محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

11/ شهریور/ 90

1390/6/12 12:22
نویسنده : مامان مریم
355 بازدید
اشتراک گذاری

صبح جمعه نفهمیدم که ساعت چند بیدار شدی و خودم 10:30 و سریع به بابایی sms دادم که راه بیفتیم و ممکن بود به ترافیک شدید بخوریم و اصلا هم خبر نداشتم که جاده رو یکطرفه کردن. تا راه بیفتیم ساعت 1  بعد (یا قبل) از ظهر بود و هوا بینهایت گرم...با دیدن بابایی خوشحال شدی و دلت حسابی تنگ شده بود...

به محض جدا شدن و خداحافظی با بچه ها، کلی بغض کردی و سرت رو زیر صندلیت گذاشتی... این اولین بار بود که اینجوری میکردی و قبلا حالیت نمیشد چندان... گفتم مانی چی شده؟؟؟ آروم گفتی مهناس (مهرناز) میخام و دوباره کز کردی...بمیرم برات خودمو کنترل کردم و آرومت کردم و گفتم نی نی داداشیت منتظرته...تنهاست خونه و .... شما هم زود خوابیدی...ببین مهرناز با این دختر ما چه کردی!!!!

محیا غمگین از جدا شدن

ساعت 5 بعد از ظهر به خونمون رسیدیم و زیاد به ترافیک نخوردیم. بعد نهار ما کمی خوابیدیم و شما با عروسکات بازی میکردی و نقاشی میکشیدی...

با هم دوش گرفتیم و واسه فردا آماده شدیم..

کمی هم که تنها شدی هوس ممی کردی اما حواستو پرت کردم. یکبار هم دیدم پیداش کردی و داری یواشکی میخوری و سریع ازت گرفتمش..

یکی از چیزهای جالب مسافرت این سری این بود که دیگه مریم صدام میکنی. چون دیده بودی اونجا صدام میکردن..ناقلا میگی مریم و میخندی...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مائده
12 شهریور 90 12:13
ای وای چه قدر ناراحته
ولی مریم خوب برگشتیا


آخه...لابد افتادی تو ترافیک. آخه تو اون گرما کی میاد تو جاده!!!!!
مرجان م مهرناز
12 شهریور 90 12:42
سلام عسلم،اگه بدونی اوضاع خونه مادرجون بعد رفتنت چه جوری بود همه بغض کردندوقتی مامانت اونsmsروداد خیلیها گریه کردندحتی الان که داشتیم عکساتو میدیدیم اشک تو چشمامون جمع شداما قول بده زودبیای ماهم تا اون موقع با عکسات سرگرم میشیم


مرسی عزیزای خاله...اونقدر خودشو با مدادرنگیها سرگرم کرد تا فرانوش کنه. حتی علی آقا از جمله اش ناراحت شد... خوبه شما هستین. تا مدرسه ها باز بشه بیشتر به مادرجون سر بزنین
مامان هستی
12 شهریور 90 13:42
الهی واقعا درکت میکنم وقتی این پست رو خوندم و عکس های محیا رو دیدم بغض گلوم رو گرفت چون من هم واقعا توی این شرایط قرار گرفتم .ان شاء الله هر جا خودت و خانواده ات هستید دلتان خوش باشد .


ممنون مرسی عزیزم