30/ مرداد/ 90
صبح تا ساعت 9 خواب بودي ومن بخاطر بيماريت سر كار نرفتم.... از بانك اس ام اومد كه حقوقم رو ريختن و من هم كه ديدم حالت كمي بهتر شد رفتيم 7 حوض كه به كارام برسم و دوري هم بزنيم..

هر كاري كردم كه پيششون بشيني و عكس بگيري نذاشتي...





( دوستان كيفيت عكس گوشي جديدم چطوره؟؟؟ با اينكه 5 مگا پيكسله اما خيلي راضي نيستم)
چند تا لباس واسه خودم خريدم و به كارهاي بانكي ام رسيدم...
برگشتني تو پاركينگ سوار دوچرخه ماهان شدي و چه كيفي ميكردي....اما حركت نميكردي...حتما واسه تولدت واست دوچرخه ميخرم عزيزم...

نهار برات ماكاروني درست كردم و با چه علاقه اي ميل كردي...و خوابيدي.

الان بابايي اومد و من هم از فرصت استفاده كردم و تنهايي رفتم به بقيه كارام برسم...برگشتني تو راه پله صداي گريه ات از تو خونه ميومد. دويدم و در را خودم باز كردم و ديدم باباييت كاملا خواب و شما از گريه و ترس كبود شدي...ترسيدم اتفاقي براش افتاده كه صداي گريه ات رو نشنيد...اما نه عزيزم...اي ول آرامش و اي ول خواب....
شب هم با من نشستي و ماريچي رو ديديم و تا ماريچي از در وارد شد گفتي : ماييچي. آخ من قربونت برم كه همه چي رو بدون اينكه بهت بگيم تشخيص ميدي. آخه كي بهت گفته كه ماريچي اصلا انسانه يا اينكه كدومشون ماريچي ان...
شب شهادت حضرت عليه و بابايي حالش خيلي خوب نيست. اتفاق عصر هم به همين خاطره واسه همين هركاري كرديم ما رو مسجدالنبي نبرد. من هم كنارت خوابيدم و نفهميدم كي سحر شد و امسال اين شب عزيز رو بر خلاف سالهاي پيش از دست دادم...سال ديگه كه بزرگتر شدي با هم ميريم ...عسلکم



30/ مرداد/ 90
