ایم و هوا حسابی گرمه. بابایی سر کار رفته و ماشین رو با خودش برده و ما هم فعلا جایی نمیتونیم بریم. تازه یادم اومد که کارت سوخت رو هفته پیش تو یکی از پمپ بنزینهای تهران جا گذاشتم و بابایی خیلی عصبانی شد. صبح زود هم با دایی جون و پدر جون به مرغداری رفتی. هنوز طبق عادتت صبحها ساعت 6 بیدار میشی. مادر جون تو حیاط لباس میشست و شما هم کلی آب بازی کردی و حتی پوشک هم نداشتی. همش هم میری تو مغازه و هرچه دلت میخواد میخوری و بعدش هم دل درد میگیری و مادر جونو هم ورشکست میکنی...

در حال بازی و خوردن صبحونه سرپایی

ظهر خسته بودی و زودی خوابیدی

چه خسته!!!!!!

عصری با زندایی بردمت خونه خودمون. بعدش هم با خاله جون سمانه پارک و خیلی ذوق کردی.

این هم یک عکس بی کیفیت از یک پارک بی کیفیت:

 سعی میکنم واسه تعطیلاتت بیشتر وقت بذارم گلم

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |

29/تیر/90

صبح فقط دندونپزشکی رفتم!! سر نهار دایی جون وحید حس حسادتتو نسبت بمن برانگیخت و گفت: مانی منه و شما برای انتقام توی چشام چنگ انداختی و رگهای چشام پاره و چشم چپم پر از خون مردگی شد.

عصری هم خونه زندایی دوره فامیلی بود و رفتیم و خیلی خوش گذشت. شام هم همونجا موندیم.

 کیمیا هم اومد و آخر شب با هم به خونه خودمون رفتیم و اولین و آخرین شبی بود که تو تعطیلات اونجا خوابیدیم. آخه دلمون نمیاد خونه مادر جونو ول کنیم و بریم خونه خودمون

محیا در خونه جدید

+ نوشته شده در يکشنبه 9 مرداد 1390ساعت 10:13 توسط مامان مریم |