محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

12/تیر/90

امروز صبح خواب آلود وارد مهد شدی. تا گذاشتمت رو زمین بیدار شدی. بعدش گریه کردی و گذاشتمت و رفتم. سهیلا جون میگه دیگه سرگرم بازی شدی و یادت رفت.امروز پرنیا از کلاستون به یک کلاس بالاتر منتقل شد. آخه ازشما بزرگتره و ظاهرا قلدری میکرد  خلاصه جاش خالی. دخمل نازیه.. عصری تو خونه بلایی بر سرم آوردی که نگو... میگی اصلا دراز نکش دستت رو بمن بده تا کل خونه رو بگردیم. با کسی تلفنی حرف نزن و خلاصه کاری میکردی که پشت هم وقتم رو کامل پر کردی. غذا بدم بخوری، بلافاصله دستات رو بشورم، آب میخوای، پوشکتو سریع عوض کنم، اسباب بازی جدید بهت بدم. دوباره گریه بعد برای ساکت کردنت دوباره خوردنی و این سیکل همچنان ادامه داره....امروز هم که شورتت و بعدش...
13 تير 1390

7/ تیر/90

صبح دخمل نازنینم بخیر. صبح قبل رفتن به مهد ناخنت رو گرفتم. بعدش هم برای جایزه لاک زدم واست. کلی ذوق کردی و به بابایی و رویا جون نشونش دادی. رویا جون میگه اولین بار بود که خجالت رو گذاشتی کنار و سلام دادی. دویدی رفتی بغل سهیلا جون. این روزها اصلا دوست ندارم ازت جدا بشم و برم سرکار...بعد از ظهر یکراست رفتیم خونه. خاله جون هاجر زنگ زد و گفت که هفته آینده که اصلا تعطیل نیست عروسی محمده و ما نمیتونیم بریم خیلی ناراحتم.... بابایی رو هم که میشناسی. اصلا همراهی نمیکنه...  >www.kalfaz.blogfa.com حالا تا هفته دیگه صبر کنیم شاید فرجی بشه.. عصری با هم رفتیم بیرون. باباعلی رو تو ٧ حوض دیدیم و بابایی واسه شما یک کتاب شعر کودکانه خرید.خ...
8 تير 1390

6/ تیر/90

  صبح دختر گلم بخیر. صبح تو اتاق تعویض مهد دیدی که چند قطره مایع دستشویی ریخته تو سینک. فهمیدی کار بدی کرده هرکی اینکارو کرد...اما دخترم جای مایع نشتی داشت اما شما ول کن نبودی و به من و سهیلا جون هی میگفتی ایییییی... و دستاتو طوری میگرفتی که انگار الان چکار باید بکنیم. سهیلا جون قول داد جمعش کنه. بقول خاله جون سمانه خیلی قانونمندی و درست همه چی رو میفهمی اما نمیدونم چرا در مورد مانی، هی قانون شکنی میکنی و حرف گوش نمیدی... دیروز بردمت مطب دکتر جمشیدی وای دیگه نگم از کارات... - تو خیابون با اینکه خسته شدی و گوشه ای نشستی، اما نمی ذاشتی بغلت کنم. نزدیک بود دیر بشه - تو اتاق انتظار کفشتو درآوردی و پابرهنه راه ...
8 تير 1390

16/خرداد/ 90

سلام به گل دخترم. امروز دوشنبه و اولین روز کاری بعد چند روز تعطیلیه. چهارشنبه عصر باتفاق عمه مریم اینا رفتیم بابل. جاده هنوز خیلی شلوغ نشده بود. شما هم با فاطمه خستگی رو احساس نکردی. جنگل آمل پیاده شدیم .سوار تاب و اسب شدی و من شارژ باتری ام تموم شد و نتونستم واست عکس بگیرم. همه خونه مادر جون منتظرت بودن.٨ غروب رسیدیم. و بابایی رفت بچه هارو برسونه و من هم از همون شب با خاله جون وحیده مرتب کردن خونه رو شروع کردیم.  ٥ شنبه هم با بابایی کلی کارهای دفترخونه ای داشتیم و شما هم تحت نظارت مادر جون با مهرناز و سحر خوش بودی. پوشکت رو هم درآورد وشما کلی ذوق کردی . اما ناگهان سر از آشپزخونه درآوردی و کار خرابی کردی و مادر جون بیچاره رو...
8 تير 1390

