محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

30/ مرداد/ 90

1390/6/2 10:50
نویسنده : مامان مریم
521 بازدید
اشتراک گذاری

صبح تا ساعت 9 خواب بودي ومن بخاطر بيماريت سر كار نرفتم.... از بانك اس ام اومد كه حقوقم رو ريختن و من هم كه ديدم حالت كمي بهتر شد رفتيم 7 حوض كه به كارام برسم و دوري هم بزنيم..

مجسمه هاي جديد 7 حوض

هر كاري كردم كه پيششون بشيني و عكس بگيري نذاشتي...

محيا در كنار مجسمه ها

محيا در 7 حوض

( دوستان كيفيت عكس گوشي جديدم چطوره؟؟؟ با اينكه 5 مگا پيكسله اما خيلي راضي نيستم)

چند تا لباس واسه خودم خريدم و به كارهاي بانكي ام رسيدم...

برگشتني تو پاركينگ سوار دوچرخه ماهان شدي و چه كيفي ميكردي....اما حركت نميكردي...حتما واسه تولدت واست دوچرخه ميخرم  عزيزم...

محيا سوار بر دوچرخه پسر همسايه

 نهار برات ماكاروني درست كردم و با چه علاقه اي ميل كردي...و خوابيدي.

عجب ماکارونیه

الان بابايي اومد و من هم از فرصت استفاده كردم و تنهايي رفتم به بقيه كارام برسم...برگشتني تو راه پله صداي گريه ات از تو خونه ميومد. دويدم و در را خودم باز كردم و ديدم  باباييت كاملا خواب و شما از گريه و ترس كبود شدي...ترسيدم اتفاقي براش افتاده كه صداي گريه ات رو نشنيد...اما نه عزيزم...اي ول آرامش و اي ول خواب....

شب هم با من نشستي و ماريچي رو ديديم و تا ماريچي از در وارد شد گفتي : ماييچي. آخ من قربونت برم كه همه چي رو بدون اينكه بهت بگيم تشخيص ميدي. آخه كي بهت گفته كه ماريچي اصلا انسانه يا اينكه كدومشون ماريچي ان...

 شب شهادت حضرت عليه و بابايي حالش خيلي خوب نيست. اتفاق عصر هم به همين خاطره واسه همين هركاري كرديم ما رو مسجدالنبي نبرد. من هم كنارت خوابيدم و نفهميدم كي سحر شد و امسال اين شب عزيز رو بر خلاف سالهاي پيش از دست دادم...سال ديگه كه بزرگتر شدي با هم ميريم ...عسلکم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)