محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

6/ دی/90

امروز خیلی برف بارید و همه جا سفید پوش شده...البته سمت دانشگاه ما. حوالی خونه فقط بارون بود!!! چندتا عکس میذارم.. دم مهد با دیدن برف بیدار شدی و ذوق کردی و این ذوق با دیدن خاله سهیلا کامل شد و اومد گرفتت و برد تو کلاست..تکیه کلامش هم اینه که این دخر عشق منه...خدا حفظش کنه..زن بامحبتیه...خیالم این روزها از کلاست کمی راحتتره...آخه دیروز زیر فرشها رو موکت کردند تا سرامیکها اذیتتون نکنه.. به سختی تا نیمه راه بالا اومدم...ماشینم گیر کرد و دنده عقب سر خورد..ترمز دستی هم کار ساز نبود...خودمو باختم.. خدا همون آقایی که تو روز برفی دم جهاد میایسته و کمک میکنه( مثل سری قبل ) رو رسوند و ماشین رو همون حوالی پارک کرد و پیاده تا پژوهشک...
7 دی 1390

لطفا به محیا و دختر دایی اش سنا رای بدید

سلام به ماماناي مهربون که همیشه به من و دخترم لطف داشتید!!!   محیا و سنا توي جشنواره ني ني وبلاگ شركت كردن، از شما ميخوايم كه بهشون راي بدين كدهای: ١٢٢ محیا  و    ١٢٥ سنا نحوه راي دادن بصورت پيامك هست وشما بايد به سه نفر متفاوت راي بدين!!!   نحوه نوشتن پيامك: نحوه نوشتن پيامك به اين صورت است كه كد اول را نوشته سپس يك فاصله وارد كنيد و بعد كد دوم را نوشته و دوباره فاصله اي وارد نماييد و در آخر كد سوم را نيز وارد نماييد و به شماره ٠٩٣٥٤٠٠٠٥٣٧ ارسال كنيد . مثال) ١٢٢ ١٢٤ ١٢٥  از همین الان دستتاتونو میبوسم   هر نفر باید به سه نفر که هر کد...
7 دی 1390

5/ دی/ 90

کلا شبها بد میخوابی و هی ووووووول میخوری و میچرخی...خوبه تو تخت نمیخوابی وگرنه تا صبح کله ات جای سالم نداشت مامانی، واسه همین صبح کجا پیدات کنیم خنده داره...زیر مبل رو متکای بابایی، زیر دست و پای خودمون.... چند مدل از خوابیدن محیا سر صبح پیش خاله جون وحیده که خوابیدی خوابشو بهم زدی.  طفلک میگفت ساعتی 50 بار بیدار شدم تا روی محیا رو بندازم... امروز تولدت دوستت آنا  پارسیانه!!! ( همسایه طبقه دوممون تو گلبرگ خونه آقای ریاضت)... از همینجا تولدش رو با هم بهش تبریک میگیم...ایشاله عاقبت بخیر بشه... آنا جون تولدت مبارک  این هم از کار امروزت تو مهد که با کمک خاله بهاره انجام دادین: ...
6 دی 1390

4/ دی/ 90

دیشب تا صبح ، مثل شبهای دیگه 180 تا ملق ( درست نوشتم) 360 درجه ای تو خواب میزدی...گفتم تا صبح سرما رو خوردی.. بله همین هم شد.. دیدم خس خس میکنی..رفتم کمی دارو بریزم تو بینیت شیرجه زدی و  ظرفش خورد به بینیت و خون اومد...همه جا رو خونی کردی و من و بابایی کله صبحی چی کشیدیم...تا خود دانشگاه از جفتش خون میومد و من خیلی ترسیدم..به رویا جون گفتم گفت موردی نداره از خشکی و آلودگی هواست...قرار شد امروز دکتر بیاد مهد و معاینه ات کنه... دلم نیومد از اون وضع خونی ازت عکس بندازم...زود خوب شو گلم تو مهد دوباره دچار توهم شدی و فکر کردی تمام نقاشی های رو دیوار و شما کشیدی و گفتی مانی ببین نقاشی کشیدم!!! بادکنکی هم که در نقش کره زم...
5 دی 1390

1/دی/90

صبح زود مادر جون بیدارمون کرد چون روضه ساعت 8 شروع میشد.. سریع آماده شدم و با کمک خاله جون وحیده آماده ات کردم...با دیدن بلندگو ها جا خوردی و کمی ترسیدی... اما چون همه اومده بدن مخصوصا مهرناز کلی ذوق کردی.... ساعت ده و نیم تموم شد و من هم رفتم چند تا کار بانکی داشتم رسیدم و نهار رو خوردیم و استراحت توپی کردیم... باقیمانده کادوی تولدت رو برداشت کردی و مادرجون و خاله جون چند تا cd برات خریدن و یکسره نگاه میکردی... این مدادها رو خاله جون وحیده خرید و زندایی زهره هم ظروف آشپزخونه علیرضا از رو منبر بیا پایین بچه بچه همسایه که خیلی شکـل صدفی بود اومده بود خونمون و شما اصلا خوشت نمیومد کسی ...
4 دی 1390

3/ دی /90

صبح روز شنبه و من حسابی تو محل کارم کار دارم.. چون همکارم شنبه ها نمیاد...تا دوازده به کارم رسیدم و پستها رو با تاخیر نوشتم و بعضی از دوستان خیلی بی قراری میکردن و لطفشون فوران کرده بود و منتظرمون بودن...مرسی از لطفشون...سمانه جون عاشق مرامتم به خدا.... ظهر کلاس داشتم و خودم تنها رفتم و بعد ازینکه برگشتم اونقدر مشغول بکار شدم که نفهمیدم که کی 3:10 شد...سریع جمع کردم و اومدم دنبال شما... تو خونه کمی جابجا کردن وسایل شمال رو داشتم..و شما هم به cd های جدیدت نگاه میکردی وبا ظرفات برای بابایی غذا پختی: اینا هم ساقه نی شکره که ازش قند درست میکنن..دوست بابایی داد و من و شما کمی ازش خوردیم!!!   ...
4 دی 1390

2/ دى/ 90

صبح زود دوباره بلند شدیم..دیگه جو روضه واست جا افتاد.... مردونه میگشتی. گریه کردی که با علیرضا برین خرما بگیرین. یاد بچگیهای خودم افتادم که میخواستم تو هر کاری باشم.. بریم دیگه!!!! و بالاخره موفق شدی: یه ژست هم بگیر: بعدش من رفتم جمعه بازار و پدرجون هم رفت که بلیطمون رو پس بده چون قرار بود با دوست بابایی آقای گرجی بیایم تهران!!!زمنو شوهر خوبی بودن. اما طفلکها بچه نداشتن.. تا یک بودم و نهار خوردیم و استراحت و سنایی هم برامون میخندید... ساعت 5 راه افتادیم و 7:30 بابایی رو تو جاجرود نزدیک خونه عمه دیدیم و اومدیم تهران.. ...
3 دی 1390