23/ مرداد/ 90
امروز یک روز تکراری دیگه آوردمت مهد و بعد الاکلنگ بازی با پرنیا، برگشتم سرکار. با درست شدن دستگاه کارم زیاد میشه و باید انبار موادشیمیایی رو هم مرتب کنم. البته نیاز به کمک دارم و تو ماه رمضون کی میاد کمک؟؟؟
امروز دلم بیشتر از همیشه واست تنگه..اصلا هم حالم خوب نیست. خیلی بد خوابیدم دیشب... خدا خودش به داد برسه..
عصر تا ٦:٣٠ خوابیدیم. بابایی اومد و لباس پوشید که بره خونه محمد حسین. اما به دلایلی نخواست که ما باهاش بریم. من هم چون با زهرا خانم هماهنگ کرده بودم باهاش رفتیم.. زهرا جان زیاد زحمت کشید...اما زیاد از لحاظ روحی مهمونیه دلچسبی نبود به شما هم خیلی خوش نگذشت و همش طفلک محمد حسین رو میزدی تا اسباب بازیهاشو بگیری...

ساعت ١١ با اصرار من که فردا باید برم سرکار برگشتیم خونه. هر چند که بابایی دلش نمیخواست از قلیون دل بکنه....
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی



23/ مرداد/ 90
