محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

29/خرداد/90

امروز با کسالت تمام اومدیم سرکار. شب تو جاده بودن خیلی بده. ...بالاخره کار تموم شد و برگشتیم خونه....اما موقع برگشتن به خونه اتفاق بدی افتاد. دم سوپری پیاده شدیم تا لازانیا بخریم. کارت کشیدم و رمزشو بلند داد زدم. همونجا متوجه شدم که راننده یک ٢٠٦ که تو مغازه درحال خرید رمزمو شنید داره تعقیبمون میکنه...خیلی ترسیدم. نمیدونی چطور درخونه رو وا کردم و رفتیم توش. ازین ببعد باید حواسم رو بیشتر جمع کنم. شب هم همش در حال جابجا کردن وسایلی بودم که از شمال آوردیم و چقدر شما اذیتم میکردی...شب هم با بابایی رفتین حموم آب بازی...
30 خرداد 1390

25/خرداد/ 90

سلام به دختر گلم. صبح از خونه آناتای به دانشگاه اومدیم و خیلی راهمون نزدیک شده بود. اما تنها بدیش اون پارکینگ تنگ و شیبدارشون بود که من بزور تونستم ماشین گنده مون رو بالا بیارم. راستش یک کم ترسیدم. هنوز خواب بودی آخه دیشب از عشق آناتای دیر خوابیدی. فردا روز پدره. مادر جون زنگ زد و گفت بیایید. قرار نبود بریم اما دلم میخواد برم پیش بابام. دست بوسیش. و بریم سر خاک بابا بزرگت. ببینیم میتونم شنبه مرخصی بگیرم...بله، مرخصی رو گرفتم و اومدم دنبالت ...تو مهد هم جشن داشتید...یک کادو به شما و یکی هم به بابایی دادن... زود را بیفتیم. تنها بدیش این بود که کلی اثاث باید میکشیدم تا زیر پارکینگ خیلی سخت بود. اما عشق شمال ... رفتیم دنبال بابایی...
30 خرداد 1390

24/ خرداد/90

چند روز که مهد نرفتی عادت کردی تا دیر وقت بخوابی واسه همین امروز تا دم مهد تو ماشین خواب بودی و با دیدن دوستات بزور چشاتو وا کردی و از دیدنشون خوشحال شدی. پرنیا هم از دیدنت خیلی ذوق کرد و داد زد سلام محیاااااا. آخ چه نازه این دخترک.. عصری اومدم دنبالت. از مامانها به شما گفت خوبی صندل قشنگ....و بعد به یه مامانی دیگه گفت این همون محیاست که همش کفشهای قشنگ میپوشه...مخصوصا اون صندل نازش...حالا بعدا عکسشو میذارم. راستش از وقتی خیلی نی نی بودی کفشهای خوشکل پات میکردم که عکسشو اینجا میذارم... خونه که رفتم به فرزانه جون زنگ زدم. اصرار کرد بریم خونشون. آخه قراره فردا بابایی آیاتای از کیش بیاد و ببرتشون اونجا واسه همیشه.ویدا...
30 خرداد 1390

22/ خرداد/90

امروز هم دخمل گلم خونه پیش خاله جونه. خاله جون خریداش رو کرد و شما هم که خوب شدی، دیگه تصمیم گرفت بره اما ما به هزار کلک نذاشتیم. بنده خدا کلی درس هم داره. فعلا تا فردا میمونه. این چند روز کلمات زیادی رو یاد گرفتی و تقریبا همه چی رو با ریتمش بما میفهمونی. مثل ممی یعنی پستونک ، خاله، عینک و ... الان خونه هستی و خوشحالم که تو این گرما نمیای بیرون اما میترسم از آموزشهای رویا جون عقب بمونی... من با سرویس دانشگاه اومدم و بابایی بعد مدتها دستش به فرمون ماشین خورد و امروز راحت سرکار رفت. از قدیم گفتن lady is first. بیچاره بابایی!! عصری کلی خاله جون واست تیپ زد  و یه دوری تو ٧ حوض زدیم و واست یک کلاه خوشکل خریدم و بعد خوردن...
30 خرداد 1390

3/خرداد/90- روز مادر

 امروز روز مادره.... اینهم هدیه محیا به مامانی اش در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست عزیزترین عزیزانم ، روزت مبارک . . .   مادر کاشکی می شد بهت بگم / چقدر صدات و دوست دارم لالایی هات و دوست دارم / بغض صدات و دوست دارم . . .   البته اگه هرروز روزش باشه کمه. اینا رو نه بخاطر خودم میگم . بلکه بخاطر مادرم که تازه میفهمم چی کشیدن.احساس میکنم کاری واسش نکردم و بجز با درس خوندن دیگه هرگز خوشحالش نکردم. اینارو مینویسم تو مثل من نباشی و درآینده قدر کسایی رو که واست زحمت کشیدن بدونی و همیشه به پدر بزرگها و مادر بزرگها احترام بذاری...
25 خرداد 1390

23/خرداد/90

دیشب بارها از خواب بیدار شدی و به بهونه های مختلف جیغهای عظیمی می کشیدی. گفتی آب بده. بابایی بهت داد اما همشو ریختی رو تشکت. نمیدونم مشکلت چی بود. اما حسابی مارو کلافه کردی. الانم زنگ میزنم با خاله جون خوابیدین و گوشی رو برنمیدارین. خاله جون عصر میره. دلم میگیره.... امروز از مادر جون خواستم یکی از سرویسهای طلام رو واسم بفروشه. آخه بین همه، از این یکی اصلا خوشم نمیومد. آخه مال عروسیم بود و هول هولی خریده بودمش و از مدلش خوشم نمیومد و بی استفاده مونده بود. حالا که واسه خونه به پول نیاز داشتم بهتر دیدم اینو بفروشم. اما اون راضی نشد و میگفت یادگاری عروسیته که با خاله جون زهره رفتین خریدینش. میخواست گردنبند خودش رو واسه ...
24 خرداد 1390

فرهنگ لغت محیایی فصل 2

کش        کفش        تعطیلات عید ١٦ ماهگی هاپ هاپ      صدای سگ      تعطیلات عید  جوجو              جوجه                 تعطیلات عید بَ                  صدای گوسفند    تعطیلات عید گل        5 اردیبهشت توب   ...
24 خرداد 1390

عذرخواهی

دختر گلم!!!! با اینگه میدونم موقعی که کار بد میکنی نباید دعوات کنم و باید باهات حرف بزنم و.....هزاران هزار برخورد و طرز رفتار با بچه ها که دیگه این روزها هرمادر تحصیل کرده ای میدونه رو بلدم،، اما....اما.... اونقدر گاهی کارهایی میکنی که ته وجود آدمو خالی میکنه و آدم از کوره در میره و ..اما قول میدم خودمو کنترل کنم و همه اونچه رو که در تئوری میدونم در تربیتت بکار بگیرم شما هم قول بده که دختر خوبی باشی و به حرفهای مانی گوش بدی. دوستت دارم هزارتا دختر ناز مامان ...
24 خرداد 1390