7/ شهریور/ 90
امروز هوا خیلی بارونیه و ساعت 7 صبح هم تو خونه کاملا تاریک بود..باید لباستو بیشتر میکردم. در نتیجه بیدار شدی . موهات رو هم از پشت بستم. از لباسهای جدیدت و جورابی که پوشیدی اظهار رضایت میکردی و کلی ژست گرفتی. اما نمیدونم اون پستونکت وسط این ژست چه نقشی داره:

موقع اومدنم خیلی رانندگی سخت بود. شیشه رو پایین کشیدم که تو ماشین بخار نکنه. اما ماشینها رد میشدن و آب میپاشوندن تو ماشین...تو این تابستون بخاری رو هم که نمیشد روشن کنی...گذاشتم رو فن که بادش ، بخار رو شیشه رو پاک کنه، باز هم ترسیدم سرما بخوری...خلاصه با سلام و صلوات رسیدیم دانشگاه...
بابایی هم که پیاده رفت و چتر هم برنداشت و کلی خیس شد طفلک و از طرفی هم که بدون ماشین سرکار میره خیلی ناراحته...
اومدم دنبالت دیدم خاله رویا لباس تابستونی که گذاشته بودم که اگه احیانا هواگرم شد برات بپوشه، رو تنت کرد و شما از شدت سرما میلرزیدی...سریع لباستو پوشوندم و باید میرفتیم پمپ بنزین. پمپ بنزین ولنجک به کوچه های زیبایی وصل میشه که زیر بارون یکی ازون عکسهای قشنگو از تو ماشین گرفتم...

این هم شما کلافه تو صف بنزین:

اونقدر کلافه شدی که تو ماشین خوابیدی تا خود خونه و ساعت 5 بیدار شدی و نهارتو خوردی...به به ماکارونی:

بابایی که اومد گذاشتمت پیشش و رفتم سراغ خرده ریز کارام تو 7 حوض. ساعت خاله جون وحیده که مادر جون ازم خواست براش بخرمو گرفتم و با چند تا گیره مو برای شما... وسایل سفر فردا رو جمع کردم و شما هم مشغول شیطنت...لاک رو باز کردی و ولو کردی رو فرش...استون هم نداشتم و رفتیم از مادر آنا گرفتیم تا دست و سر و صورتت رو پاک کنم...شب هم با علاقه ماریچی رو دیدی و بعدش هم خوابیدی...

اونم عکس قاضی ویلارد تو تلویزیونه...



7/ شهریور/ 90
