برای پدر مهربانت
علی جان!!!
این اولین باریه که نمیتونی درانجام کاری که ناتوانم کمکم کنی. رفتن به شمال رو میگم. هرچند تا حالا هرکاری رو که میتونستم خودم انجام بدم مزاحمت نمیشدم. آخه تو تاریکی میری و تو تاریکی بر میگردی. اما حالا دارم میفهمم که چقدر تو زندگی، بخصوص نگه داشتن محیا بهت تکیه دارم!!!گاهی خیلی ادعام میشه که همه زحمتش رو دوش منه. اما دیشب که یک ساعت دیر اومدی فهمیدم نه. بدون تو من خیلی زود میبُرم. امیدوارم که تنهابه شمال رفتنم، زیاد سخت نباشه و من و محیا بتونیم راحت بریم و برگردیم. کاش بودی عزیزم

این هم که آخرشه
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



برای پدر مهربانت
