20/ مرداد/ 90
صبح دیر بیدار شدیم و شما هم همراهی کردی... چون دیشب دیر خوابیدم و کلی مایعات خوردم روزه گرفتن پنجشنبه زیاد سخت نبود. صبح با بابایی صبحونتو خوردی و بابایی امروز روزه نگرفت تا تجدید قوت کنه.بع صبحانه cd برنامه آموزشی و شعر و رقص (نی نی گل) نگاه کردی اما کم کم داشت حوصله مون سر میرفت. بابایی گفت میریم خونه عمه مریم، گفتم نه زنگ بزن اونا بیان..بابایی زنگید و اونا هم قبول کردن. بابایی هم کل روز رو از شما مراقبت کرد، غذا داد خوابوندت و بردت بیرون. آخ که چه روز خوبی بود..و من بعد ظهر کلی تونستم بخوابم..
پا شدم و بساط افطاری رو فراهم کردم...الویه و شامی بابلی و فرنی و.......و برای شام هم لوبیا پلو درست کردم..دیر راه افتادن که تا وقتی میرسن افطار بشه و زیاد تشنه شون نشه.....

سر افطار پیشنهاد دادم بریم نمایشگاه قرآن. بابایی طبق معمول مخالفت کرد اما راضیش کردیم...خیلی خوش گذشت. اولش نمایشگاه مواد غذایی رفتیم و کلی خرید کردیم.
یک اتفاق جالب این بود که یک ماشین پلیس دیدی و سریع گفتی پلیس کلی تعجب کردیم. فهمیدم که کار رویا جونه که راجع به مشاغل صحبت میکنه اینا رو یادت میده...
بعدش به قسمت کودکان نمایشگاه رفتیم.... قسمت نقاشی کودکان شلوغ بود و ما رو راه نمیدادن و فقط کوچولو ها رو میفرستادن تو...بابایی شما رو برد اما گفتم خواهی ترسید. اما نه....سریع از بغل بابایی پایین اومدی و دویدی سراغ صندلی خالی. خانمه بهت برگه مقوایی داد و با جدیت شروع کردی به خط کشی....


آخه هنوز ٢٠ ماهته اما شدیدا تمرکز کردی و اصلا حواست به نبود ما نبود...میخواستم بخورمت بخدا. از همونجا زنگ زدم به مادر جون و شرایط رو بهش توضیح دادم. کلی قربونت رفت..بزور اومدی بیرون... این هم از نقاشی قشنگت که جز خط و خطوط بقیه اش رو بابایی کمکت کرد

کلی عکس انداختیم و سیب زمینی خوردیم و اومدیم پارکینگ سراغ ماشین.


چون خیلی دیر شده بود و از ترس اینکه پارکینگ بسته بشه، کل محوطه نمایشگاهو دویدم تا به ماشین رسیدم و بابایی اینا هم رسیدن و دو شب رسیدیم خونه...
نمایشگاه خیلی خوب بود . اما بابایی میگه که جز بچه داری چیزی نفهمیدم. راستی این روزها بابای سر نگه داشتنت چه مهربون شده ها..شما هم که بدت نمیاد...هندونه و شام ( و سحری ) رو خوردیم و تا بخوابیم دیگه اذان شده بود. اما شما زودتر خوابیدی..



20/ مرداد/ 90
