محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

6/ مرداد/ 90

    صبح با خاله جون عسل، برای کار دایی جون وحید..ایشاله هرچی خدا بخواد. بعد سرخاک خاله جون زهره رفتم. عصری هم آماده شدیم و رفتیم برای تولد محمدجواد. با همه اتفاقهای خوب و بدش چقدر خوش گذشت...نمیذاشتی کسی کنارم وایسته و باهام عکس بگیره. میگفتی مانی منه...کلی رقصیدی..و بادکنک ترکوندی...و تولد مبارک خوندی!!!! اما همه می گفتن که تولد شما یک چیز دیگه بود..  فقط یک عکس تونستم از روز تولد محمد جواد بذارم بقیه اش دسته جمعیه.. ...
9 مرداد 1390

1/مرداد/90

سفر یکروزه امروز رو نمیشه تعریف کرد فقط خودتون ببینید که چقدر خوش گذشته... اینجا بلیران از توابع آمله و یکجای خیلی سرسبز و تمیزو خوش منظره است و ما به اتفاق دختر عموها یک روز رو حسابی خوش گذروندیم.. خاله جون سمانه لباسش خیس شد و یکی از لباسهای منو رفت بپوشه که شما متوجه شدی و کلی گریه کردی که مال مانی منه و آخرش نذاشتی بپوشه و بنده خدا یک چادر دور خودش پیچید تا لباسش خشک شد. وای از دست نی نی وروجکم..... جدیدا هم عادت کردی با گوشواره هات ور بری و چند بار قفلشو باز کردی. کجا گمش کنی خدا میدونه.... محیا در حال شادی: این هفتمین لباسیه که امروز واست پوشوندم محیا در کمک به چوپان. حتی از سگ گل...
9 مرداد 1390

2/مرداد/90

صبح تا دیر وقت استراحت کردیم بعدش کمی تو شستن لباسهای خودمون به مادر جون کمک کردم. عصری هم فاطمه کوچولو و مادرش برای دیدن خونه جدیدمون به اونجا اومدن... محیا تو خونه شمال   بعدش هم با بابایی به خونه مادرجون رفتیم. ساعت ٩ شب هم باسحر بردمتون شهربازی مریم. اما ازونجاییکه وسایل بازی خیلی مناسب سحر نبود کمی دلخور شد. مهمونهامون هم برگشتن تهران و بابایی تونست کمی به تعطیلاتش برسه... ...
8 مرداد 1390

21/تیر/90

  صبح با خبر موفقیت من، تلفنهای زیادی از خونه خودم و خونه بابا علی اینا برای تبریک داشتم. حتی اساتید محترم هم خیلی تبریک گفتن و قرار شد واسم کادو بخرن. وای چقدر اینکارو دوست دارم. تو تموم پژوهشکده هم پلاکارت (درست نوشتم؟؟؟) زدن. یکیش اینه.... حتی بابایی هم سایتش رو به همکاراش نشون داد و کلی پز از خودش در کرد البته صبح قبل از اومدن به دانشگاه، رفته بودیم مرکز بهداشت دم خونه تا سونوام رو به دکتر نشون بدم. زود رفتیم و برای سرگرم کردنت، به مهدکودکی که همون نزدیکیها بود سر زدیم و شما با وسایل بازیش بازی کردی و کلی شاد شدی. نتونستم عکس بگیرم... عصری هم که قرار بود با هم بریم استخر دانشگاه. اما دکتر تا 17:...
22 تير 1390

یک خبر خوب

سلام دختر گلم. یک خبر خوب امروز یک خبر خوب گرفتم. مامانی بعنوان کارشناس برتر شبکه آزمایشگاهی فناوری نانو در سطح کشور شناخته شدم. خیلی خوشحالم.. با وجود سختیهای تو. با وجود مرخصی زایمان ، با وجود شکستن دستم.... اما نتیجه تلاشهامو گرفتم. خدا خیلی بزرگه مگه نه... هرکی دوست داره بره ببینه. http://nanolab.ir/nt.php?nc=240 بعد اونهمه اتفاقات ناگواری رو که پارسال برای من افتاد و واسم خیلی گرون تموم شد، پام رو گذاشتم روی گاز و بکوب تلاش کردم. و حالا نتیجه اش رو گرفتم و مثه روزهای مدرسه که شاگرد اول میشدم دوباره طعم شیرین موفقیت رو چشیدم.... امیدوارم چیزهایی که تو درس و کارم وقت نشد بهش برسم ، تو دختر گلم ادامه دهن...
22 تير 1390

20/تیر/90

صبح قبل ازینکه با بابایی بیرید تو پارکینگ، جالب اینکه میدونی تو مهد اجازه خوردن  پستونک رو نداری و سریع درش میاری و میزاری و میزاریش رو میز. بااینکه خیلی دوسش داری. میگن هرچی به بچه عادت بدی همون کارو میکنه!!!!!!!!......اما دیگه بسه. خیلی خانم شدی. بخدا من خجالت میکشم بعدش هم میری اسپری بدن بابایی رو میگیری رو خودت و با دهنت میگی پیسسسس. فدات بشم که همه کارهای مارو تقلید میکنی.. به در مهد که رسیدیم دیدم سولماز جون داره ناخن پرنیا رو میگیره. ایستادم و چند تا عکس واسه وبلاگ امروز گرفتیم. سولماز جون خواست که عکسهای دوتاییتونو نذارم. آخه اون میخواد بذاره. پس من هم میزارم تا حرصش در بیاد. آخ اذیت کردن این ماد...
22 تير 1390

19/تیر/90

صبح دیدم کمی تب داری و کمی هم به سهیلاجون سفارشتوکردم . انشاله اگه حالت خوب باشه عصری میبرمت بیرون چون چند جا کار دارم. میبوسمت دخترکم، تنها کس من!!!اونقدر به وجودت نیاز دارم که خودم رو به تنهایی نصف بحساب میارم. با تو وجودم کامل میشه عشق کوچولوی من... عشق من به تو چیزی نیست که بتونم اینجا وصف کنم. فقط از خودم میپرسم یکسال و نیم پیش که نبودی من چیکار میکردم؟؟؟؟؟ دلم ازین میسوزه که ساعت سه بعد ظهر که تعطیل میشیم، توی ماشین نمیتونم با دل سیر واست کولر روشن کردم و هردو خیس عرق میشیم و من هر روز باید یک مانتو جدید بپوشم و هر روز لباس بشورم. اما عزیزم نمیزارم طاقتت سر بیاد. اگه احساس کنم داری اذیت میشی روشن میکنم. نوشتم تا ببینی دو نف...
22 تير 1390

فرهنگ لغت محیایی فصل 5

دیگه این فصل با فصلهای قبلی خیلی فرق کرده. دیگه تمام کلمات رو بعد من تکرار میکنی و بقول رویا جون، تخم بلدرچینه کار خودشو کرده.مهمترین اونها: مسی عسیسم (مرسی عزیزم)، خالهههههه ( با لهجه شیرینت که میکشیش)، آفیین ( آفرین)، عروس، دورتا ( دوستت درسا)، تُشه (ترشه)   ...
22 تير 1390

محیا در زندان

امروز 20 تیر 90 شما در زندان بودی و من اومدم عیادتت. به جرم مادر آزاری:  و با دیدن من خوشحال شدی و خندیدی: و من شکایتم رو پس گرفتم و اومدم نجاتت دادم. اما قول بده دیگه مانی رو اذیت نکنی... ...
21 تير 1390