محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

19/آبان / 90

امروز پنجشنبه است و ما از دیروز اومدیم خونه مادرجون.. الان فقط سحری اینجاست و شما باهاش بازی میکنی و مهرناز بی معرفت با خاله جون وحیده رفتن اردو.. اولش که مادرجون یه پارچه پهن کرد تا سحر تکالیفشو انجام بده و شما هم نقاشی بکشی... دایی جون وحید هم میومد اذیتتون میکرد و حال میکرد:   بعدش هم سحر موهاتو شونه کرد و خوشگلت کرد تا مثلا برین جشن تولد: زنگ زدم به زندایی تا سنا رو بیاره اینجا...آخه خیلی ناز و کوچولو و خوردنیه... اینجا بود که تا دیدی مهرناز اومد، بچه رو عین عروسک پرت کردی و دویدی طرفش...خوبه کنارت بودم و بچه رو بموقع گرفتم... عصری هم دیگه ه...
21 آبان 1390

17/ آبان/ 90

امروز با اینکه اواسط آبانه برف شدیدا شروع شده طوری که ماشین رو وسطهای دانشگاه پارک کردم و نشد تا دم درش بیام... ساعت 6 و بیست دقیقه راه افتادیم و 8 رسیدیم... اینجا زمستوناش طاقت فرساست و من نمیدونم الان که پاییزه و راهها صعب العبوره زمستون چیکار کنیم...لباسهای زمستونیتو تنت کردم و چون نو بودن اولش بسختی قبولشون کردی اما بعدش خوشت اومد!!! با چه مکافاتی ماشینم و پایین پارک کردم و پیاده تا دم پژوهشکده اومدم... اما خوشحالم شما جات گرم و نرمه.. بسختی ماشینو تا دم مهد آوردم پایین. بسختی بغلت کردمو آوردمت دم ماشین:  بعدش رفتیم پمپ بنزین تا باک روپر کنیم که اگه تو خیابون موندیم سردمون نشه.....
21 آبان 1390

14/آبان/90

ازونجاییکه با ناراحتیهای بابایی و بی حوصلگیش آخر هفته خوبی رو نداشتیم، شروع هفته خوشحالم کرد...تو مسیر همش دعا میکردم و آرزو...ایشاله هفته خوبی رو شروع کرده باشی گلم... خیلی دوست دارم مرخصی حسابی بگیرم و اینهفته بریم شمال...تا ببینیم کارها چطور پیش میره...آخه کلاس آخر هفته رو چکار کنم؟؟؟ شما هم که کاملا خواب بودی... دوستت دارم عشق کوچیک من!!!امروز خیلی خیلی دلم برات تنگ شد طوریکه چند بار بغض و گریه کردم...اما چون همکارم نبود نیومدم بهت سر بزنم...امیدوارم وقتی بهت رسیدم خوب خوابیده و خوش اخلاق باشی تا برام بخندی و مانی غمهاشو فراموش کنه... با کلی عشق اومدم دنبالت..خیلی شاد بودی کلی هم خاله ها میگفتن...
18 آبان 1390

15/آبان/90

امروز صبح باید میرفتم آزمایشگاه چون چند روز دیگه نوبت دکتر دارم اما اگه در خونه میرفتم دیر میشد و به ترافیک میفتادم...حوصله هم ندارم واسه درخواست یکساعت مرخصی به ده نفر جواب بدم...موکولش میکنم به هفته های بعد.... صبح که کاملا خواب بودی اما در ماشین موقع پیاده شدن در ماشین خورد به لبت و بیدار شدی و کلی گریه کردی... اما با دیدن دوستات شارژ شدی و منم کلی ازتون عکس انداختم...صدفی هم بعد مدتها اومد...دلمون واست تنگ شده یود خانمی:   ما هر کاری کردیم این ریحانه خانم بشینه نشد: صدفی اونجا چی میخوای؟؟؟ این هم از ریحانه وروجک: اینجا چه خبره؟؟؟ زودتر از روزهاي ديگه اومدم دنبالت ...
18 آبان 1390

