محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

24/آذر/90

صبح همراهی کردی و تا 9:30 خواب بودی و من هم خوابیدم...بیدار که شدی  گفتی مانی برو زیر پتو سرما میخوری.. صبحون خوردیم و رفتیم حموم...جلوی موهات رو هم کوتاه کردم.. منهم بعد شونه کردن موهات هی ازت عکس میگرفتم...گفتی مانی عکس نگیر cd  بذار... اینترنت خونه هم درست نشد و در واقع مهندس هنوز مودممو نیاورد... بابایی هم ازین بابت کلافه بود و تو خونه کاری جز خوابیدن نداشت...چون گلو درد هم داره قلیون رو هم خدارو شکر تعطیل کرد.. من هم کمی فولدر عکسها رو مرتب میکردم و شما هم میومدی رو میز کامپیوتر و اذیتم میکردی... بالا اومدنی با کمک مبل راحت بودی اما پایین اومدنی با کله میخواستی بیای و وقتی نمیتونستی میگفتی مانی کمک کن و ازین...
26 آذر 1390

23/آذر/90

سلام صبح نازدونه من بخیر... صبح باز هم بیدار نشده بودی. گذاشتمت تو جات و سپردمت اول به خدا و بعد به خاله بهاره...امروز قراره دکتر بیاد مهد...موضوع سوختگی پاهاتو به خانم سیفی گفتم تا دکتر ببینتت... کوچیکتر که بودی جز مواقع دندون درآوردنت، دیگه زخم پا نداشتی اما اخیرا همش پات سوختست... نمیدونم چطور تعویضت میکنن... خاله سارا هم راجع به پویا همینو میگفت... کاش مشکل حل بشه...خانم سیفی گفت از خاله سهیلا نظر میگیرن... روز خوبی داشته باشی گلم...سرم خیلی اینجا شلوغه...میبوسمت تا ساعت 3...   وقتی اومدم دنبالت خیلی خسته کارم بودم...و اعصابم خرد بود..کمکم کردی در رو ببندم..دست گلت درد نکنه مانی!! قربون او...
26 آذر 1390

21/آذر/90

امروز صبح تو مهد بیدار شدی و من خیلی خوشحال شدم...چون تا عصر دلم برات خیلی تنگ میشد.. بابایی هم که امروز سرکار نرفت و تو خونه خوابیده...خدا به داد خونه برسه... برگشتنی اومدم دنبالت سریع رفتیم خونه..اوضاع خونه خیلی بد نبود و بابایی هم بهتر شده بود...یه دوشی گرفت و سرحال تر شد و بعد چند روز اومد طرف شما..اما با احتیاط که به دهانش نزدیک نشی... شما هم کلی دلت تنگ شده بود و براش عشقولانه میکردی.. منم کارم سبک بود و کمی به کار کلاسهای خودم رسیدم و بعدش هم که نشستم امونم نمیدادی و ترجیح دادم خودم رو سرگرم کاری کنم که دست از سرکچلم برداری... شب با هم سریال عشق ممنوع رو سه تایی دیدیم.خوبه هر سه دنبال میکنیم... هرچند بابایی ...
23 آذر 1390

20/ آذر/90

امروز اولین روز تو سه سالگی شماست.. فهم و قدرت حرف زدنات بیشتر شده..شیطنتهات بازیگوشیهات، حرف گوش ندادنهات... همه چی بیشتر شده و در کنارش تحمل من کم.. دختر نازم خیلی کارات شیرین و قشنگه و این چند روز که شمال بودیم مادر جون و بقیه با یادآوری کارات کلی خوشن و من هم سعی خواهم کرد که تحملمو بالاتر ببرم و فقط از داشتنت عشق کنم... تو همه چیز منی.. صبح هم مثل روزهای دیگه خواب نحویل خاله بهاره دادمت و وقتی از لجبازیهات گفتم اونهم از پسرش امیررضا سر این قضیه می نالید... ایشاله همیشه سالم باشی و مهم نیست که چقدر شیطنت میکنی.. دوستت دارم کوچولوی من!!! الان دایی جون وحید برای ترمیم موهاش اومده تهران و الان زیر عمله... واقعا با این ک...
22 آذر 1390

