15/ مرداد/90
دیشب سحری بیدار شدیم. بخوری یک مشکل و نخوری یک مشکل دیگست....آخ من چقدر غر (یا قر،هرکدوم که درسته) میزنم مگه نه...انشاله که خدا طاقتشو بده. صبح هم با بینی کیپ بیدار شدی و تو مهد هم با دیدن دوستات بعد چند روز خوشحال شدی. با هستی بدلیل تراکم زیاد بچه ها روی یک تاب نشستین بعدش هم دست درسا رو گرفتی تا باهم برید تو کلاستون... و درسا نگران عقب موندن هستی و محیا همچنان پیش بسوی کلاس.. ظهر که اومدم دنبالت سهیلا جون گفت ناخوشی و واسه یکی دوروز نیارمت. بقول دایی جون باز هم اخراجیها شدی. اینو از اون مهدت که هر بار به دلایلی شما رو قبول نمیکردن و یا مهد رو تعطیل میکردن میگه...اونم بخاطر اینکه دولتی...











