15/ تیر/90
امروز صبح با بابایی و خونه خداحافظی کردیم تا بعدسرکار مستقیم بریم شرکت بابایی و ماشینو بدیم بهش و از همونجا سوار اتوبوس بشیم و بریم شمال. بعد 7 سال که تو دوره دانشجویی با اتوبوس تصادف کردم و 44 نفر تو اون جریان جونشونو از دست دادن، دیگه نتونستم سوار اتوبوس بشم و تا امروز ببینم خدا چطور کمکمون میکنه. هم من تحمل کنم و هم اینکه شما اذیت نکنی. امیدوارم خیلی خوش بگذره. اما بدون بابایی هرگز... به موقع خودمونو رسوندیم و با صدتا صلوات سوار شدیم تا شما گریه و بیقراری نکنی. خوشبختانه راننده و شاگردش خیلی کمک کردن. حتی یک عروسک خوشکل بهت دادن.و شما هم از پذیرایی داخل اتوبوس حسابی حال کردی. بالاخره بسلامتی رسیدیم. دایی ج...