شعرهای کودکیت

این شعر ها رو مربیت رویا جون واستون تو مهد میخونه (تیر90): بزی نشست تو ایوونش              نامه نوشت به مادرش من بزی تو هستم                    نازنازی تو هستم دیروز رفتم به جنگل                    شیر رو کلافه کردم با این شاخهای تیزم                 شکمشو پاره کردم. خرگوش من چه ...
6 تير 1390

5/تیر/90

دختر گلم بعد رفتن خاله جون اینا و سلامتی کامل، دوباره اومدی مهد. تو بغل سهیلا جون خودتو انداختی و با من بای بای کردی. ظاهرا دلت واسه دوستات و کلاست تنگ شده بود.. خدا وکیلی مهد و مربی های خوبی داری امیدوارم راضی باشی. تازه پیش خودم تو دانشگاهی...به محض تموم شدن کارم میام دنبالت و خستگی از تنم در میره...هرچند تا میبینمت حواست به قاقاقنوچه ساناز جون و آبی هست که اونجاست. بعد خوردن آب تازه میفهمی که مانی ات اومده. دایی جون قاسم زنگ زد و کلی حالت رو پرسید. میگفت منتظره تعطیلات تابستونه هست که حسابی بریم شمال و خوش باشیم. ایشاله.. ...
5 تير 1390

3/تیر/90

صبح جمعه مخصوص نظافت خونه و کارهای عقب افتادست. خاله جون بنده خدا چندین تا مانتو و پیرهن و شلوار بابایی رو اتو کرد. نهار هم مرغابی (غاز) رو که مامان بزرگت داد گذاشتیم. بعد یک کم استراحت رفتیم پارک فدک..این هم عکساش... این سرسره رو تازه کشف کردی و خیلی خوشت اومد... مانی فدات چه ذوقی میکردی عزیزکم..   محیا و مهرناز جون تو فضا..    بابایی هم که از صبح خواب بود زنگ زد و گفتم با شهریار اینا بریم پارک پلیس قبول کرد. با عجله برگشتیم خونه و وسایل رو چنان بی نظم تو ماشین چیدیم که کلمن آب تو راه ولو شد و فرش و لباسها و پنکه و بقیه چیزها رو حسابی خیس کرد. &n...
5 تير 1390

4/تیر/90

صبح با بابایی اومدیم تو پارکینگ به عزم سرکار. شما خونه پیش خاله جون و بچه ها موندی..چه عشقی میکنی مگه نه؟؟ اما این خوشی فقط تا چند ساعت دیگست و اونا میرن و معلوم نیس تا کی به خونمون بیان...خیلی بودنشون واسه من و شما خوبه و بعد رفتنشون احتمالا کلی گریه خواهم کرد...  اما امشب دوباره از شمال مهمون داریم. شاید با اومدنشون از ناراحتیم بکاهن... رسیدم خونه خواب بودی و رفتنشون رو ندیدی. آژانس گرفتم و فرستادمشون. اما بچه ها خیلی دمق شدن و مرجان تا رسید اس ام زد که هنوز صدای محیا تو گوشمه  و دلم براش تنگ شده.  بابایی هم زود اومد تا قفل در رو درست کنه. به مامان بزرگ هم زنگ زدم ولی طبق معمول صحبت نکردی..آخه دلش واست تنگ شده بود.....
5 تير 1390

فرهنگ لغت محیایی - فصل 4

علًی      بلند شو از جات   خرداد/90   للاه                  کلاه       24/خرداد/90 عمو سلو       سلام عمو        26/خرداد/90   شرشره     سرسره      3/تیر/90 هانانه      هندونه   3/تیر/90 شعر عمو زنجیرباف   3/تیر/90  مُس         موز     ٤/تیر/٩٠ ...
5 تير 1390