محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

18/ مرداد/90

صبح تو پمپ بنزین از خواب بیدار شدی. شیر آماده داشتم و تا مهد خوردیش. وقتی کفش نوعت رو دیدی کلی ذوق کردی و با لباسهای نو رفتی سراغ خاله رویا و بچه ها و هی به لباسات دست میکشیدی و پاهاتو بلند میکردی تا همه چیزهای جدیدتو ببینن. قربونت برم. وقتی بزرگ بشی خودت خنده ات میگیره... ظهر کمی دیرتر اومدم دنبالت: آخه ساعتهای کاری رو دوباره نیم ساعت اضافه کردن و مربیهای مهد نمیدونن بخوابوننتون یا نه.... واسه اینکه وسط خوابت اومدم دنبالت بد خواب شدی و تا عصر نخوابیدی.با وجودیکه خودم خوابیدم و شما کنارم دراز کشیدی و با صورتم ور میرفتی و با اون انگشتای کوچیکت دست به چشم و ابروم میکشیدی و اسمشونو میگفتی و تمام خستگیمو از بین بردی. اما بعد اینک...
24 مرداد 1390

19/مرداد/90

امروز صبح با عوض کردن لباست بیدارت کردم. ببخشید گلم اما چیزهایی که دیشب پوشیدی و خوابیدی مال بچگیهات بودن و  مناسب مهد نبود. شیرت رو هم دادم خوردی  با بابایی رفتین تو پارکینگ و دیدیم خدارو شکر هوای بیرون یک کم خنک تر شده. این در حالیه که تازه دیروز اسپلیت  اتاق آزمایشگاه من وصل شده و اندکی تحمل روزه داری رو واسم راحن کرد. هرچند زیاد با این کولرها سازگار نیستم و شدیدا از سرماش گلو درد میگیرم. مثل اونموقع که منو شما خونه مادر جون شدیدا سرما خوردیم.. >www.kalfaz.blogfa.com صبح تو مهد وقت بیشتری برای بازی با دوستات داشتم.. کلی با همه بازی کردی.حالا عکسشو از مانی پرنیا میگیرم.. با دیدن رویا&...
24 مرداد 1390

22/ مرداد/90

صبح و شنبه و شروعی دوباره... با دیدن رویا جون و خانم سیفی شاد شدی و رفتی سمت کلاس. واسه اچه های کلاس بیکویت رنگارنگ بردی و دادیش به خاله سهیلا. کمی هم با اونا از شاهکارهای آخر هفته ات گفتم. امروز همه دوستات زودتر از شما اومدن و ماماناشون رفته بودن. امروز نتونستم روزه بگیرم. خیلی بیحال بودم و عصر هم کلی کار دارم که بخاطر مهمون داریم تو تعطیلات آخر هفته نشد انجامش بدم... دیر شدتا بیام دنبالت. همه دوستات با ماماناشون رفته بودن..رفتیم خونه و حسابی تا ٦ غروب خوابیدیم. بعدش هم سریع رفتیم بیرون جایی کار داشتم و برگشتیم..و افطاری بابایی رو دادیم و من به شستشو و کارهای عقب افتادم رسیدم و بعدش خوابیدیم   ...
23 مرداد 1390

16/مرداد/90

 صبح به زور برای دادن شربت بیدارت کردم. اوقاتت کمی تلخ شد. بابایی زودتر از ما رفت. چون ما همش زود میرسیم محل کار و امروز تصمیم گرفتم دیرتر حرکت کنیم. خیابونها هم خیلی خلوت و خوبه. امروز یک ربعه رسیدیم. تهران مثل شهرستانها شده و این باورکردنی نیست.. امروز تو مهد تولد دوستت صدف جونه. صبح هرکاری کردم کادوشو بهش ندادی. خوبه دیشب که بابایی خریدش قایمش کردم وگرنه تا الان دیگه اسقاطی شده بود... تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا              وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز     از آسمون فرستاد خدا ...
19 مرداد 1390

تو خودت نمره بیستی

امروز 19 مرداده و شما بیست ماهگیت کامل شد و وارد ماه 21 از زندگیت شدی...دیگه الان بیست بیستی... حرف نداری.. دیگه خودت لباسهتو انتخاب میکنی و هر چی رو که دوست داری از کمدت برمیداری و خودت هم میتونی بپوشیش... و من دیگه نمیتونم نظر خودمو تحمیلت کنم. (و چقدر زود این اتفاق افتاد) اکثرا هم لباسهایی رو که انتخاب میکنی یا خارج فصله یا خارج سایزت..بزرگ یا کوچیک..پس میتونی تشخیص بدی که چی واست مناسبه که دقیقا عکسشو انجام میدی..  راستش خیلی دلم واسه بچگیهات تنگ میشه..وقتی میبینم هرروز بزرگتر و عاقلتر میشی..راستش نی نی های زیر یکسالو که هیچی حالیشون نمیشه..خیلی دوست دارم..واسه همین همیشه عکسهای اون موقع رو نگاه میکنم. البته الانم که...
19 مرداد 1390

دختر خوب مانی

تازه یادم اومد که شما چقدر تو تعطیلات که خونه مادر جون بودیم اینقدر پرخاشگر بودی و تقریبا همه رو با کج خلقیهات خسته کرده بودی.شاید واسه این بود که خیلی مشغول بودم و شما همش پیش بچه ها بودی و من واست کم وقت میذاشتم. اما خدا رو شکر خونه خودمون خوبی و اذیت آنچنانی نمیکنی...هرچند...دیگه نذار بگم... اما شما دخترم گلی بخدا...دیشب موقع سحری به بابایی میگفتم. که همکارام میگن از ترس بیدار شدن بچه، سحری نمیخوریم..اما ما بیدار میشیم و برق آشپزخونه و یکی از لامپهای پذیرایی رو هم روشن میکنیم، همراه با صدای تلویزیون بالا سرتو سر و صدای ما از آشپزخونه کاملا اُپن ( که تو عکسها میشه دید)... و شما همچنان بیهوش...گفتم خدا وکیلی تو خوردن و خوابیدنت اص...
18 مرداد 1390