12/ شهریور/ 90
امروز ساعت کاریها دوباره زیاد شدن. از طرفی دیگر، دستگاه آزمایشگاه من هم بعد چند ماه شروع بکار کردند. پس حسابی روز متفاوتی رو گذروندم.
آره ماه رمضان تمام شد و نمیدونم سهم ماه از برکاتش چی بود..خودم میدونم که فکرمو چیزهای الکی مشغول کرده بود . اما اونقدر زجر روحی کشیدم که مطمئنم گناهام پاک شدن. همش که نباید عبادت کرد...خودم احساس کردم که انشاله با رفتن ماه رمضان، دیگه امتحانات الهی ازین نوع کم شده و من پاکتر شدم.. روزهای اخیر روزهای خوبی بودن...همینقدر که خدا حتی با تنبیهاش هم به ما نظر بندازه خیلیه و دوست دارم ازین به بعد آرامش تو دلهای من و شما جا بگیره...آمین
صبح هم دوست نداشتی بیدار بشی و کمی هم آبریزش بینی داشتی. هوا خیلی ثابت نیست و من هم هرکاری کردم باز م سرما خوردی..تا چند دقیقه دیگه میام دنبالت گلم...دلم واست تنگ شده عسیسم!!!
برگشتنی حوصله دل کندن از پارک مهد رو نداشتی و من هم از فرصت استفاده کردم و چندتا عکس ازت انداختم...خاله رویا هم که این روزها مسافرته و جاش کمکی آوردن..اسمشو نمیدونم اما تا منو دید خیلی از شما تعریف میکرد و ازت راضی بود..دختر گلمی آخه..





حسابی خوابتو کرده بودی . تو خونه اصلا نخوابیدی و نذاشتی که من هم بخوابم.. روز سختی واسم بود و کار هم زیاد داشتم...واست سوپ درست کردم...خیلی عصبانی بودی..سر عروسکت داد میکشیدی میگفتی: بخواب.اِ.. یا به بابایی گفتی : ستایه بکش...اِ... دایی جون اکبر هم که زنگ زد همین جملاتو واسش تکرار میکردی..و تازه گفتیک علی (علیرضا) کوش؟؟؟ و اون هم خیلی خوشش اومد
شام خوردی و خوابیدی ( اونم بدون پستونک) و ماریچی هم ندیدی...



12/ شهریور/ 90
