8/ شهریور/ 90
صبح تر و تمیز، موهاتو از پشت بستم و شیرتو خوردی و وسوسه شدم و چند تا عکس ازت گرفتم...



این هم از مهدت که صدف کوچولو هم حاضر نشد باهات عکس بگیره. اما در راه برگشت از مهد ، یکی ازش شکار کردم


ساعت دو اومدم دنبالت و سریع بسمت خونه رفتیم تا آماده بشین برای رفتن.

کمی تلفنهای بابایی وقتمونو گرفت. برای گرفتن مانتو ام خونه دختر عمه بابایی رفتیم. و شما با ایمان و رامین بازی میکردی و من هم کمی اونجا وقت تلف کردم تا تکلیف دقیق رفتنمون معلوم بشه..در نتیجه کمی دیر راه افتادیم و جاده دیگه شلوغ شده بود. از ٤ تا ١١ شب تو جاده بودیم و نشد آخرین افطارو کنار خانواده ام باشیم. شما هم خوب خوابیدی و اذیت نکردی. پویا همکلاسیت هم چندی بعد ما حرکت کردن. تو راه هرچی بهت میدادم نمیخواستی و برای نون گریه میکردی. اینجا بابایی رفت واست نون بخره:

همه خونه مادر جون منتظرت بودن و تا آخر شب میومدن دیدنت. و شما هم هی زبون مبریختی و دلشونو میبردی. میگفتن چه خانم شدی و کارای بچگانه نمیکنی...دایی جون میگفت جو جو بده بخورم .گفتی: بَده. صورت دایی جون قاسم رو هم چنگ زدی آخه زیاد ازت تعریف کردن...
شب هم پیش سحر خوابیدی و سحر مهربون اّ و نون بالاسرت گذاشت تا هر وقت خواستی بهت بده بخوری...بابایی هم که طبق معمول مستقیم رفت خونه مامان بزرگ...و این بار که دلمون خیلی واسه خونواده مون تنگ شده بود، تصمیم گرفتیم که هر کی بره خونه پدری خودش..شما هم که با من بودی..



8/ شهریور/ 90
