محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

26/تیر/90

امروز جشن نیمه شعبانه. طبق معمول صبح زود قبل اینکه پدر بره مرغداری باهاش رفتی یه دوری زدین..با عمه سمیه و امیرحسین به چوبست رفتیم و نهار اونجا بودیم. همه جا جشن بود و شما هم کلی شیطونی کردی و همه رو خسته کردی...این هم جشن نهار در مسجد چوبست: عصر برگشتیم و با بچه ها خونه مهرسا رفتیم. اونجا هم زدی دکور عروس خانم رو شکوندی و منو کلی خجالت زده کردی. کاش زودتر از جلو چشمت دور میکردمشون.اینم چند تا عکس...   ...
9 مرداد 1390

27/تیر/90

امروز خونه ایم و هوا حسابی گرمه. بابایی سر کار رفته و ماشین رو با خودش برده و ما هم فعلا جایی نمیتونیم بریم. تازه یادم اومد که کارت سوخت رو هفته پیش تو یکی از پمپ بنزینهای تهران جا گذاشتم و بابایی خیلی عصبانی شد. صبح زود هم با دایی جون و پدر جون به مرغداری رفتی. هنوز طبق عادتت صبحها ساعت 6 بیدار میشی. مادر جون تو حیاط لباس میشست و شما هم کلی آب بازی کردی و حتی پوشک هم نداشتی. همش هم میری تو مغازه و هرچه دلت میخواد میخوری و بعدش هم دل درد میگیری و مادر جونو هم ورشکست میکنی... ظهر خسته بودی و زودی خوابیدی عصری با زندایی بردمت خونه خودمون. بعدش هم با خاله جون سمانه پارک و خیلی ذوق کردی. این هم یک عکس بی کیفیت از یک...
9 مرداد 1390

29/تیر/90

صبح فقط دندونپزشکی رفتم!! سر نهار دایی جون وحید حس حسادتتو نسبت بمن برانگیخت و گفت: مانی منه و شما برای انتقام توی چشام چنگ انداختی و رگهای چشام پاره و چشم چپم پر از خون مردگی شد. عصری هم خونه زندایی دوره فامیلی بود و رفتیم و خیلی خوش گذشت. شام هم همونجا موندیم.  کیمیا هم اومد و آخر شب با هم به خونه خودمون رفتیم و اولین و آخرین شبی بود که تو تعطیلات اونجا خوابیدیم. آخه دلمون نمیاد خونه مادر جونو ول کنیم و بریم خونه خودمون ...
9 مرداد 1390

22/تیر/90

  سلام دوستان نی نی وبلاگی . از امروز تعطیلات تابستونه شروع میشه و ما هم میریم خوش بگذرونیم. شاید تا دو هفته نیاییم اینجا. البته واسه خیلی ها که اصلا از خودشون نظر در نمی کنن و پیغامی واسه ما نمیزارن فرقی نمیکنه. اما دلمون تنگ میشه و قول میدم که برگشتم همه چیز رو تعریف کنم....   خوش باشید. بااااای   دوستتون دارم.... عصر بعد از بنزین زدن و جا گذاشتن کارت سوخت تو پمپ بنزین به سمت شمال حرکت کردیم. و چون عجله ای نداشتیم چند جا نگه داشتیم و خوش گذشت. این هم محیا در جاده...   یکسره به خونه مامی بزرگ رفتیم. البته خونه پارسا. تا اونجا ماریچی رو ببینیم...   ...
9 مرداد 1390

4/ مرداد/90

بابا علی هنوز خوابیده. باید بیدار بشه و ماشین رو ببره گارانتی. شما هم کنارش سخت خوابیدی. بابا علی بعد از گذشتن ده روز از تعطیلات تصمیم گرفت ماشین رو دراختیار ما بذاره. البته نذاشتم تا حالا هم به ما بد بگذره. امروز ساعت ٣ با بچه های خالها تو پارکینگ یک بابلسر، تو منطقه طرح بانوان قرار داریم. مهرناز جون حسابی پوشوندتت که نسوزی بعد شنا... وای چقدر شنا خوش گذشت. درسته رودخونه تمیزتره اما دریا یک چیز دیگست. حیف که نمیذاشتم عکس بگیریم.بعد شنا عصرونه و بعدش هم بستنی خوردیم. خیلی سوختی. کاملا برتزه شدی و همش هم تقصیر من بود. آخه فقط برای مدت کوتاهی کلاه و عینکتو تحمل میکردی شب خیلی خسته و بیحال بودی و زود...
9 مرداد 1390

5/ مرداد/90

صبح خیلی زود بیدار شدم و به بیمارستان بهشتی برای گرفتن عکس دستم رفتم. به داروخونه دوستم رفتم اما خودش نبود و به داروخونه دوستم سری زدم اما خودش نبود. برای موهای شما هم یک شامپوی جدید گرفتم. ایروکس. چون از بس تو طول روز حموم میری دیگه موهات خشک و بد حالت شده. بعد به خونه مامی بزرگ رفتیم و از اونجا هم خونه سارا جون. چون بابا و مامانش از مکه برگشته بودن.و شما هم که کلی شیطونی کردی. بعد نهار هم برگشتیم خونه مادر جون. عصری با بچه ها رفتیم پارک و اونا هم طبق معمول با دوچرخه اومده بودن و و شب هم همه خونه مادرجون و تو حیاطش جمع شدن و کباب درست کردیم   ...
9 مرداد 1390

31/تیر/90

صبح جمعه همکارای بابایی از تهران اومدن خونه مامی بزرگ و نشد که بابایی استراحت کنه و دل ما هم از بابت این قضیه خنک شد.  بعدش اومد دنبال ما و ما هم رفتیم اونجا و چون تعطیلات تابستونی بود همه عمه ها و عموهات جمع بودند. جمعه بازار هم نرفتیم چون هوا خیلی گرم بود. عصری هم با مهمونها و فامیلای بابایی به دریا رفتیم و چون جا زیاد داشتیم ، رفتیم دنبال کیمی و کوروش و بابایی و مانی اش و با وجود اونا بیشتر خوش گذشت.. کوروش هم که همه جوره هواتو داشت بابایی هم کلی با کیمیا و مامانش والیبال ساحلی بازی کردند. اما بابایی و بعدش آقا محمود و حسین همگی خسته شدند و این مادر و دختر انگار نه انگار...آخه جفتشون ورزشکارن ن...
9 مرداد 1390

3/مرداد/90

صبح شما و بابایی خونه مادرجون خواب بودین که من رفتم سراغ کارهای بانکی و .....مامان بزرگ رفته رشت دنبال کارهای عمو رضا.. با دایی جون وحید یک جای خوب رفتم. بعدا که همه چی جور شد واست تعریف میکنم که کجا رفتیم... نهارخونه خاله جون عسل اومدیم چون ADSL دارن و من راحت میتونم وبلاگتو بروز کنم. بابایی رفت خونه چوبست یک کم استراحت کنه. مریضیت بهترشده و الان داری با مهرناز بازی میکنی و نقاشی میکشی. با تعجب دیدم خیلی از رنگهای مدادرنگی رو بلدی بگی... الان هم میخواییم خونه پریسا جمع بشیم و شب هم خونه دایی جون قاسم...اما اونجا خیلی بد اخلاق بودی و گریه میکردی...من هم سر قضیه ماشین یک کم ناراحت بودم و ازینکه مجبور بودیم تو...
9 مرداد 1390