9/شهریور/90 - عید فطر

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان
عید فطر رو پیشاپیش تبریک میگم...امیدوارم روزهای خوبی پیش روتون باشه و روزهای گذشته روزهایی پربار و دعاها و عبادتهاتون قبول درگاه حق واقع شده باشه...
من که ماه رمضون خوبی نداشتم و حتی یکبار نتونستم سر سفره افطار مادرم حاضر باشم...ایشاله از امروز میرم شمال کنارشون تا هم من و هم محیا حسابی بهمون خوش بگذره...بابا علی هم که هرجا باشه براش فرقی نمیکنه...همش دپرسه
حتی اگه خونه مامی جونش باشه
صبح عید تا صدای مادرجونو از بیرون شنیدی، بدون اینکه منو تحویل بگیری رفتی سراغش. چون میدونی سریع برات شیر و صبحونه آماده میکنه...

کلی با دایی جون وحید و بقیه بازی کردی

همه کم کم برای عید دیدنی میومدن اونجا...تا ظهر طول کشید تا همه رو جمع کردم و قرار شد بریم میرود بابلسر... جایی که هم دریا و هم جنگل ساحلی داره..پیشنهادات زیاد بود یکی میگفت فلان جا شلوغه، دوره، سرده و ...همه بجز دایی جون اکبر اینا بودن. اونا هم با فامیلای زندایی به مرغداری خودشون رفته بودن..
تا همه آماده بشن زندایی شما رو سوار ماشین کرد و تو کوچه های اطراف میگردوندت و شما چه ذوقی میکردی...


گردش یک روز شیرین:





چند تا عکس از محیا و مهرناز که حسابس بهشون خوش گذشت:





محیا و مانی:

جمع خانواده:

اینجا هم واسه اینکه کسی کبابتو نگیره (بخصوص محمد آقا) پشت کردی به همه و تنهایی داری میخوری:





و کلی هم فیلم گرفتم...
دریا هم نرفتیم چون خیلی خطرناک بود و آمبولانس اومده بود تا کساییکه غرق شدن و ببره بیمارستان...ازونجا یک سری هم به علیرضا اینا تو مرغداری زدیم...و شب خسته بودی و زود خوابیدی
از وقتی که اومدیم شمال پستونکتو ازت قایم کردیم..شب اول کمی نق زدی اما سرت گرم بود و عادت کردی..



9/شهریور/90 - عید فطر
