26/ اردیبهشت /90- سالگرد ازدواج
.gif)
مبارکه مبارک...امروز سومین سالگرد ازدواج من و بابا علیه
..
.gif)
زنگ زدم بهش یادآوری کنم . گفت چی؟؟ سالگرد ارتحالمونه ؟؟؟؟ بعدش کلی خندید.
بابا علی لوسسسسسس
امشب که بابایی تا دیر وقت کلاس داره.میزاریم جشنمونو آخر هفته که هم وقت بیشتری داشته باشیم هم باباعلی فردا حقوق بگیره و کادو بهتری برای مانی بخره. بهتر نیس دخترم؟؟؟؟

این شعر رو بابایی همون شب به من تقدیم کرد: (البته متن این اثر من باب مزاح سروده شده و مامان های گرامی منو تیر باران نفرمایید)
-
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر....من گرفتم تو نگیر
-
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر....من گرفتم تو نگیر
-
بود یک وقت مرا با رفقاگردش و سیر....یاد آن روز بخیر
-
زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر....من گرفتم تو نگیر
-
یادآن روز که آزاد ز غمها بودم....تک و تنها بودم
-
زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر...من گرفتم تو نگیر
-
بودم آن روز من از طایفه درد کشان....بودم از جمع خوشان
-
خوشی از دست برون رفت شدم لات و فقیر....من گرفتم تو نگیر
-
ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم....بستر راحت و نرم
-
زن مگیر، ارنه شود خوابگهت لای حصیر....من گرفتم تو نگیر
-
بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم....مستحق لگدم
-
چون دراین مسئله بود از خود مخلص تقصیر....من گرفتم تو نگیر
-
من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام ....خر همسر شده ام
-
می دهد یونجه به من جای پنیر...من گرفتم تو نگیر
حتی اگه اینجوری هم باشه بازم ما خانمها برنده ایم مگه نه مامانی؟؟ حالا میخوای از آشنایی خودمون برات بگم؟؟؟پس ادامه مطلب رو بخون...
دوست ندارم مثل این مامانا که همش از بچه خودشون تعریف میکنن باشم. اما بخدا اونقدر رویاجون از رفتار و ادب و کارات و غذا خوردنو.... تو کلاس تعریف میکنه که حیفم میاد واست ننویسم. میگه با همه بچه ها فرق داری سرت گرم کارخودته. تو خوردن و یادگیری. خیلی حرف شنو هستی. اما تو خونه واسه مانی و خونه مادرجون دقیقا برعکسی. شیطونی خرابکاری و بریزو بپاش. عیبی نداره.همینقدر که تشخیص میدی کجا چیکار کنی کلیه. اما گاهی مادرجون از شیطنتات خسته میشه...اما بنده خدا از بس دوست داره چیزی نمیگه.یادمه که عید چه بلایی سر مبل نوعی که تازه چند روز بود که خریدن آوردی.بیچاره امسال نفهمید چطور پذیرایی کرد. بهش که زنگ زدم و گفتم ساناز جون بخاطر بهترین بودن تو مهد بهت جایزه داد بنده خدا از خوشحالی گریه کرد. گفت از طرفش بخورمت. مامان بزرگ هم کلی شاد شد و برات دعا کرد و گفت جایزت یه جوجه..وقتی رفتی شمال.
عصری تو خونه کلی باهات بازی کردم.و همش میخندیدی و ماشاله اونقدر غذا میخواستی که دیگه نمیدونستم چی بهت بدم بخوری. نوش جونت دخترکم. از بس من به پارسا تو خوردن خندیدم سرم اومد. گوشی تلفن رو برداشتی و اول چند تا شماره گرفتی بعد گذاشتی رو گوشت و گفتی الو علیییی...مادر فدات بشه که همه کارامو به ترتیب ضبط میکنی. من و بابایی خیلی مواظب رفتارمون هستیم تا چیز بدی از توش یاد نگیری.خیلی سخت شد زندگیها...
