10/ شهریور/90
پنجشنبه صبح طبق معمول رفتم سراغ کارهای شخصی ام. بانک و آرایشگاه و دندونپزشکی.. برگشتم دیدم مادر جون حمومت کرده و دم مغازه نشستی و به همه سلام میدی...کلی از وسایل مغازه رو هم برداشتی..یکی از همسایه های قدیمی از مادر جون پرسید که بچه مریم طلاست؟؟؟؟ آخه از کوچیکی همسایه ها مریم طلا یا مریم گلی صدام میزدن..آخه سفید و تپل بودم...



سحر و مهرناز برات کلی مدادرنگی آوردن و شما کلی نقاشی کشیدی. امید کوچولو همسایه مادر جون هم اونجا بود و شما هرکی که بغلش میکرد حسودی میکردی...مخصوصا من!!!


خاله جون وحیده هم واست cd شرک خرید و خیلی خوشت اومد...

ظهر با دایی جون عباس رفتی خونشون و بعد از ظهر خاله جون آوردتت خونه مادر جون. حسابی خوش میگذرونیها.....
عصری هم با بچه ها خونه خودمون رفتیم و اونجا لباس عروستو دیدی و پوشیدی..جالب اینکه چقدر مو فرفری میشی تو شمال!!!


شب هم همه دوباره خونه مادر جون جمع شدن...

آخر شب هم با همه خداحافظی کردیم چون قراره فردا برگردیم خونمون...



10/ شهریور/90
