16/مرداد/90
صبح به زور برای دادن شربت بیدارت کردم. اوقاتت کمی تلخ شد. بابایی زودتر از ما رفت. چون ما همش زود میرسیم محل کار و امروز تصمیم گرفتم دیرتر حرکت کنیم. خیابونها هم خیلی خلوت و خوبه. امروز یک ربعه رسیدیم. تهران مثل شهرستانها شده و این باورکردنی نیست..
امروز تو مهد تولد دوستت صدف جونه. صبح هرکاری کردم کادوشو بهش ندادی. خوبه دیشب که بابایی خریدش قایمش کردم وگرنه تا الان دیگه اسقاطی شده بود...

![]()
تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما
تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا
از بس تو خونه فیلم تولد خاله یاسی رو نگاه میکنی دیگه داری حفظ میشی و دیدم که HAPPY BIRTHDAY TO YOU رو داری میخونی. البته از تووو یووو آخرش متوجه شدم. مطمئنم امروز تو تولد صدف جون هم خوندی...مانی فدات بشه که همش دوست داری شاد باشی..
موهاتو امروز بزور از پشت دم اسبی بستم و به اصطلاح خودم شنیون کردم. البته اندازه دم پشه ای بود....

امیدوارم حالت تو مهد خوب باشه و زیاد سرفه نکنی. بعد رفتن به خونه تا ٤ با هم خوابیدیم. زودتر بیدار شدم تا آش رشته درست کنم. و برای شام (سحری) هم لازانیا و برای شما هم ماکارونی شکل دار درست کردم. حسابی خسته شدم.شب هم گوشیم شکست و تا فردا که ببرم تعمیرگاه نمیتونم واست عکس بندازم



16/مرداد/90