16/آبان/90 روز عيد قربان

صبح سعي كردم دير بيدار بشيم....تا عيد كم رنگ و رو تر بشه..باز هم تلفنها و دلداري دادن ها...آخه خيلي تنهايي حس بديه... محياكل خونه راه ميره و مسواك ميكنه...من هم واسه اينكه زمان بيشتري وقف مسواك زدن كنم همين كار و ميكنم: محيا در حال خوردن صبحونه: بالاخره گذشت و الان كه  مينويسم شما خوابيدي و بيدار كه شدي ميبرمت بيرون كمي دور بزني... آنا جون هم كه نيست آدم دلش بيشتر ميگيره...اگه بود كمي با هم بازي ميكردي چون خيلي دوسش داري...بيرون هم خيلي سرده و نميتونم زياد بگردونمت...   خیلی بیرون سرد بود برای اینکه بهت بگم دربست در خدمتتم ازت پرسیدم مامانی دوست داری کجا بریم؟دوست داری چی برات بخرم؟؟؟ گفتی بریم ...
18 آبان 1390

خدایا شکر

خدا شکر که برف اومد... خدایا شکر که دخترم همیشه کنارمه... خدایا شکر که هر وقت دخترم چشم باز میکنه و میگه مانی!! منو میتونه کنارش ببینه... خدایا شکر که پدرجون و مادرجون داریم...هرچند ازشون دوریم و تو غم و شادی کنارشون نیستیم... خدایا شکر که دایی جونها و زنداییها هستن تا تو مشکلات و برای بقای زندگی راهکارهای خوب جلومون بذارن و ما رو به صبر دعون کنن.. خدا رو شکر دوستانی دارم که تو مشکلات دست یاری بسوم دراز میکنن... خدارو شکر خدایی دارم که بهش امیدوار باشم.. پس من خیلی چیزها دارم که باید از بابتشون خوشحال باشم.... ...
18 آبان 1390

عیدقربان

  عيد قربان ، پر شکوهترين ايثار و زيباترين جلوه ي تعبد در برابر خالق يکتا بر شما مبارک   عید قربان همیشه برام خیلی مهم بود مهمتر از همه عیدها و از وقتیکه لیاقت زیارت خونه خدا رو پیدا کردم بیشتر...بچه که بودم همیشه با پدر جون میرفتم   خونه بابابزرگم و عموها تا قربونی کنیم. پدر جون میکشت و من دعاشو میخوندم و کلی عیدی میگرفتم..بابابزرگ که فوت کرد و عموم هم همینطور...خدا رحمتشون کنه..  دیگه عید قربون برای بچه های الان صفای اونموقع رو نداره...اما پدرجون بقول خودش از وقتی که اولین بچه شون بدنیا اومد تا حالا سالی نبود که قربونی نکنن.. از وقتی که من تو عید قربون ٨٣ بعد از کلی خوشی به سمت تهران اومدم و تو راه اون...
15 آبان 1390

11/ آبان/90

صبحت بخیر ناز دخترم... امروز دم مهد از خواب بیدارشدی...شیرتو رویا جون گرم کرد و خوردی..تبسم نوه خاله سهیلا هم اومده بود و انگار نه انگار که روز اولشه...شما هم بغل رویا جون رفتی و بمن میگفتی خدافس...قربونت برم که جنت پریده... اینجا میگی خاله شیر بده، امیرعلی میگه آب بده...به رویا جون گفتم خدا به دادتون برسه...چی میکشید ازین بچه ها: محیا داره با یک ذره آب بازی میکنه... وقتی که رفتیم خونه غذاتو دادم و آماده ات کردم تا ببرمت خونه دختر عمه تا من و مامان آنا بریم 7 حوض خرید..اونا هم فردا میرن شمال. خوش بحالشون من هم خیلی دلم برای خونواده ام تنگ شده. بخصوص که عید قربان هم اونجا صفایی داره... اینجا ...
14 آبان 1390

8/آبان/90

واااي از امروز اصلا نميخوام بنويسم...كاش رمز ميذاشتم تا دوستام از خوندن اينهمه بدبياري من حالشون بد نشه..اما دلم نيومد... صبح زود تر بيدار شدم تا پمپ بنزين برم...همه چي خوب بود..خودم آماده بودم و اومدم به كارهاي شما برسم كه ديدم زير دلم كمي تير ميكشه...كمي صبر كردم ديدم بدتر شد...بابايي با صداي ناله ام بيدار شد و گفت كمي دراز بكشم...همانا و تا ساعت 8 از مسكني كه به تجويز سولماز جون مامان پرنيا خوردم خوابيدم و شما هم همينطور...طفلك بابايي كارش دير شد.. ساعت 8:30 گفتم بهترم برم سركار...بابايي مخالفت كرد...اما رفتم چون تو اين شرايط مصلحت نبود غيبت كنم.... با هزار دلهره كه وقتي رسيدم چي ميشه با اون ترافيك سختي كه بخاطر بارون چند برا...
11 آبان 1390