هر کار دستوری که بهت میگم میگیری سریع و انجام میدی. جفت جوراب مانی رو پات کردی و کشیدی بالا و به اون صحنه میخندیدی. حیف که موبایلم تو تعمیرگاه بود (از دست جنابعالی) دوربین هم نداشتم عکس بگیرم. چون کار زیاد داشتم غذاهاتو دادم خودت بخوری.لباسها و قیافت هفت رنگ شده بود.بردمت حموم و با کلی بدبختی و ادا و ادفار و دنبال کردنت ، موهاتو سشوار کشیدم. البته از دور و با درجه ملایم. نی نی که بودی بیشتر از سشوار خوشت میومد..شب هم که بابایی اومد خواب بودی اما کلی بوست کرد...
.gif)
اواسط اردیبهشت 87 بود. تازه ارشدم رو تموم کردم و چند جایی درخواست کار داده بودم. خاله مریم تو دانشگاه امیرکبیر سمینار و پوستر داشت و من هم باهاش رفته بودم اونجا...
از طرفی دیگه شب قبلش.. بابا علی شیفت شب داشت و پکر تو دفترش نشسته بود..عباس آقا پسر خاله من که همکار شوخ بابایی بود اومد پیشش و گفت علی جان چرا دمغی...زن میخوای...و خندیدن...شوخی شوخی عباس آقا یهو به یاد من افتادو جدی جدی موضوع رو با بابا علی مطرح کرد. بابا علی بچه مثبت که خودش کسی رو در نظر نداشت و عباس آقا رو خیلی قبول داشت گفت بریم ببینیم و حرف بزنیم....البته دوره ما اینقدر ازدواجها سنتی نبود و من که ده سال تو تهران تنها زندگی میکردم کسی فکرش رو نمیکرد بزارم بقیه برام تصمیم بگیرن...
شدیدا درگیر سمینار بودم که موبایلم زنگ خورد. از سالن بیرون اومدم جواب دادم دیدم پسرخاله رضاست. موضوع رو مطرح کرد. منم گفتم نمیدونم هرچی هست به خونوادم بگو..اونا هم سریع گفتن و دوختن و تحقیق کردن و خبرم دادن بیا شازده میخاد ببینه و بپسنده.رفتم اما زیاد نشد همدیگه رو بشناسیم. قرار شد مدت کوتاهی بگذره باهم بیشتر آشنا بشیم. علی اومد تهران. کمی با هم حرف زدیم اما اونقدر عجله داشت که نفهمیدم کی بله رو دادیم. همش بخاطر اطمینانی بود که هردو خانواده به عباس آقا داشتیم.روز خواسنگاری شد اونقدر مهریه رو بالا گفتم که علیرغم مخالفت خانواده خودم کوتاه نیومدم و خواستگاری بهم خورد . واسه خودم دلیل داشتم . علی زنگ میزد و میخواست کوتاه بیام. یک روز هم خواست تا با هم بریم امامزاده قاسم. رفتیم و اونجا قران رو باز کردم و آیه ١٤ سوره مائده اومده بود.یکجورایی در مقابل قرآن کوتاه اومدم. از طرفی دیگه فهمیده بودم که اون رو حرف مادرش نمیتونست حرفی بزنه و نه حتی یک سکه بیشتر...دیگه کاملا شناختهه بودمش و 114 تای اونا رو نپذیرفتم و گفتم بخاطر خدای خودم 14 تا.حالا هرچی میگفتن 114 تا قبول نکردم. عوضش علی هم حج تمتع مهرم کرد... روز 26 اردیبهشت 87 عقد کردیم و بابا علی یک گردنبتد خوشگل و مامان بزرگ یک سکه بخاطر بله گفتنم بهم کادو دادن. عقد خودمونی گرفتیم تا عروسی که 11 مهر همونسال یعنی روز عید فطر بود.لی لی لی لی ... مبارکه.... عروسیم رو هم خیلی سنگین نگرفتم و زیاد خرج تراشی نکردم. چون من و بابایی برنامه های زیادی داشتیم و راه درازی که حیف و میل کردن اضافی جایز نبود. میخام شما دخترم رو طوری بسازیم که اونقدر تو خونه ما احساس سیری کنی که هرگز نیازمند این نباشی که به پات بریزن و بپاشن. هر چند که تو لایق بهترینهایی!!!



26/ اردیبهشت /90- سالگرد ازدواج .gif)
.gif)
