محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

15/ شهریور / 90

امروز صبح تو خواب شربتتو خوردی و بعد شیرت و تو همون خواب وقتی شیشه تو بهت دادم گفتی میسی عسیسم . مامان فدای ادبت بشه. نصفه شب هم که بهت آب دادم همینو گفتی و دلم غش رفت... بابایی هم تو تمام را پله صورتشو به صورتت چسبوند تا دلش تا عصر واست تنگ نشه... محیا در ورود به مهد با ابزارالاتش: باز هم لباس هندونه ات و دمپایی پلاستیکیتو پوشیدی   صبحی با دوستان: از راست: ریحانه، امیرعلی، درسا، محیا، هانا، هستی این هم یک عکس دیگه از ریحانه که مامانش ذوق کنه...آخه این مامانها ( مامان درسا و ریحانه و پرنیا) خیلی تنبلن و وبلاگشون تاریخ مصرف گذشتست.. ظهر بینهایت حالم بد بود..بزور ساعت سه شد و اومدم پیشت و سر...
16 شهريور 1390

پستونک بای بای

بالاخره میتونم ادعا کنم که دیگه گذاشتیش کنار...ایشاله واسه همیشه...آفرین دختر نازم.. این چند روز همش میگفتی ممی کوش؟؟؟   تازه بابایی که زنگ زد گفتی: ممی بخر!!   با کمک خاله جون وحیده و بقیه هر کدوم ازین 7 خوان رو با موفقیت پشت سر میذارم...شیر مامی و پستونک که رفت کنار. میمونه پمپرس و شیشه شیر خشک که فعلا عجله ای واسش ندارم. آخه نمیتونی شیر معمولی بخوری و حساسیت داری... عکس پستونکهاتو که قبلا گذاشتم...آخریشو هم میذارم...اگه یادم بمونه و نتونم یواشکی ازش عکس بگیرم که نبینی.. این سفیده هم خیلی نو بود که زیر میز آرایش گمش کردی و من تازه پیداش کردم و حیفم اومد که نو مونده: این هم بیاد اونموقع ه...
15 شهريور 1390

14/ شهریور/90

امروز مطابق روزهای دیگه بود ، تو اتاق تعویض مهد در حال کندن برچسب کفشدوزک رو دیوار ازت عکس انداختم: بالاخره کندیش و داری میخوریش بعد تایم اداری، که اومدم دنبالت حس زود به خونه رفتنو نداشتم. با اینکه با خاله ندا قرار داشتم که بریم مولوی!!!کمی صبر کردم که طرح ترافیک تموم بشه...و شما و پرنیا شروع کردین به شیطنت... پرنیا که کلا به صخره نوردی علاقه داره...و همش میخواد از دیوار راست بالا بره . به وبلاگش که تو مسجد دانشگاه در حال صعود بود نگاه کنین. یهو داد زد مامانی قدم بلند شده... شما هم که گویا تازه این قضیه رو کشف کردی، دیدی بدک نیست امتحان کنیم.. خلاصه موفق شدی اما دمپاییت خشک بود و باهاش راحت...
15 شهريور 1390

13/ شهریور /90

امروز صبح خندان از جات پاشدی و شیشه شیرتو که آماده کردم برداشتی و همینطور رو بالشت افتاده بودی...که یهو بلند شدی و اومدی سمت ما تو آشپزخونه. بله...پای بابایی خورده بود به سینی و انداختش ولی توجهی بهش نکرد و شما اومدی تا اونو برگردونی سر جاش و خوشحال واسه خودت دست میزدی... بابایی ازت شرمنده شد و خجالت کشید و من هم خنده ام گرفته بود...گفتم من که نتونستم ... شاید این بچه بتونه شما آقایون رو کمی از بی توجهی بیرون بیاره...آخه اکثر آقایون مثل همین بابا علی، تو خونه هم حواسشون به کارهای خودشونه فقط...خلاصه درس آموزنده ای بود دخترم صبح تو مهد هم خیلی دوست داشتی بازی کنی. من هم که وقت داشتم و بیشتر پیشت موندم گلم...و باز هم عکس... ...
14 شهريور 1390

