محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

موفقیت دایی جون

این عکس دایی جونه محیاست که تو مسابقات کشوری پرورش اندام نقره گرفته و تو مجله سرزمین ورزش ازش مصاحبه کردن... ورزشکاران دلاوران نام آوران   حالا هرکی بدخواه مدخواه داره بیاد جلو چکار کنیم ما خونوادگی، روزنامه و مجله و اینترنت و.... رو گرفتیم مال خود کردیم...وای مامان اینا... چند روز دیگه خانمش نی نی میاره...براش دعا کنین... ...
16 مهر 1390

روز جهانی کودک مبارک

دخترم امروز ١٦ مهر 90روز شماست. مبارک باشه و امیدوارم کودکیه زیبایی رو برات درست کنیم... دیروز جشنواره کودک دم خونه مون شهرداری امیرکلا برگزار کرد اما چون باید میومدیم وقت نشد ببریمت..ایشاله امروز بهت خوش بگذره...     ای ول به شهر کوچولوی خودمون امیرکلا که اسم آمریکا رو از رو اون گرفتن...   کوچولوهای ناز روزتون مبارک -----------------------------------------------------------     این هم نظر مامان صدفی:   مامان صدف 13:20 16 مهر 1390   مـرگ بر آمریکا ...
16 مهر 1390

15/مهر /90

صبح من و خاله جون سمانه و خاله ساره ( دوست مانی) رفتیم جایی..تا برگردیم بابایی اومد دنبالمون که ببرتمون خونه مامان بزرگ. دیگه وقت نشد برم جمعه بازار.. شما فکر کردی داریم میریم تهران...اولش خیلی گریه کردی. اما وقتی رسیدیم اونجا خیلی با پارسا پسر همه ات بازی کردی...تو باغ رفتید وو تو اتاقها همدیگه رو دنبال میکردین وقتی قایم میشد صداش میکردی: پارسا توچولو...کجایی؟؟؟ من فدات اون طرز صدا کردنت بشم که دل آدمو میبره..هرچند اون از شما بزرگتره...دل همه واست تنگ شده بود... خونه مامی بزرگ خیلی خلوت بود و عمه ها خونه عمه فاطمه بودن...من و بابایی بعد نهار یه خواب جانانه کردیم و کل خستگیهای چند روزه از تنم رفت..آخه اونجا هواش عالیه و مامی بزرگ ...
16 مهر 1390

14/ مهر/90- سفر شمال

صبح زود از خواب بیدار شدم...بابایی میخواست بخوابه...ماشینو داد علی آقا بابای پارسا آورد پمپ بنزینش که نزدیک خونه مادرجونه...اول رفتم پیش دایی جون و قرار بنگاه رو باهاش هماهنگ کردم...دوتا بانک و مخابرات برای تلفن خونه و سپس بنگاه...خونه رو دادیم اجاره و کلید رو تحویل دادم. حس خوبی نبود...اما خدا رو شکر دست آدمهای خوبی افتاد.. صبح هم چند دقیقه ای بردمت خونه دایی جون عباس...زندایی دیگه شکمش در حال ترکیدن بود..آخه دختر داییت کم کم دیگه باید بیاد. وقت یاومدی خونه مادر جون ادای زندایی رو در میاوردی و کمرتو کج میکردی و میگفتی زندایی نی نی داره... ما رو کلی خندوندی...دایی جون هم دنبالت میکرد و میگفت ادای زندایی رو درمیاری؟؟؟؟ برگشتم خونه ...
16 مهر 1390

13/ مهر/90

امروز صبح کمی با روزهای دیگه فرق داشت...باید زودتر بیدار میشدم تا بابابایی وسایل رو داخل ماشین میذاشتیم و امروز بعد دانشگاه یکسره میریم شمال... یک رب زودتر از روزهای دیگه حرکت کردیم و یکساعت و ده دقیقه زودتر رسیدیم...آخه اصلا ترافیک نبود...و مسیرمون هم امروز عوض شده بود... 6:50 دم مهد بودیم که هنوز باز نشده بود...کمی تو ماشین نشستیم و شما هم بیدار شدی و شیرتو خوردی و منتظری که بری پیش خاله سهیلا: با اومدن خانم سیفی ما هم رفتیم تو کلاست...کمی با هم توپ بازی کردیم... لباساتو که در آوردم گذاشتم کنارم تا ببرمش تو ماشین یهو اومدی گفتی مانی بذار اینجا ( یعنی تو کمد) و من از این انظباطت بوجد اومدم.....
16 مهر 1390

آماری جالب

    ما دیروز 212 بازدید کننده داشتیم اما دریغ از یک نظر.... دیگه خودتون قضاوت کنید من چیزی ندارم بگم.... آهای نامردها، یواشکی میاید و میرید...نمیگید جای پاتون رو ببینیم خوشحال میشیم.... دوستتون داریم ودست همه اونایی که واسمون نظر نوشتن میبوسیم....   ...
13 مهر 1390

من زنم

این متن رو خاله غزال ( دوست من) که تو سوئیس زندگی میکنه واسم ایمیل کرد..نمیدونم تا چه حد درسته اما مطمئنم دروغ نگفته....       من، زنم ... با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست ... که زرق و برقش شخصیتم باشد من، زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی و صبح ها از دنده دیگری از...
13 مهر 1390

12/ مهر/90

صبح گلم بخیر. امروز چون هوا سرد بود دوست داشتی روسری که مهرناز بهت داده سرکنی...چقدر هم بهت میومد و وقتی منو بابایی دیدمت کلی دلمون ضعف رفت...البته بابایی بیشتر چون هم حجاب دوست داره و هم گفت چقدر شکل عمه هات شدی ....(؟؟؟؟) وقتی رفتم عکس بگیرم به شما گفتم که سرت رو بالا بگیری اما زیادی بالا گرفتی.... توی مهد هم خاله رویا و خانم سیفی کلی با روسریت حال کردن... هستی و پویا و هانا رو فرستادن کلاس بالاتر و وقتی شما هستی رو تو کلاسش دیدی رفتی تو  و فکر کردی که باید اونجا باشی...برات توضیح دادم و با من اومدی کلاس خاله رویا...یه توپ هم با خودت ازون کلاس آوردی.. بگمونم تا عصر اجازه ندی کسی روسری رو از سرت در بیاری ....
13 مهر 1390

11/ مهر/90

امروز اونقدر بی حوصله رانندگی کردم که پشت ترافیک، دنده عقب زدم به یه پراید و حواسم برگشت سرجاش!!چیزی نشد... این هم محیا سر صبح: قربون بچه داریت ... تا رفتی تو کلاس درسا اومد طرفت تا داداشیتو بگیره...دید بهش نمیدی چنگ انداخت تو صورتت..گفتم بچه از ننه اش هم حساب نمیبری....جداتون کردیم و بعد کلاس دیدم سر و صورتت زخمی...نگو این دعوا تا بعد از ظهر ادامه داشت و سهیلا جون میگفت هر دوتا همدیگه رو میزنین...ریحانه هم اون وسطها میاد دخالت کنه...هم میزنه و هم میخوره...قربون خروس جنگیهای کوچولو...کاش ازتون فیلم بگیرن بخندیم... وقتی رفتیم خونه همش بی حس بودم..اصلا حوصله نداشتم...کمی با خاله ندا و دایی جون راجع به خونه صح...
12 مهر 1390