11/ شهریور/ 90
صبح جمعه نفهمیدم که ساعت چند بیدار شدی و خودم 10:30 و سریع به بابایی sms دادم که راه بیفتیم و ممکن بود به ترافیک شدید بخوریم و اصلا هم خبر نداشتم که جاده رو یکطرفه کردن. تا راه بیفتیم ساعت 1 بعد (یا قبل) از ظهر بود و هوا بینهایت گرم...با دیدن بابایی خوشحال شدی و دلت حسابی تنگ شده بود...
به محض جدا شدن و خداحافظی با بچه ها، کلی بغض کردی و سرت رو زیر صندلیت گذاشتی... این اولین بار بود که اینجوری میکردی و قبلا حالیت نمیشد چندان... گفتم مانی چی شده؟؟؟ آروم گفتی مهناس (مهرناز) میخام و دوباره کز کردی...بمیرم برات خودمو کنترل کردم و آرومت کردم و گفتم نی نی داداشیت منتظرته...تنهاست خونه و .... شما هم زود خوابیدی...ببین مهرناز با این دختر ما چه کردی!!!!


ساعت 5 بعد از ظهر به خونمون رسیدیم و زیاد به ترافیک نخوردیم. بعد نهار ما کمی خوابیدیم و شما با عروسکات بازی میکردی و نقاشی میکشیدی...
با هم دوش گرفتیم و واسه فردا آماده شدیم..
کمی هم که تنها شدی هوس ممی کردی اما حواستو پرت کردم. یکبار هم دیدم پیداش کردی و داری یواشکی میخوری و سریع ازت گرفتمش..
یکی از چیزهای جالب مسافرت این سری این بود که دیگه مریم صدام میکنی. چون دیده بودی اونجا صدام میکردن..ناقلا میگی مریم و میخندی...



11/ شهریور/ 90
