محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

10/ مرداد/90

امروز اول ماه رمضونه (؟؟؟) و من هم زود شما رو از شیر گرفتم تا بتونم امسال رو روزه بگیرم. حس عجیبی دارم. سبکتر هستم و عاشقتر....مخصوصا اینکه هر سال، روز ده مرداد، برام یادآور تلخ روز ده مرداد سال 84 است که خواستم به این روز برسم و نرسیدم... بگذریم.... امروز روز جهانی شیر مادر هم هست و من از اینکه فقط 14 ماه به شما شیر دادم کمی نگرانم که نکنه آسیبی ببینی. البته خیلی خوب غذا میخوری و تا حالا که شواهد نشون میده، گرفتن شیر بنفع هردومون بوده... امروز ساعتهای اداری تغییر کردن و ما باید ساعت 13:30 تعطیل کنیم. البته من ساعت یک میام دنبالت تو مهد. به قول گفتنی نیومده رفتیم. کاش ماه رمضونو تعطیل میکردن. آخه دانشگاه خبری نیس. ال...
11 مرداد 1390

درسا

درسا مامانش تو عکس گرفتن تنبله. من ازش عکس گرفتم. حالا مامان درسا میتونه ازینجا کپی کنه و بذاره تو وبلاگ خودش!!!! بمیرم برای درسا با چنین مادر تنبلی... دختر به این خوشگلی، با اون چشای رنگی.... دوسالشه، اما مامانش یکی دوتا عکس از 6ماهگیش داره. هی واسه اونا قابهای مختلف میذاره، هی میچسبونه به وبلاگش. طفلی درسا اصلا وبلاگ نخواست... این هم یک عکس به روز درسا یعنی دیروز... ...
11 مرداد 1390

ماه رمضان

بـاز هـوای سحرم آرزوست / خلوت و مـژگان تـرم آرزوست شکوه ی غربت نبرم این زمـان / دست تو و روی تو ام آرزوست  . . . امروز اولین روز ماه خداست و رمضان امسال برام حس عجیبی رو به دنبال داره. منی که از کودکی روزه هامو ادا میکردم، طی سالهای اخیر به دلایل مختلفی از این نعمت بی بهره بودم. بارداری، شیردهی و شکستن دستم...و حتی نتونستم قضاش رو ادا کنم و تمام تلاشمو میکنم تا ادا بشه و  شما دختر گلم اگه زمانی که داری اینها رو میخونی و من تو این دنیا نبودم بدون مادرت برای اینکه شما سالم به دنیا بیای و سالم شیر بخوری، داره اون دنیا جواب پس میده. اما من میدونم که خدای مهربون بخاطر این گناه قشنگ، هیچ مادر مهربونی رو عذاب نمیکنه. بیا از هم...
10 مرداد 1390

درباره دخترم

یک کم از کارات تعریف کنم: کلی حرف یادت دادن و تقریبا همه چی رو واضح میگی. نمیدونم چرا نمیتونی بگی قاشق با خودت شعر میخونی، لی لی لی لی حوضک میخونی، تاب تاب عباسی میخونی و.... اسم خودتو میگی هرچند اولش با دهن باز میگفتی مایا و ما کلی میخندیدیم. اسم منو هم میگی و به همه رنگها میگی سبز . هرچند سبز نباشه...از فرشاد و محمد رضا میترسی.  شعر کله کله پدرجونو خیلی دوست داری و تو خونه تکرار میکنی و هر وقت یادش میفتی خنده رو لبات میشینه. اون هم وقتی شما نیستی تو خونه واسه خودش میخونه و به یاد شما و رقصیدنات، لذت میبره. دلمون براشون خیلی تنگ میشه مگه نه گلم؟؟؟؟ صبح زود پیش مادر جون میرفتی و واست شیر و تخم مرغ درست میکرد و خیلی ب...
9 مرداد 1390

8/ مرداد/90

امروز اولین روز کاری بعد تعطیلات بود و شما دوباره زود بیدار و عازم محل کار و مهد شدی. از وقتی برگشتیم اصلا اذیتم نکردی چون میدونی همه چی باید سر جای خودش باشه. من قربون فهمت بشم دخترکم. بعد مدتی دور بودن از رویا جون و سهیلا جون خجالت می کشیدی و سوغاتیهاشونو بهشون دادی. معلوم بود دلت واسه مهدت تنگ شده بود... من هم روز کاری خوبی داشتم و چون دیروز زود حرکت کردیم و وقت استراحت کافی داشتیم ، اصلا خسته نبودم و دلم برای محل کارم خیلی تنگ شده بود.. تا ایمیلم رو واکردم دیدم یک ایمیل از طرف شهرداری شهر محل تولدم دارم که موفقیتم رو تو شبکه فناوری نانو تبریک گفته و اسمم رو تو صفحه اول شهرداری زدن!!!!! ظاهرا خیلی مهم شدیم ها... h...
9 مرداد 1390

7/ مرداد/90

صبح به دلیل گرما حوصله رفتن به بازارو نداشتم. با کلی غم و دلتنگی ساعت ١٢ حرکت کردیم به سمت تهران. پدر جون که یکسره اشک میریخت و همه ناراحت دوری از تو بودند. خیلی زود تعطیلات تموم شد و من هم که دوباره مسوولیت شما و خونه و آشپزی را باید از سر می گرفتم و بدتر از همه اینکه ماه رمضون رو درکنار خانواده نمیتونیم باشیم، همه و همه علتهایی بودن که اصلا دلم نمیخواست برگردم... اما مجبور بودیم.  با بابایی دوش گرفتی و شام خوردی و خوابوندت و من هم به کارهای خودم و شما و بابایی رسیدم تا فردا بریم سرکار . غروب جمعه و حس بد بعد تعطیلات ...   ...
9 مرداد 1390

23/تیر/90

  صبح که بیدار شدی. با اردک و هاپو بازی کردی. به باغ مامی بزرگ رفتیم. رابطه ات باهاش خیلی خوبه اما با عمو رضا نه... بعد از ظهر برگشتیم خونه مادرجون. با علیرضا، ماشین بابایی رو شستیم. عصری به عیادت زن عمو الهام رفتیم. و بعد آماده شدیم برای عروسی مهدی... برای عروسی کفشات کوچیک شدن. باید حتما یکی بخریم...   ...
9 مرداد 1390

24/تیر/90

  دیگه همه کلمات رو میگی وبقیه هم حسابی به حرف می گیرنت...خیلی قشنگ میگی وحییییید!!!! از مهرناز یاد گرفتی چشمک بزنی...جمعه بازار رفتم و برات یک پیرهن خوشگل خریدم. برای نوه خاله سهیلا هم یک صندل مثل خودت. واسه شام هم به مرغداری رفتیم....   ...
9 مرداد 1390

25/تیر/90

  صبح خیلی زود از خواب بیدار میشی و با پدرجون و دوچرخه اش میری میگردی. از صبح گذاشتمت پیش بقیه و رفتم اینور و اونور...بیشتر بخاطر جشن امام زمان. چون خیالم از بابتت راحته...و این آرزوییه که همیشه تو تهران دارم. صبح با مادرجون رفتم و واسه خونه جدیدمون یخچال خرید. دستش درد نکنه!!! نهار هم خونه عمه سمیه بودیم... عید همگی مبارک ...
9 مرداد 1390