12/تیر/90
امروز صبح خواب آلود وارد مهد شدی. تا گذاشتمت رو زمین بیدار شدی. بعدش گریه کردی و گذاشتمت و رفتم. سهیلا جون میگه دیگه سرگرم بازی شدی و یادت رفت.امروز پرنیا از کلاستون به یک کلاس بالاتر منتقل شد. آخه ازشما بزرگتره و ظاهرا قلدری میکرد خلاصه جاش خالی. دخمل نازیه.. عصری تو خونه بلایی بر سرم آوردی که نگو... میگی اصلا دراز نکش دستت رو بمن بده تا کل خونه رو بگردیم. با کسی تلفنی حرف نزن و خلاصه کاری میکردی که پشت هم وقتم رو کامل پر کردی. غذا بدم بخوری، بلافاصله دستات رو بشورم، آب میخوای، پوشکتو سریع عوض کنم، اسباب بازی جدید بهت بدم. دوباره گریه بعد برای ساکت کردنت دوباره خوردنی و این سیکل همچنان ادامه داره....امروز هم که شورتت و بعدش...








