محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

2/تیر/90

پنجشنبه صبح با مهرناز جون رفتم اطراف خونه به کارهام و خریدهای خونه رسیدم. زود نهارمون رو خوردیم و رفتیم جمهوری. شما خیلی تو خونه و بیرون گریه و بداخلاقی میکردی و حالشون رو حسابی گرفتی.  من و مهرناز و مرجان کفش اسپرت گرفتیم و لباس تو خونه. مغازه همون دوست جونم تو جمهوری..خاله جون هم واسه شما ارگ صدای حیواناتو گرفت که خیلی زود با کمک مهرناز صداشونو یاد گرفتی. دستش درد نکنه. خلاصه خرید خیلی خوش گذشت.... شب واسشون لازانیا درست کردم..این هم محیا در حال خوردن لازانیا با موههایی که اصلا نمیذاشتی چیزی بهش ببندم با بچه ها آلبالو یا بقول خودت لبالو خوردی... ...
5 تير 1390

1/تیر/90

صبح دیدم تب داری. نمیشد بمونم خونه ازت مراقبت کنم...رویاجون گفت حواسش رو بیشتر بشما جمع میکنه. ظاهرا سرما خوردی. الان اومدم بهت سر زدم خیلی بد نبودی. این هم شما با پرنیا و درسا آخر هفتست. مهرناز جون هم داره میاد ایشاله استراحت کنی خوب میشی. باید ازینجا یکسره بریم دنبالشون. بابایی هم تب داره. زیاد سرحال نیست... عصری علیرغم بیماریت رفتیم ترمینال. با اومدن اونا، خیلی حال ما عوض شد. کمی استراحت کردیم و عصری رفتیم ٧ حوض. چون حالت هم بهتر شده بود. کفش خریدم و شما پاتو گذاشتی تو کفشم... اصلا هم ول کن قضیه نبودی و بچه ات رو گرفتی بغلت و حسابی مامان شدی... شب هم از کلکسیونی از پستونکهای...
4 تير 1390

31/خرداد/90

صبح با دیدن عمو صابر تعجب کردی. از خجالت رفتی کنج دیوار... تو مهد هم اومدم تو کلاست. سهیلا جون گفت سایز پوشکت واست کوچیک شده. تبریک میگم. یک سایز رشد کردی. اصلا این روزها خوب میخوری و تپل شدی..نوش جونت. اما قول بده باربی بمونی گلکم. تمام دندونات هم کامل شدن. اصلا دیگه واسه خودت خانمی شدی و مستقل. فقط یک کم مونده تا پوشکت رو بگیرم و دیگه همه چی عالی میشه نازگلم... عصری مرجان اس ام داد که فردا میان تهران. وای چه خبر خوبی. کلی با مهرنازجون بهت خوش میگذره. شب با بیقراری ساعت ٨ خوابیدی. شبهای دیگه ٩تا ١٠ میخوابی. نصفه های شب هم کلی گریه کردی. ...
1 تير 1390

30/ خرداد/90

نمیدونم چرا ازینکه دیگه این روزها تکرار نمیشه یهو دلم گرفت و روزها میگذرن و بچه ها روز بروز بزرگتر میشن و بزرگتر ها به خطوط چهره شون اضافه میشه و ما هم متوجه تغییراتی که در ما ایجاد میشه نیستیم .  هنوز وقت نکردم که ساعتها بشینم و به چهره مهربان پدر و مادرم زل بزنم تا سیر بشم. چقدر با همه آدمها واسم فرق دارن. اینو روزی فهمیدم که خواستم واسه روز پدرو مادر واسشون کادر بخرم....بدون استرس ازینکه نکنه نپسندن....میدونستم هرچی بگیرم با کمال میل خوشحال میشن. هرچند دنیا رو جلو پاشون بریزم کم گذاشتم...  و نیز هنوز وقت نکردم شما دختر گلم رو ساعتها در آغوش بگیرم و بارها بهت بگم که چقدر دوستت دارم...  و همسر عزیزم که گاهی از ب...
31 خرداد 1390

فرهنگ لغت محیایی - فصل 3

هن            ماشین                   ١٧ ماهگی سلوووو          سلام              ١٧ ماهگی هَس   (باز هم به لهجه علی دایی)       ٨/ خرداد/٩٠ نیس                ٨/ خرداد/٩٠ زش     زشت (خطاب به خاله جان وحیده)   10 /خرداد/90 آباز...
31 خرداد 1390

26/ خرداد/90- روز پدر

  پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست، پدرم تکیه گاه همیشگیست . مامان مریم تقدیم به بابا علی: ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است جان من، جانان من، روح و روان من علی است تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی شکر لله، حاصل عمر گران من علی است!!! دل را ز علی اگر بگیرم چه کنم بی مهر علی اگر بمیرم چه کنم فردا که کسی را به کسی کاری نیست دامان علی اگر نگیرم چه کنم علی جان، همسر عزیزم...نگاه مهربان و صدای دلنشینت همیشه مرحم دل من در این غربت است ، بدان که برای من بهترینی . روزت مبارک. مامان مریم تقدیم به پدرجون (بابای خودش):  پدرجان!!!! چه کسی میداند در پس این چ...
30 خرداد 1390

27/خرداد/90

جمعه طبق معمول جمعه بازار. چقدر میوه فراوون بود . من هم کلی خرید کردمو واسه شما هم یک مایو خوشکل خریدم. تازه آلبالو و گیلاس رو دیده بودی و همش به خاله جون سمانه میگفتی لابالو بده. روز جمعه همه میرن سر باغ مرغداری عصری من و مهرناز بزور اکیپی رو جمع کردیم رفتیم دریا اما چون دیگه شب شده بود عکسهای خوبی نشد بگیرم. اولش خیلی از آب ترسیدی. اما کم کم واکنشهای مثبتی نشون دادی. بابایی هم قلیون گرفت طبق معمول و ما هم از آرامش ساحل حسابی استفاده کردیم. چون موقع امتحاناته و شمال کلا خلوت بود.بعد شام برگشتیم خونه....  ...
30 خرداد 1390

28/خرداد/90

امروز شنبه رو مرخصی گرفتیم و از صبح که بابایی خواب بود دوییدم دنبال کارهای اداری. واسه سند خونه و بانک...نهار خونه عمه سمیه بودیم و اون دید که چه پیشرفت چشمگیری تو حرفات کردی گفت که از تخم بلدرچین هاییه که داده و شما خوردی. شاید واقعا راست میگه...سریع برگشتیم خونه خودمون تا نصاب بیاد و پرده قشنگی رو که خریدم نصب کنه.   ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها نشستیم نیومدن. بالاخره ٥ عصر رسیدن و کارشون تا ده شب طول کشید. و باباعلی هم کلی عصبانی شد که تهران رفتنون دیر شده...راست میگفت بنده خدا باید رانندگی میکرد و از طرفی خودم باید بودم تا درمورد مدلش نظر میدادم. تو این فاصله رفتم خیاطی و مانتو قشنگم رو گرفتم و بابایی هم مجبور شد تنهایی بر...
30 خرداد 1390