3/ مهر/90
امروز هم کار خاصی نداشتم و استراحت کردیم..سحر و مهرناز اولین روز مدرسشون بود و شما با زندایی به مدرسه سحر که نزدیک خونه مادرجونه رفتی یعنی مدرسه ابتدایی من. یادش بخیر و من هم با ماشین دایی جون وحید دوباره رفتم خونمون... سحر و محیا در حال خوردن انار: کمی هم دایی جون وحید سربسرتون گذاشت: مهرناز هم بعد کلاساش یکسره اومد و شما رو برد خونشون...تا عصر اونجا بودی.. خاله جون حمومت کرد و نهار داد و خوابیدی...تازه بهت یک کیف جنگلی ملستون هم داد که خیلی دوسش داری...واسه مهرناز بود که خاله جون از مکه خریدش: قدت رو قربون خاله.. عصر بابایی اومد تا برگردیم تهران. وای که چه قشقره ای راه انداختی. ...









