محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

14/تیر/ 90

امروز تولد امام حسینه. من خیلی به اسمش علاقه دارم. ایشاله امروز از اون بزرگوار یک هدیه خوب بگیریم. امروز هم تو مهد جشن داشتید و رویا جون میگفت عمو شهرام اومده.( مامانها من عمو شهرام رو نمیشناسم. بهم بگید اگه میدونید). از طرف مهد هم این ظرف با سه تا شکلات توش عیدی گرفتی:   رویا جون میگفت تخم بلدرچین ها کارشو کرد و شما یکسره تو کلاس حرف میزدی و خاله ها رو صدا میکردی. آخرش رو میکشی و با کلی ناز ادا میکنی که من خیلی خوشم میاد. بعدش هم دست میزنی و میگی آفرین...  دیروز خانم رضایی پرسنل مهدت که هنوز خصوصی نشده بود رو دیدم. میگفت دلش واست تنگ شده و وقتی از شیطنتهات گله میکردم میگفت محیا رو بده به خودم. نظرش این بود که ...
15 تير 1390

برای پدر مهربانت

علی جان!!!                           این اولین باریه که نمیتونی درانجام کاری که ناتوانم کمکم کنی. رفتن به شمال رو میگم. هرچند تا حالا هرکاری رو که میتونستم خودم انجام بدم مزاحمت نمیشدم. آخه تو تاریکی میری و تو تاریکی بر میگردی. اما حالا دارم میفهمم که چقدر تو زندگی، بخصوص نگه داشتن محیا بهت تکیه دارم!!!گاهی خیلی ادعام میشه که همه زحمتش رو دوش منه. اما دیشب که یک ساعت دیر اومدی فهمیدم نه. بدون تو من خیلی زود میبُرم. امیدوارم که تنهابه شمال رفتنم، زیاد سخت نباشه و من و محیا بتونیم راحت بریم و برگردیم. &...
15 تير 1390

اگر مادر بشی همه کار میکنی

یادمه تو دوران دانشجویی اصلا دوست نداشتم حتی یک جلسه هم غیبت کنم. نه اینکه خیلی دانشجوی منظبتی باشم نه. فقط دوست نداشتم از همکلاسیهام عقب بمونم و واقعا درس جلسه ای رو که غیبت داشتم تا آخرش یاد نمیگرفتم. اما الان چی.. وقتی که مادر شدم.... وقتی که همش دلم پیش جگر گوشمه... فعلا که خیال خوندن برای دکتری رو گذاشتم کنار بقیه آرزوها تو صندوقچه آینده. با اینکه بستر دکتری حسابی واسم فراهمه...دیروز کلاس دوره آموزشی ضمن کار تو دانشگاه داشتم. مدیران محترم، کلاس رو به پایان وقت اداری یعنی 15 تا 17:30 منتقل کردند که مهد دانشگاه هم تا اونموقع کار نمیکنه...به چند راه حل دیگه هم فکر کردم و به در بسته خوردم. فقط با محیا تا دم کلاس ر...
15 تير 1390

9/تیر/90- مبعث

                                    ماه فرو ماند از جمال محمد                      سرو  نباشد به اعتدال محمد امروز مبعث پیامبره و تعطیل. خیلی دلم میخواست بریم زیارت. دیگه خیلی وقته که جایی زیارت نرفتیم. اما خدا رو شکر، همین که سالمیم. و از همینجا دعا میکنم که خدا همه مریضها بخصوص نی نی های کوچولو رو شفا بده.. و کسی این روزها بیمارستان نباش...
15 تير 1390

خاطرات 13 ماهگی

25آذر 89 خیلی وقته که اگه کسی پستونک اورتودنسیتو برعکس بذاره خودت برمیگردونیش به حالت درست. قربون عقل و شعورت. اصلا ( با عرض معذرت) نوک سینه مانی رو هم ارتودنسی کردی به هر چیز خوردنی هم میگه هم ..هم.م م   28 آذر 89 روزهای محرمه. روزهای عاشورا لباس علی اصغرت رو پوشیدی عکسش قبلا گذاشتم. تازه تو آتلیه هم باهاش عکس گرفتی. آتلیه رخساره تو اوقاف. رو شتر و اسب جناب یزید هم تو تعزیه نشستی و کلی خندیدی.عکساشو هم قبلا که گذاشتم 29 آذر 89 مانی الان دو روزه که مریضه و کمرش درد گرفته. و سرکار نرفتیم. تو خونه هم از دست شما....من و بابایی که رفتیم دکتر گذاشتیمت خونه دختر عمه بابایی.خسته و کلافه که شدی کیف و ژاکت و کلاه و کفش...
15 تير 1390

8/تیر/90

                                     صبح که بیدار شدی رفتی بغل بابایی و بوسش کردی و کتاب شعرتو گرفتی دستت تا بیاریش مهد رویا جون واست بخونه.  امروز احتمالا مامی بزرگ میاد تهران. اما خونه ما که نمیاد اولش...اولش میره خونه عمه مریم و ما هم میریم و بعدش میان خونه ما... اعلام کردن که ما شنبه هم تعطیل هستیم. بدلیل کنکور. وای خداجون چه خوب بود اگه میرفتیم شمال......... عصری باشما رفتیم جاجرود دنبال بابایی. ازونجا هم خونه عمه مریم. مهمونها ...
14 تير 1390

10/ تیر/90

  صبح تا از خواب بیدار شدی رفتی سراغ تیرکمون طاها که دیشب خریده بود. اونم تا فهمید اومد ازت گرفت و در نتیجه یک دعوای سخت اتفاق افتاد. من هم تو این گیرو دار ازتون عکس گرفتم اما خشونت حاکم بر صحنه اجازه گرفتن تصاویر واضح رو نداد   برگشتیم خونه و بقیه هم هرکی رفت جایی که تا عصر برگردن شمال. تو راه که از شهریار رد شدیم کلی هندونه و میوه تازه از باغ خریدیم..چون شما خیلی هندونه دوست داری. بابایی خودش هم از خستگی مریض شد و تمام جمعه رو استراحت کرد تا خوب شد.بعدش با هم رفتین دوش گرفتین.. واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه..یک کم هم سوار بابایی شدی و تو خونه گردوندت. چه ذوقی میکردی... ...
13 تير 1390

11/ تیر/90

امروز بدلیل کنکور، دانشگاه   تعطیل بود و فرصت خوبی بود تا کمی استراحت کنیم تا ده صبح خوابیدیم و من باید بعدش مرکز بهداشت سمنگان میرفتم. حالم خیلی خوب نبود...تا عصر همچنان سرگیجه داشتم. تو راه برگشت واست آبمیوه خریدم. تازه کشفش کردی و خیلی خوشت اومد و میگی ساننیس . تا اینکه عصری مامان آنا (پارسیان) زنگ زد که بریم بیرون یک دوری با شماها بزنیم. برای تغییر روحیه قبول کردم. رفتیم و خیلی خوب بود. اما متاسفانه از شماها عکسی نگرفتم. تو خونه ، کمی با هم با پارچه رو مبلی قایم موشک بازی کردیم وو شما چه ذوقی میکردی...   ...
13 تير 1390