13/ شهریور /90
امروز صبح خندان از جات پاشدی و شیشه شیرتو که آماده کردم برداشتی و همینطور رو بالشت افتاده بودی...که یهو بلند شدی و اومدی سمت ما تو آشپزخونه. بله...پای بابایی خورده بود به سینی و انداختش ولی توجهی بهش نکرد و شما اومدی تا اونو برگردونی سر جاش و خوشحال واسه خودت دست میزدی...
بابایی ازت شرمنده شد و خجالت کشید و من هم خنده ام گرفته بود...گفتم من که نتونستم ... شاید این بچه بتونه شما آقایون رو کمی از بی توجهی بیرون بیاره...آخه اکثر آقایون مثل همین بابا علی، تو خونه هم حواسشون به کارهای خودشونه فقط...خلاصه درس آموزنده ای بود دخترم
صبح تو مهد هم خیلی دوست داشتی بازی کنی. من هم که وقت داشتم و بیشتر پیشت موندم گلم...و باز هم عکس...



به همه مامانها تو مهد لباس هندونه ایتو نشون دادی و میگفتی که تُخ داره و از تخم هندونه هم زیاد خوشت نمیاد...با همه هم بای بای میکردی ...الهی قربونت برم که اینقدر اجتماعی هستی..
بعد ظهر که اومدم دنبالت سهیلا جون گفت که آبریزش بینی ات زیادتر شده...اعصابم خراب شد و بهش گفتم که شما از شروع فصل سرما تا آخر خرداد همین حساسیت رو خواهی داشت. امیدوارم امسال که بزرگتر شدی بهتر بشی..
با مانی پرنیا نشستیم و چند تا عکس انداختیم:
اولش فقط شما ژست گرفتی و بعد پرنیا یادش اومد که ژست بگیره


اختلاف ژستها رو داشته باشید...پرنیا دودست رو دو طرف صورتش میگیره اما محیا ، حتی اگه هر دو دستش آزاد باشه، به یک سمت ژست میگیره...مانی فدای ژستت عسلم..
کمی بعد یک آقا پلیسه ازونجا رد شد.

ظاهرا برای چند روز از مهد جهاد تو مهد شما مهمون شده بود. آخه اونجا تعطیلات تابستونی دارن. این آقا پلیسه خیلی تو حس بود و میگفت فقط دزدها رو دستگیر میکنه... من و خاله سولماز هم کلی سربسرش گذاشتیم. و شما هم قضیه رو جدی گرفتی و چند تا عکس باهاش گرفتیم:



مانی پرنیا گفت کمی دیرتر بریم. بعد حرکت سرویسها..اما از شلوغ شدن و ترافیک ترسیدم و نموندیم و بعدش پشیمون شدم..الان خیلی وقته که حوشله رفتن به جایی رو ندارم و یکراست میریم خونه. با اینکه ماشین هست و بابایی هم دیر میاد.. شاید روزهای آینده یک کم تو این تنبلیم تغییراتی بدم و بریم حسابی بگردیم. آخه دوست ندارم مامان کسلی باشم...
تو راه پله خونه که جونمو به لبم رسوندی. دیگه میخوای خودت تمام 56 تا پله رو بری و خیلی هم واسش تلاش میکنی. آخه بچه جون ما می بُریم...چه برسه به پاهای کوچیک و نازت


همش تو راه پله با من دعوا میکردی و سرم داد میکشیدی...از وقتی که از شمال برگشتیم دلتنگیتو اینجوری تخلیه میکنی...میگفتی: بیو (برو) اِ بی دَدَب!!!
ه از حرفات تعجب میکردم و هم خنده ام میگرفت و هم واقعا ناراحت میشدم...تو خونه هم یکسره به در و دیوار میگی: بی دَدَب..اِ اِ .. حتی به باباییت..واقعا موندم چطور رفتار کنم که فراموش کنی
تو خونه هم خیلی کار داشتم و احتمالا آخر هفته دایی جون وحید بیاد و با هم بریم شمال عروسی توران..آخه بابایی ساپکو دوره داره و نمیتونه بیاد..
این قسمت رو با عرض شرمندگی و صرفا برای ماندگاری در خاطرات محیا میارم...
دخترم در حال کشف دستگاه اپی لیدی:

و پس از کشف یکراست رفت سراغ استفاده...

بقول دایی جون وحید: بلدرچین پَر کنیم!!! راست میگه..پر مویی عزیزم اما الان زوده و بده دخترم..چند روز پیش هم دیدم داری با برس گونه واسه خودت رژ گونه میزنی و بهم نگاه میکنی و میخندی...
واقعا نمیدونم از دست شما بچه ها که همه چی رو در اولین فرصت تقلید میکنین چکار باید کرد. آخه با این وقت کم نمیشه همه چی رو یواشکی و دور از چشم شما انجام داد...تازه بابایی هم که بیاد مگه چقدر وقت هست که به کارام برسم و تازه من دوست ندارم که بابایی خونست خیلی به کارهای شخصی ام برسم...اما شما دختری!!! و مادر و دختر دوتا دوستن باهم. اما به وقتش که بزرگ شدی...
پشت تلفن هم به بابایی گفتی که ممی بخر اونم گفت چشم و من گوشی رو برداشتم و به شوخی گفتم که اگه بخری جفتتونو با پستونک از خونه پرت میکنم بیرون. کمی که باهات حرف زدم راضی شدی ودوباره زنگ زدی و به بابایی گفتی: ممی نَخایام!!
خاله جون و پدر جون و خاله جون عسل و مادر جون و دایی جون اکبر زنگ زدن و حالتو پرسیدن..اما شما کاملا عصبانی بودی ...
چه پست طولانی شد...



13/ شهریور /90
