محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

21/ مرداد/90

1390/6/2 10:46
نویسنده : مامان مریم
2,302 بازدید
اشتراک گذاری

امروز جمعه است و عمه اینا از دیروز اینجان. همه تا اذان ظهر خواب بودن اما من و شما ٩ صبح بیدار شدیم و بعدش هم فاطمه. شما رو گذاشتم پیش فاطمه و رفتم بیرون (کاش هرگز نمیرفتم؟؟؟؟؟). اول واسه بالشتهای خونه جدید پول واریز کردم و بعدش هم حراج رولان واسه شما یک سرهمی خوشکل خریدم.

بعد از یک پاساژ واست لباس تو خونگی و واسه نی نی سحر اینا سیسمونی لباس بیرون که حتما عکسشو میذارم.

لباس نی نی سحر

 واسه نی نی خانم گودرزی هم یک بلوز و شلوار خریدم.. تازه فهمیدم که چقدر سایزت بزرگ شده.... یک سری هم به پاساژ گلبرگ واسه گوشی زدم. خیلی خوب بود اما وقتی اومدم خونه شما لباس رولان رو دوست نداشتی چون سرهمی بود و ازونجا که احتمالشو میدادم به فروشنده گفته بودم و عصری بردم پسش دادم. لباس تو خونت هم که واست کوچیک بود...ناراحت عجب بساطی شد. 

عمه اینا رو رسوندیم تهرانپارس و به خونه شهریار کوچولو رفتیم. عموهاش هم اونجا بودن. اولش ساکت و خوب بودین..اما بعدش اون با اون هیکل تپلش میفتاد روت و شما هم چنگش میزدی. یک دعوای کاملا دختر پسری...مامان اون هم حساس و فقط شما رو دعوا میکرد...پسره سوسول نازنازی...نازک نارنجی. بقول عموش حتی از دخترها هم میترسه..

محیا و شهریار

اونقدر مودبانه نشستی و ماکارونی خوردی که خاله ندا گفت شهریار بیا بخور ببین محیا چه مودبانه نشسته میخوره..حسودیم شد...اما اون گوش نمیداد و دور سفره میگشت..آخه دختر من مهد کودکیه.این چیزها رو اونجا یادش میدن خاله ندا. این کلمه مهد کودکی تکیه کلام خاله نداست به شما.. و در واقع یک نوع فحشه به شما...

ساعت دوازده برگشتیم خونه تا فردا صبح بتونیم برای سر کار راحت بلند بشیم. تو پارکینگ هم تلت از دستم افتاد و بابایی با ماشین زیرش کرد و شما گفتی چَس بزن. آخ من  قربون فهم و شعورت بشم....اما خیلی شکسته بود نمیشد گلم. خرگوش روش هم که تکه تکه شد خیلی ناراحت شدی. ایشاله واست یکی دیگه میخرم گلم...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مائده
22 مرداد 90 11:40
می گما یه فکری بکن . من کلی به عکسای محیا عادت کرده بودم .هر وقت خسته می شدم میومدم اینجا کلی خستگیم در می رفت


باشه عزیزم حتما اما تا سر برج صبر کن...میدونی چی میگم که..
مائده
23 مرداد 90 10:06
آی درکت میکنم درکت می کنم