عکسهای آتلیه مهد
عکسهای آتلیه عزیزم آماده شدن...قبل از تولدش...مثل این عروسها که با عکس میرن تو جشنشون...قربونش برم الهی...بعد اسکن میذارم برات: ...
22/ آبان/90
روز دخملم بخیر. من که دیشب زود خوابیدم خدا رو شکر خیلی سرحالم.... و واقعا به ناراحتیهای دیروزم میخندیدم...فکر نمیکردم اینقدر نبودن بابایی اذیتم کنه و در نبودش به همه چی گیر بدم و حتی عین کوچولو ها برای بابا و مامانم هم گریه کنم...در عین حال خودمو زدم به خواب تا زیاد متوجه نشه که چقدر دلم براش تنگ شده و تو این شرایط شما رو هم ناراحت کنم..از همینجا ازت معذرت میخوام نانازم که گاهی نا راحتی ما آدم بزرگها شما رو دلگیر میکنه..دیگه سعی میکنم مامان مقاوم و خوبی برات باشم... صبح هم دوباره با همکارم اومدیم.... تا پیاده شدیم پرنیا رو تو ماشینشون دیدیم.. بابایی هنوز کارهای ماشینش مونده و امروز دیگه مجبوره لاستیک نو براش بخره آخه م...
رفتن به کلاس بالاتر
امروز 22/آبان/90 شما از کلاس نوپای 1 به نوپای 2 و پیش دوستای قدیمی ات پرنیا و هستی و پویا و.. رفتی. درسا هم باشما به این کلاس منتقل شد... با سهیلا جون و رویا جون خداحافظی کردی و با بهاره جون و مهدیه جون اصلا غریبی نکردی و براشون حتی بوس فرستادی... فدات بشم که نه من و نه خودت و نه مربی های عزیزتو اذیت نمیکنی....مخصوصا که دوستات هم اونجان هر چند شما از همه کوچولو تری نازگلم...ایشاله همواره شاهد پیشرفتت باشم ناز گلم... ...
7/آبان / 90
بخاطر مامان صدف که عکس دخملشو ببینه این پست رو زودتر از روزهای گذشته نوشتم امروز بارون بسیار شدیدی اومد و از 6:30 که راه افتادیم به زور 8 رسیدیم دانشگاه...تو راه هم کلی تغذیه کردیم تا از گشنگی پس نیفتیم...شما هم وسط راه خوابیدی...کلی هم پوشوندمت... از اینکه سر صبح بیدارت کردیم کلی من و باباعلی دلمون برات سوخت...اما چه میشه کرد ایشاله در آینده نتیجه اش رو ببینی...خیلی از کوچولوها تو شرایط شمان و حتی بدتر...خیلیها پیاده و یا باسرویس میان...دعا کنیم ماماناشون رانندگی یاد بگیرن و اگه بلدن خدا بهشون ماشین بده تا اونا هم راحتر بیان و برن... خواب بودی که گذاشتمت مهد: قربون موهای شونه نکرده ات برم...رویا جون گفت بیدار شدی مرت...
18/ آبان/ 90
صبح به همکارام زنگ زدم و گفتن ما نمیریم سر کار...از شدت برف ولنجک... اما من با همه سختیش ساعت ٦ صبح شما رو آماده کردم و رفتیم...سوز و برف بیداد میکرد. از بس زود راه افتاده بودم ٦:٢٠ رسیدم دانشگاه و دیدم درش بسته است و نگهبان گفت دانشگاه تعطیله... نمیدونین چی شدم...اما خبر خوبی بود برگشتم خونه و تصمیم گرفتم بی خیال کلاس فردا بریم شمال. با بابلسیر... با ٣٠ هزار تومن کرایه، خیلی راحت اومدیم...وجاده هم خیلی خوب و بود فقط برف اطراف جاده نشسته بود... ظهر دایی جون اومد دنبالمون و نهار اونجا موندیم...خیلی عجله داشتیم که بریم خونه مادرجون تا خستگیهامونو در کنیم و از طرفی همه منتظر ما بودن...مخصوصا سنا توچولو... ...
21/ آبان/ 90
امروز صبح اولین تجربه ای بود که شما رو با سرویس آوردم مهد و شاید چون عادت نداشتم خیلی سخت بود...تا دم ایستگاه سرویس که خواب بودی و با اون همه لباسی که پوشوندمت و وسایل خودم و شما و دست راست چلاخ خیلی سختم شد... توی دانشگاه با اون همه شیب و پیاده روی دیگه نگو...اما مش یاد دوستات و ماماناشون میفتادم که ماشین ندارن خودمو دلداری میدادم و به خودم هم قول داده بودم که تو هر شرایطی محکم باشم... هر چند وقتی خواستم سفارش دلتنگیتو از شمال و کساییکه دوسشون داشتی به سهیلا جون بکنم، اشکم درومد و تا دم پژوهشکده نتونستم خودمو کنترل کنم...با مامان محیا عظیمی اومد بالا و دلم اصلا نمیخواست ازت دور بشم...آخه این چند روز خیلی بهت عادت کردم... ...
12/آبان/90
امروز صبح تو دانشگاه کلاس داشتم و ازونجایی که 5 شنبه ها مهد تعطیله با قرار قبلی قرار بود پیش بابایی بمونی...اما صبح با من بیدار شدی و منم برات یه فیلم گذاشتم. اما موقع رفتنم کلی گریه کردی... تو کلاس همش دلم پیشت بود آخه بابایی هنوز نخواسته که یاد بگیره چطور سرگرمت کنه...به هرکی جز اون بسپارمت میتونه واسه چند ساعت نگهت داره..اما اون از ترس زیاد مسوولیتش یادش میره که باید چکار کنه و دست و پاشو گم میکنه...این هم از شانس من... ساعت ده بود که دیگه قاط زد و زنگ زد و اس ام اس که داره میبردت خونه دختر عمه... وووواااای الان چی میخواد برات بپوشه؟؟؟ جای چند تا لباس رو بهش آدرس دادم اما بدون کلاه و موهای شونه نشده و صورت نشسته، بردت...کاش حوصله...
20/آبان/90
صبح جمعه با همکاری که کردی 8 از خواب بیدار شدیم..( نه کله سحر)..آخه نصفه های شب چندین بار بیدار شدی..چون جات عوض شده بود راحت نبودی... اما من همچنان خوابم میومد...با خاله جون سمانه تصمیم گرفتیم بریم جمعه بازار یه دوری بزنیم...شما پیش خاله جون وحیده موندی و کلی اذیتش کردی و کلی براشون زبون ریختی و اونا هم حال میکردن... خاله جون عسل رفته بود مراسم بابای عاطفه ( عروس خاله) اما من نرفتم. اصلا حوصله ام به عزاداری نمیکشید...واسه اینکه عاطفه جون ناراحت نشه دیروز یه سری بهش زدم... مهرناز اومد خونه مادر جون و کمی تو حیاط با هم بازی کردین... اونقدر قشنگ میگفتی اسکوتر که آدم دلش ضعف میکرد: ق...










