15/آذر/90 - عاشورا
ازونجایی که دیشب دیر خوابیدم نفهمیدم که کی صبح شد؟؟!!! با صدای بچه ها که میگفتم دسته داره میره از خواب بلند شدم...ساعت 8:30 بود و من با یه عالمه کار واسه آماده کردن خودمو محیاچکار باید میکردم؟؟؟ با کمک بچه ها شما رو آماده کردم و فرستادم و خودم هم دکمه های مانتومو تو راه بستم وچادرم رو تو خیابون سر کردم.. هر طوری بود باید به اول دسته میرسیدم و با گروه تعزیه ازت عکس مینداختم...میانبر زدم و چیداشون کردم...( این شگرد بچگیهام بود) گروه تعزیه منتظر گروه زنجیر زنان بود و یکجا ایستاده بودن و فرصت خوبی بود تا عکسهامو بندازم... خیلی دوست داشتم تو دسته باباعلی هم بودیم و وقتی اول صف ...












