محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

14/تیر/ 90

1390/4/15 9:38
نویسنده : مامان مریم
441 بازدید
اشتراک گذاری

امروز تولد امام حسینه. من خیلی به اسمش علاقه دارم. ایشاله امروز از اون بزرگوار یک هدیه خوب بگیریم. امروز هم تو مهد جشن داشتید و رویا جون میگفت عمو شهرام اومده.( مامانها من عمو شهرام رو نمیشناسم. بهم بگید اگه میدونید). از طرف مهد هم این ظرف با سه تا شکلات توش عیدی گرفتی:

 

رویا جون میگفت تخم بلدرچین ها کارشو کرد و شما یکسره تو کلاس حرف میزدی و خاله ها رو صدا میکردی. آخرش رو میکشی و با کلی ناز ادا میکنی که من خیلی خوشم میاد. بعدش هم دست میزنی و میگی آفرین... 

دیروز خانم رضایی پرسنل مهدت که هنوز خصوصی نشده بود رو دیدم. میگفت دلش واست تنگ شده و وقتی از شیطنتهات گله میکردم میگفت محیا رو بده به خودم. نظرش این بود که دلیل کارات اینه که در طول روز کم منو میبینی و عصر و شب برای جبرانش بهونه گیری میکنی. من هم اینو میدونم اما راه چاره اش رو پیدا نکردم

به راننده هم زنگ زدم و برای فردا جا رزرو کردم. هرچه بادا باد. فقط گلکم همراهی کن باشه؟؟؟

عصری گذاشتمت پیش بابایی رفتم واسه خاله جون روسری بخرم. تا دم در نرفته اس ام اس که زودتر بیا بچه خودشو کشت شروع شد. برگشتم دیدم چشات از گریه باز نمیشد. آخه چرا شما دوتا در نبود من باهم نمیسازید آخه. آرزوم شده بزارمت یکبار پیش بابایی و با خیال راحت برم جایی. آخه اصلا بابایی بلد نیست سرگرمت کنه..

 عصری همه چی رو برای رفتن جمع و خونه رو مرتب کردم. و کلی لباس شستم.

بابایی هم که در نبود ما میره خونه عمه مریم. کاش میشد با هم بریم اما چاره ای نیست خوب!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)