30/ مهر/ 90
امروز ساعت موبایلم رو یکساعت اشتباهی و دیرتر رو alarm گذاشتم...و بدو بدو حاضر شدیم و با نیم ساعت تاخیر رسیدیم دانشگاه... آخر هفته ها صبح زود بیداریم و از شنبه خواب آلودگی شروع میشه نمیدونم چطور این مسئله رو حل کنم... لباس نو تنت کردم و عکس ازت انداخنم اما کابل رو نیاوردم و فردا برات عکساتو میذارم... این هم عکس: دم مهد محیا عظیمی و مامانش رو دیدیم اما یادم رفت ازش بنویسم که تو قسمت نظرها یادم انداخت. میتونید بخونین...داشت به محیا نون و خامه میداد...خوش بحال محیا مامانش خیلی بهش میرسه...به شما هم نون سنگک داد که خیلی دوست داری...دستش درد نکنه... شنبه ها تحمل دوریت برام سخت تر میشه...امروز هم کلی گریه کرد...











