15/ شهریور / 90
امروز صبح تو خواب شربتتو خوردی و بعد شیرت و تو همون خواب وقتی شیشه تو بهت دادم گفتی میسی عسیسم . مامان فدای ادبت بشه. نصفه شب هم که بهت آب دادم همینو گفتی و دلم غش رفت... بابایی هم تو تمام را پله صورتشو به صورتت چسبوند تا دلش تا عصر واست تنگ نشه... محیا در ورود به مهد با ابزارالاتش: باز هم لباس هندونه ات و دمپایی پلاستیکیتو پوشیدی صبحی با دوستان: از راست: ریحانه، امیرعلی، درسا، محیا، هانا، هستی این هم یک عکس دیگه از ریحانه که مامانش ذوق کنه...آخه این مامانها ( مامان درسا و ریحانه و پرنیا) خیلی تنبلن و وبلاگشون تاریخ مصرف گذشتست.. ظهر بینهایت حالم بد بود..بزور ساعت سه شد و اومدم پیشت و سر...