12/ شهریور/ 90

امروز ساعت کاریها دوباره زیاد شدن. از طرفی دیگر، دستگاه آزمایشگاه من هم بعد چند ماه شروع بکار کردند. پس حسابی روز متفاوتی رو گذروندم. آره ماه رمضان تمام شد و نمیدونم سهم ماه از برکاتش چی بود..خودم میدونم که فکرمو چیزهای الکی مشغول کرده بود . اما اونقدر زجر روحی کشیدم که مطمئنم گناهام پاک شدن. همش که نباید عبادت کرد...خودم احساس کردم که انشاله با رفتن ماه رمضان، دیگه امتحانات الهی ازین نوع کم شده و من پاکتر شدم.. روزهای اخیر روزهای خوبی بودن...همینقدر که خدا حتی با تنبیهاش هم به ما نظر بندازه خیلیه و دوست دارم ازین به بعد آرامش تو دلهای من و شما جا بگیره...آمین صبح هم دوست نداشتی بیدار بشی و کمی هم آبریزش بینی داشتی. هوا خی...
13 شهريور 1390

نظر دخترخاله ها برای پست قبلی

  مرجان و مهرناز 12 شهريور 1390 ساعت : 12:42   سلام عسلم،اگه بدونی اوضاع خونه مادرجون بعد رفتنت چه جوری بود همه بغض کردندوقتی مامانت اونsmsروداد خیلیها گریه کردند حتی الان که داشتیم عکساتو میدیدیم اشک تو چشمامون جمع شد اما قول بده زودبیای ماهم تا اون موقع با عکسات سرگرم میشیم مرسی عزیزای خاله...اونقدر خودشو با مدادرنگیها سرگرم کرد تا فراموش کنه. باباش هم از جمله اش ناراحت شد... خوبه شما اونجا هستین. تا مدرسه ها باز بشه بیشتر به مادرجون سر بزنین ...
12 شهريور 1390

11/ شهریور/ 90

صبح جمعه نفهمیدم که ساعت چند بیدار شدی و خودم 10:30 و سریع به بابایی sms دادم که راه بیفتیم و ممکن بود به ترافیک شدید بخوریم و اصلا هم خبر نداشتم که جاده رو یکطرفه کردن. تا راه بیفتیم ساعت 1  بعد (یا قبل) از ظهر بود و هوا بینهایت گرم...با دیدن بابایی خوشحال شدی و دلت حسابی تنگ شده بود... به محض جدا شدن و خداحافظی با بچه ها، کلی بغض کردی و سرت رو زیر صندلیت گذاشتی... این اولین بار بود که اینجوری میکردی و قبلا حالیت نمیشد چندان... گفتم مانی چی شده؟؟؟ آروم گفتی مهناس (مهرناز)  میخام و دوباره کز کردی...بمیرم برات خودمو کنترل کردم و آرومت کردم و گفتم نی نی داداشیت منتظرته...تنهاست خونه و .... شما هم زود خوابیدی......
12 شهريور 1390

10/ شهریور/90

پنجشنبه صبح طبق معمول رفتم سراغ کارهای شخصی ام. بانک و آرایشگاه و دندونپزشکی.. برگشتم دیدم مادر جون حمومت کرده و دم مغازه نشستی و به همه سلام میدی...کلی از وسایل مغازه رو هم برداشتی..یکی از همسایه های قدیمی از مادر جون پرسید که بچه مریم طلاست؟؟؟؟ آخه از کوچیکی همسایه ها مریم طلا یا مریم گلی صدام میزدن..آخه سفید و تپل بودم... سحر و مهرناز برات کلی مدادرنگی آوردن و شما کلی نقاشی کشیدی. امید کوچولو همسایه مادر جون هم اونجا بود و شما هرکی که بغلش میکرد حسودی میکردی...مخصوصا من!!! خاله جون وحیده هم واست cd شرک خرید و خیلی خوشت اومد... ظهر با دایی جون عباس رفتی خونشون و بعد از ظهر خاله جون آوردتت خ...
12 شهريور 1390

9/شهریور/90 - عید فطر

  استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان عید فطر رو پیشاپیش تبریک میگم...امیدوارم روزهای خوبی پیش روتون باشه و روزهای گذشته روزهایی پربار و دعاها و عبادتهاتون قبول درگاه حق واقع شده باشه... من که ماه رمضون خوبی نداشتم و حتی یکبار نتونستم سر سفره افطار مادرم حاضر باشم...ایشاله از امروز میرم شمال کنارشون تا هم من و هم محیا حسابی بهمون خوش بگذره...بابا علی هم که هرجا باشه براش فرقی نمیکنه...همش دپرسه حتی اگه خونه مامی جونش باشه صبح عید تا صدای مادرجونو از بیرون شنیدی، بدون اینکه منو تحویل بگیری رفتی سراغش. چون میدونی سریع برات شیر و صبحونه آماده میکنه... کلی با دایی جون وحی...
12 شهريور 1390