19/مرداد/90
امروز صبح با عوض کردن لباست بیدارت کردم. ببخشید گلم اما چیزهایی که دیشب پوشیدی و خوابیدی مال بچگیهات بودن و مناسب مهد نبود. شیرت رو هم دادم خوردی
با بابایی رفتین تو پارکینگ و دیدیم خدارو شکر هوای بیرون یک کم خنک تر شده. این در حالیه که تازه دیروز اسپلیت اتاق آزمایشگاه من وصل شده و اندکی تحمل روزه داری رو واسم راحن کرد. هرچند زیاد با این کولرها سازگار نیستم و شدیدا از سرماش گلو درد میگیرم. مثل اونموقع که منو شما خونه مادر جون شدیدا سرما خوردیم..
صبح تو مهد وقت بیشتری برای بازی با دوستات داشتم.. کلی با همه بازی کردی.حالا عکسشو از مانی پرنیا میگیرم..

با دیدن رویا جون خوشحال شدی و با اینکه چند روز از خرید کفشت میگذره دوباره اونو به رویا جون نشون دادی و میذوقیدی. بعد رفتن من هم دست سهیلا جونو گرفتی و گفتی تو کلاس نریم و میخواستی تو راهرو بگردونتت و عکسهای دیوار و نشونت بده. اونم بنده خدا انجام داد. خدا خیرشو بهشون بده.. امیدم بعد خدا به اوناست تا مواظبت باشن
به بابایی گفتم بریم شمال قبول نکرد. خونه موندیم و افطاری رو سه نفره خوردیم...عصر هم تا ٦ خواب بودیم..
بابایی از طریق داستان گفتن یادت داده که رفتن نی نی ها به آشپزخونه بده..دیگه کمتر میای اما گاهی از یادت میره...
بعد افطاری رفتیم ٧ حوض دوری زدیم و بستنی خوردی . دم وسیله بهداشتی فروشی که همش واست ازونجا پوشک میخریم ایستادی و مگفتی جیش بخریم. قربونت برم که تشخیص میدی مغازه ها رو. خونه که اومدیم سریع خوابیدی با بابایی رفتیم سراغ وبلاگتو و پست بعدی رو واست گذاشت. جالب این بود که افراد آن لاین روز و شب کاملا با هم فرق دارن و من هیچ کدومشون رو تو شب نمیشناختم.. 
چقدر خوب بود که مجبور نبودم شب رو زود بخوابم تا فرداییش برم سرکار...بخدا واسه ما شاغلها خیلی سخته. یکساعت بعد از افطار باید بخوابیم، سحری هم نباید بیدار بشیم چون بعدش که صبح زود بیدار شیم سردرد میگیریم... اما امشب عالیه...تا دو و نیم بیدار بودیم و کلی میوه و هندونه و ... نوش جان کردیم...جات خالی دخترم..آخه خواب بودی



19/مرداد/90
