14/ شهریور/90
امروز مطابق روزهای دیگه بود ، تو اتاق تعویض مهد در حال کندن برچسب کفشدوزک رو دیوار ازت عکس انداختم:


بالاخره کندیش و داری میخوریش

بعد تایم اداری، که اومدم دنبالت حس زود به خونه رفتنو نداشتم. با اینکه با خاله ندا قرار داشتم که بریم مولوی!!!کمی صبر کردم که طرح ترافیک تموم بشه...و شما و پرنیا شروع کردین به شیطنت...
پرنیا که کلا به صخره نوردی علاقه داره...و همش میخواد از دیوار راست بالا بره . به وبلاگش که تو مسجد دانشگاه در حال صعود بود نگاه کنین. یهو داد زد مامانی قدم بلند شده...

شما هم که گویا تازه این قضیه رو کشف کردی، دیدی بدک نیست امتحان کنیم..

خلاصه موفق شدی اما دمپاییت خشک بود و باهاش راحت نبودی...نمیدونم کی میخوای دست از سر این دمپایی و لباس هندونه ات برداری. آخه مدتی دمپاییت خونه مامان بزرگت بود و دلت براش تنگ شده بود...
بعدش چند تا چوپ کشف کردین:

و کم کم رژین و زهرا هم اضافه شدند..


وای که چقدر خطرناک....از همه محتاط تر شما بودی اما نمیدونم چرا یهو با چوبت از پله ها قل خوردی رو زمین ( 5 تا پله ناقابل) و من نتونستم عکس بگیرم چون کل بدنم سست و بی حرکت شد و خاله سولماز از رو زمین بلندت کرد و شما هم سریع شروع کردی به کتک زدن زمین....
بعدش رفتیم خونه و لباسامونو عوض کردیم و رفتیم دنبال شهریار و مانیش...تو راه دیدی شهریار کلاه گذاشته سرش و مال شما تو ماشین نبود، از کیف کنار دستت شورتت رو برداشتی و گذاشتی رو سرت. خاله ندا از خنده روده بر شده بود اما نفهمید قضیه چیه...من تا دیدم گفتم جای کلاه به مغز کوچیکت رسیده که اینو سرت کنی...دخترک حسود مامان:

ملت بهت میخندیدن اما شما جدی...جدی...
دیگه از خنده نمیتونستم رانندگی کنم و خاله ندا ازت عکس انداخت

ظاهرا کشش اذیتت میکرد و چشات پف کرده بود...آخ چقدر خندیدیم...همونجا زنگ زدم به خاله جون وحیده...لابد الان عکستو ببینن میترکن..
تو مغازه های پرده فروشی، نمیدونی چه بلایی سرمون درآوردین. چنگ انداختی تو صورتش دوباره و کل مغازه ها رو بهم ریختین و من اصلا نفهمیدم چطور پرده اتاق شما و خودمونو سفارش دادم..اما خیلی خوشگل میشه...بعدا که آماده شد عکسشو میذارم...
بالاخره کمی هم پلاستیک فروشی رفتیم و از ساعت 8 تا ده شب طول کشید تا برسونمشون خونشونو برگردیم...
بابایی امشب بخاطر جلسه دیر اومد اما از نبود ما تو خونه خیلی کلافه شد و هی زنگ میزد..شما هم که تو ماشین خواب بودی بیدارت کرد. آخه دلش واست تنگ شده بود. شام حاضری درست کردم . سر شام، بهم گفتی مانی خوشگل...و من از ذوق الکی غش کردم رو زمین..حالا هی تکرار میکردی و من که دیگه از غش کردن سر سفره خسته شدم گفتی: مانی بخواب!! یعنی غش کن. منم ازین حرفت دوباره غش کردم.و بابایی حسودیش شد و گفتک دتری بگو بابایی خوشگل!! و شما گفتی : نه مانی خوشگل

راستی به باباییی نگفتم کجا بودیم چون بفهمه با دوتا بچه اینهمه راه رو با ماشین تا مولوی رفتیم عصبانی میشه...بعدا که کوکه بهش میگم...



14/ شهریور/90