19/ آذر/ 90- تولد دوسالگی یگانه دخترم

19/ آذر/ ٨٨ دنیا صدای گریه کودکی را شنید که اینک تنها بهانه برای خندیدن ماست محیای گلم تولدت مبارک!!! دختر نازم !!!   نه در قالب پست و نوشته، بلکه در تمام روز و شب و ساعت و ثانیه های این دوسال، اثبات کردی که تمام زندگی من و بابایی هستی...   جشن میلادت را به پرواز می روم   دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها   آسمانی که نه برای من   نه برای تو   که تنها برای “ما ” آبیست . . .                دخترم، محیایم، زندگیم!!! شما تنها کسی هستی که با عصبانیتها و فریاد ها...
20 آذر 1390

19/ آذر/90

سلام دختر نازم.. صبح طبق معمول خواب بودی و دوست داشتم بیدارت کنم و از بابت دیشب ازت معذرت بخوام...اما دیدم فایده ای نداره...بعد از ظهر خواستم جبران کنم که الان از شدت سرما خوردگی و سر درد نای بلند شدن ندارم... امروز بعد از مدتها دستگاهمو درست کردند و از فردا کلی کارم زیاد میشه اما نمیدونم این سرما خوردگی کجا بود که اینقدر بیموقع تشریف آورد...از بابایی گرفتم و خدا کنه شما نگیری... امروز خانم دکتر عسگری (استاد دوره لیسانسم) با یه اس ام اس تولدتو بهم تبریک گفت... همونی که مثل مادربزرگ برات سیسمونی آورد و خوشحالم امروزو یادش بود...و هممین دلگرمیهاست که باعث میشه آدم عدم وجود یک سری رو احساس نکنه... خدا کنه رفتیم خونه دختر گ...
20 آذر 1390

17/آذر/90

 توان پا شدن از جامو نداشتم و تا نه صبح علیرغم اینکه بالا سرم بیدار بودی تو جام خوابیده بودم و میلرزیدم...بابایی هم که زنگ زد همینجوری بود... صبح که بیدار شدی گفتی مانی بیدار شو صبحونه بخوییم...محیا پنیر بخوره چاقالو بشه... من قربون حرف زدنت بشم که همه چی رو الحمدالله کامل میگی.. به بابایی هم زنگ زدی و گفتی که برات مای بیبی بخره و چقدر هم دوسش داری و خدا میدونه که ما کی میخواییم از شرش راحت بشیم...  کمی برای خودمون و شما سوپ جداگانه درست کردم... و ماهیچه بخار پز و دیدم خوشت اومد وخدا رو شکر خوردی...خونه و لباسها رو مرتب کردم و دلم ازینکه نمیتونم امروز پیش خانواده ام باشم گرفتست... کاش تعطیل نبودم...چکار میشه کرد...
19 آذر 1390

18/ آذر/ 90

و باز هم یه جشن تولد دیگه صبح هنوز حال بابایی بد بود و حتی تب شدید کرد... به زور از جاش بلندش کردم و فرستادمش درمانگاه دم خونه...من هم که نرفتم چون با وجود شما و تو این سرما بیشتر دست و پا گیر میشدیم...یه سرمی وصل کرد و خدا رو شکر بهتر شد... از طرفی خاله ندا زنگ زد که برای تولد شما امشب میان خونمون...من هم به کارهام رسیدم و شامی درست کردم و رفتم برای کیک... وقتی برگشتم...  دیدم بله خانم در حال آرایشه...اون هم با رژ لبی که با کلی گشتن از شمال تا کیش، بلاخره دم در خونه رنگ مورد علاقه ام رو تازه دیروز پیدا کرده بودم... بابایی هم مشغول دیدن فوتبال و با خونسردی ماجرا رو دنبال میکرد... کلی حرص خوردم و برد...
19 آذر 1390