محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

7/ شهریور/ 90

1390/6/8 8:48
نویسنده : مامان مریم
406 بازدید
اشتراک گذاری

امروز هوا خیلی بارونیه و ساعت 7 صبح هم تو خونه کاملا تاریک بود..باید لباستو بیشتر میکردم. در نتیجه بیدار شدی . موهات رو هم از پشت بستم. از لباسهای جدیدت و جورابی که پوشیدی اظهار رضایت میکردی و کلی ژست گرفتی. اما نمیدونم اون پستونکت وسط این ژست چه نقشی داره:

دیگه پاییز اومده

 موقع اومدنم خیلی رانندگی سخت بود. شیشه رو پایین کشیدم که تو ماشین بخار نکنه. اما ماشینها رد میشدن و آب میپاشوندن تو ماشین...تو این تابستون بخاری رو هم که نمیشد روشن کنی...گذاشتم رو فن که بادش ، بخار رو شیشه رو پاک کنه، باز هم ترسیدم سرما بخوری...خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم دانشگاه...

بابایی هم که پیاده رفت و چتر هم برنداشت و کلی خیس شد طفلک و از طرفی هم که بدون ماشین سرکار میره خیلی ناراحته...

اومدم دنبالت دیدم خاله رویا لباس تابستونی که گذاشته بودم که اگه احیانا هواگرم شد برات بپوشه، رو تنت کرد و شما از شدت سرما میلرزیدی...سریع لباستو پوشوندم و باید میرفتیم پمپ بنزین. پمپ بنزین ولنجک به کوچه های زیبایی وصل میشه که زیر بارون یکی ازون عکسهای قشنگو از تو ماشین گرفتم...

کوچه بارونی

این هم شما کلافه تو صف بنزین:

تو صف بنزین

اونقدر کلافه شدی که تو ماشین خوابیدی تا خود خونه و ساعت 5 بیدار شدی و نهارتو خوردی...به به ماکارونی:

محیا تمبز پارچه رو پاش انداخته

بابایی که اومد گذاشتمت پیشش و رفتم سراغ خرده ریز کارام تو 7 حوض. ساعت خاله جون وحیده که مادر جون ازم خواست براش بخرمو گرفتم و با چند تا گیره مو برای شما... وسایل سفر فردا رو جمع کردم و شما هم مشغول شیطنت...لاک رو باز کردی و ولو کردی رو فرش...استون هم نداشتم و رفتیم از مادر آنا گرفتیم تا دست و سر و صورتت رو پاک کنم...شب هم با علاقه ماریچی رو دیدی و بعدش هم خوابیدی...

در حال تماشای ماریچی

اونم عکس قاضی ویلارد تو تلویزیونه... 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مائده
7 شهریور 90 11:39
دقیقا می خواستم بگم وسط این ژست که آخرب با حاله این پستونک دیگه چیه ولی خوشگله ها
مامان هستی
7 شهریور 90 12:10
سلام با اجازه لینک شدی


ممنون از لطفت
دخترخاله مهربون(مهرناز)
7 شهریور 90 19:53
سلام .محیاجون، فدای تو بالباس های پایئزیت بشم. چهار شنبه انشا الله حتمااینجا هستید؟
ما همه منتظر یم


آره عزیز خاله...سه شنبه اونجاییم