محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

15/ تیر/90

امروز صبح با بابایی و خونه خداحافظی کردیم تا بعدسرکار مستقیم بریم شرکت بابایی و ماشینو بدیم بهش و از همونجا سوار اتوبوس بشیم و بریم شمال. بعد 7 سال که تو دوره دانشجویی با اتوبوس تصادف کردم و 44 نفر تو اون جریان جونشونو از دست دادن، دیگه نتونستم سوار اتوبوس بشم و تا امروز ببینم خدا چطور کمکمون میکنه. هم من تحمل کنم و هم اینکه شما اذیت نکنی. امیدوارم خیلی خوش بگذره. اما بدون بابایی هرگز... به موقع خودمونو رسوندیم و با صدتا صلوات سوار شدیم تا شما گریه و بیقراری نکنی.   خوشبختانه راننده و شاگردش خیلی کمک کردن. حتی یک عروسک خوشکل بهت دادن.و شما هم از پذیرایی داخل اتوبوس حسابی حال کردی. بالاخره بسلامتی رسیدیم. دایی ج...
20 تير 1390

18/ تیر/90

صبح ساعت 5:15 رسیدیم بابایی اومد دنبالمون و کلی از دیدنت ذوق کرد با اینکه خواب بودی کلی بوست کرد تا بیدار شدی. بنده خدا بد خواب شد و حتما الان سرکارش کلی خوابش میاد. شما رو که خوابیده تحویل مهد دادم و از خودم هم چیزی نمیگم...فقط دعا میکنم که تایم ناهار برسه و برم کمی استراحت. آخه سه شب پیاپی و فقط یکی دوساعت خواب. خدایا رحمی کن!!! بعد رفتن به خونه چون خودت هم کسل بودی گذاشتی کمی استراحت کنیم و بعد دوش و چای سبز و در نهایت حالمون حسابی جا اومد. داشتم چند تا اس ام اس میدادم که اومدی گوشی رو ازم گرفتی و انداختی یه طرف و گفتی اخه...و بعد خودت رو لوس کردی و انداختی بغلم. مانی فدات بشه که دلت همیشه تنگه و محبت ازت میباره. اما نمیدو...
20 تير 1390

17/ تیر/90

تا ظهر استراحت کردیم و کمی وسایلم رو برای برگشت اماده کردم و شما هم کل زندگی مادرجون رو ریختی به هم. کمی هم بخاطر سرمای شدید کولر سرما خوردی. عصری رفتیم واسه جشن اصلی عروسی. وای که چقدر عشق میکردی. با آهنگ و رقص نور.. چشم ازش برنمیداشتی کلی با مهرناز و سحر و پریسا رقصیدی . واست لباس عروسی رو که مادرجون از سوریه آورد پوشیدم و رفتی کنار عروس و عکس دونفره گرفتین.بادکنکها رو کندین و باهاش بازی کردین. بعد عروسی هم که همه رفتن کنار دریا، من و شما و دایی جون وحید اومدیم بابلسیر، واسه برگشت به تهران. برگشتنی هم خیلی خوب بود و شما همش خواب و اذیت نکردی...چقدر میارزید که رفتیم. خیلی خوش گذشت. این هم عکس دوماد که ت...
20 تير 1390

کمک

خونه ام خیلی بهم ریخته و از بیخ و بن کثیفه.آخه یکی بیاد کمک .... کمک .... کمک .. .ببینین این زندگیمه... . دو هفته تعطیلات تابستونه دارم. اما همش شمالیم. به گمونم باید یکی دو روز زودتر برگردم و خودم به کارهام برسم... آخه نمیخوام با عجله یکی رو بیارم و سریع تمومش کنم. اخیرا هم تمام وقتم رو گذاشتم سر خونه شمال. کلا خستم... خدایا مددی ...
20 تير 1390

بخشش

دخترم!!! بی حوصلگی هایم را ببخش بداخلاقی هایم را فراموش كن بی اعتنایی هایم را جدی نگیر در عوض من هم تو را می بخشم كه مسبب همه ی اینهایی ...
20 تير 1390

دلتنگی

امروز خیلی دلم گرفته هیچکس رو از خودت بهتر ندیدم تا پیشش از همه چی گله کنم. مامانه و دخترش. دلتنگیم از خستگیه، از دویدن و نرسیدنه، از شیطنتها و مشکلات بزرگ کردنت، اونم دست تنها و تو شهریه که هیچکس رو جز خدای خودت نداری. کارهای خونه ، نگه داشتن، تربیت و امورات مربوط به تو تقریبا حله. مهم کارهای بیرون خونست که یک لیست بلند بالا شده. وقت هم هست. منتهی جنابعالی اونقدر بیرون از خونه شیطنت میکنی که با کلی خجالت از مردم نیمه کاره میام خونه. به باباعلی و خودم اصلا نمیرسم . روزها سر کار عصر و شبم تو و دیگر هیچ....دیگه ازین رکود و یکنواختی پرکار خسته شدم. نه اینکه از کارهای تو لذت نبرم و منتی باشه واست عزیزم نه...صحبت اینه که بهم خوردن برنا...
19 تير 1390

16/تیر/90

با همه خستگی صبح زود بیدار شدم و رفتم دندونپزشکی و آرایشگاه...تا واسه عصر آماده بشم. با مادر جون تصمیم گرفتم شما خونه پیشش بمونی و تو این گرما نبرمت نوشهر. فکر خوبی بود. عصری هم زندایی زهره بردتت خونشون. اونجا بودی تا سه صبح که با کلی لج و گریه اومدی خونه مادر جون. ما هم که ٦ صبح برگشتیم. خیلی حنابندون خوبی بود و این هم به یاد DJ آرزو  و همکاراش برگشتنی که دوماد خسته و خواب آلود بود از نوشهر تا بابل خودم ماشین عروس رو روندم. خیلی با حال بود....   ...
18 تير 1390

13/تیر/90

امروز شاید، باید تا ١٧:٣٠ تو مهد بمونی. آخه بعد ساعت اداری واسمون کلاس گذاشتن بی انصافها....آخه یک بچه چقدر میتونه تحمل کنه..برم ببینم اصلا میشه رفت یا نه... آخر همین هفته عروسی محمد پسرخاله امه. وای که چقدر عروسی پسرخاله ها خوش میگذره. اونم چی خونه عروس نوشهره. اما امروز گفتند که تعطیلات تابستونی از ٢٢تیر تا ٧خرداده و این هفته بابایی هم نمیتونه مارو ببره شمال. اما بقول بابایی یک هفته تو بابل سر قضیه نرفتن من عزای عمومیه. تعدد تلفنها بود که بعد پخش شدن خبر نیومدنم، خوشحالم میکرد و همه خواستن که ما باید تو عروسی باشیم. من تمام تلاشم رو میکنم. اما با وروجکی مثه شما چطور با ماشین کرایه ای برم؟؟؟ از طرفی هم کفش و لباس و وسیله آرایش خری...
15 تير 1390