محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

28/تیر/90

صبح دایی جون اکبر اومد و دید خوابی. دیگه به بودنت عادت کردن و این وقتی بری واسشون سخت میشه ... دایی جون وحید هم واست لاک میزد تا بتونم موهاتو شونه کنم و ناخوناتو بگیرم و چه ذوقی...با همه دعوا داری مخصوصا خاله جون سمانه و همش بهش میگی: بویا، بویا یعنی از خونه برو بیرون. واقعا که!!!!خاله جون میگه در آینده رئیس جایی بشی خیلی خوبه. همه رو از اتاقت بیرون میکنی. بهت میاد... اما با دایی جون وحید خیلی خوبی و همش بهش میگی: اینجا بشین یعنی پیش خودت...  دندونپزشکی رفتم و بعدش حقوق خودم و بابایی رو برداشتم و دونه دونه قسطها رو دادم...امروز قرار بود بریم دریا. اما مینا زنگ زد و کنسلش کرد و بعد از خواب سنگین بعد ظهرت...
18 مرداد 1390

17/ مرداد/90

صبح کاملا خواب بودی که آوردمت مهد. شیر و شربتتو همونجا بهت دادم. دیشب هم که همش تو خواب حرف میزدی و گریه میکردی. در کل خواب راحتی نداشتی. بمیرم برات. شاید از اتفاق دیشب ترسیدی..   الان حس خوبی ندارم و نمیتونم بنویسم گلم.... چند ساعت بعد.. اومدم دنبالت  و از اینکه گوشیم خراب بود و نتونستم ازت عکس بگیرم خیلی ناراحت شدم. امروز دیگه نشد روزه بگیرم. آخه نیاز به تجدید قوا داشتم. با هم ناهارمونو خوردیمو خوابیدیم. یک کار خوب که برای اولین بار کردی این بود که من رفتم حموم و شما صندلی گذاشتی کنار درش و نشستی...البته آخرش هم نق میزدی و من سریع پریدم بیرون...بعدش با هم رفتیم خرید کفش و لباس واسه شما و تعمیر موبایلم که آقاهه گفت...
18 مرداد 1390

13/ مرداد/90

این هم یک روز تعطیل تو خونه ( به روایت تصویر) و مانی بیچاره... از لنگه دمپایی مانی گرفته تا.... حالا دیدید امروزم چطورم گذشت؟؟؟؟!!!!!!......کلی شیطنت کردی..و هرچی رو که دوست نداشتی انجام بدی میگفتی نخایام یعنی نمیخوام و من کلی میخندیدم.به بستنی هم میگی بَبَسی . بیسکویت ها رو خرد میکردی رو فرش، بعدش هم جارو دستی رو میاوردی که تمیزش کنی و برعکس بیشتر پخش میکردی. یکبار هم که ایستادی رو صندلی کامپیوتر و با سر افتادی و دندونات درد گرفت و خدارو شکر چیزیت نشد. یک کم غذا خوردی و دوش گرفتیم ( با اعمال شاقه) چون بابایی نبود بیاد کمک. بعدش هم عصری خوابیدیم تا دیر وقت. امروز اولین روزی بود که بعد مدتها روزه گرفتم....
16 مرداد 1390

14/ مرداد/90

جمعه و یک روز ماه رمضونی بسیار خسته کننده و طولانی و گرم ..... و ما همش میخواستیم بخوابیم و شما هم شیطنت میکردی و با اسباب بازیهات سرگرم بودی: محیا در حال پوشیدن پاپوش بچگی: گاهی هم میرفتی تو سبد اسباب بازیها....واقعا بزرگ که بشی به این کارات میخندی.. تازه درش رو هم میبندی... بالاخره ساعت ٥ بود که خیلی کلافه شدم و با هم رفتیم خونه ایمان و رامین. اما اونجا سرم گیج رفت و بزر خودم و رسوندم خونه و بابایی اومد کمک و بردت بالا. سر افطار هم که با خوردن اولین چایی، فشار خونم رفت بالا...گویی بدنم باورش نمیشد.. یک کم دراز کشیدم تا خوب شدم. خدایا خودت کمک کن تا بتونیم تو این روزهای گرم و پر مشغله روزه مونو بگیری...
16 مرداد 1390

12/ مرداد/90

دیشب بعد مدتها تو اتاق خواب خوابیدیم. آخه بابایی واسه سحری بیدار میشه و نمیخواد شما بدخواب بشی. صبح که به طلب شیر ازجات بلند شدی، اول از جاییکه بودی تعجب کردی و بعدش هم از لباس نوعت...بهت گفتم که فرشته مهربون دیشب اینارو به تنت کرده. کلی ذوق کردی و اومدی مهد و به رویاجون نشونش دادی... این هم محیا با درسا که کله صبح بدلیل کثرت بجه ها مجبور بودین دوتایی روی یک صندلی بشینین: محیا و درسا در سلف مهد منتظر صبحونه: ظهری هم چندتا عکس با پرنیا انداختم واست: بعد رفتن به خونه کلی تا عصر خوابیدیم و برای افطار و سحری آشپزی کردم   ...
15 مرداد 1390

9/ مرداد/90

صبح مثل روزهای گذشته اومدیم دانشگاه. درسا هم امروز اومده بود و تا دیدیش یاد دعوایی که دو هفته پیش، روز آخری با هم کردین افتادی و بداخلاق شدی. کاش همه کارهای خوب و حرفهای من هم تو اون مغز کوچولو و باهوشت میموند تا کمتر اذیتم میکردی. پرنیا و پویا هم هر کدوم یک گوشه مهد تو بغل ماماناشون نشسته بودن و قصد جدایی نداشتن... این هم یک عکس چون دلم خیلی زود واست تنگ شده برگشتنی تو ماشین از لج، گوشواره هاتو درآوردی و انداختی کف صندلی و من متوجه نشدم. وقتی تو خونه دیدم هر دوش نیست شوکم زد. سریع به رویا جون خبر دادم اونهم چیزی نمیدونست. دنیا رو سرم خراب شد. این پنجمیش بود. تا اینکه بابایی زنگ زد که بریم شرکتش تا ارزاق ماه رمضون رو با م...
12 مرداد 1390

11/ مرداد/90

خبردار شدیم که امروز اول ماه رمضونه...مهم اینه که همیشه توش خیر و برکته...اصلا جو خونه و کاری ما عوض شده. ماه رمضونها هم خیلی خوش میگذره ها....مخصوصا تو شمال که امسال بعید میدونم بشه بریم... بابایی که دیشب دیر وقت اومد و دلش واست تنگ شده بود صبح بغلت کرد و تا پایین پله ها نازت کرد و گذاشتت تو ماشین.. منم آوردمت مهد و تا تو کلاس خواب بودی.... ظهرکه اومدم دنبالت چندتا عکس قشنگ ازت انداختم:  بادوستات، پرنیا و هانا: تو ماشین خوابت برد. چهارطبقه رو درحالیکه خواب بودی بردمت بالا. کلید رو انداختم تو در و با خود گفتم آخ جون تا 5 دقیقه دیگه من هم کنارش خوابم....اما.... اما در باز نشد و کلید تو جاش شکسته ب...
12 مرداد 1390