محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

5/آذر/90

صبح آیاتای و مادرش رفتن مهد و من هم با دوچرخه خاله فرزانه رفتم سوپر نون بخرم...خیلی باحال بود. این هم رخش خاله فرزانه: دیگه وقت برگشتنه!!! خیلی خوب بود و کلی خوش گذشت با دوچرخه..سنگک داغ گرفتم و برگشتم و صبحونه مونو خوردیم و خونه رو تمیز کردیم و ساکها و چمدونها رو بستیم و ساعت ١١:٣٠ عازم فرودگاه شدیم... بموقع رسیدیم و لی هواپیما با تاخیر پرواز کرد و حدود ٢ سوار شدیم و ٣:٢٠ تهران بودیم...   تو این فاصله کلی شیطنت کردی و کف زمین خوابیدی: هوا به طرز باورنکردنی سرد بود و برف میومد..لباستو از چمدون درآوردم و سوار تاکسی فرودگاه شدیم و باز هم ترافیک و ساعت حدودهای ٦ بود رسیدیم ...
9 آذر 1390

1/آذر/90

ماه آذر هم اومد...و شما داره دوسالگیت تموم میشه...و من از داشتنت بسیار خوشبختم... صبح خیلی آروم شیر و شربتتو خوردی و تا بیام سر کارم خواب بودی..حتی تو پمپ بنزین هم بیدار نشدی.... تو کلاستون هم ده تا بچه در حال شیطونی و شما دوتا خواب!! این هم دو دوست که خوابن. اگه گفتی کی ان؟؟؟ و این دو از نمای نزدیک: قربونت برم که با آرامش تو این شلوغی خوابیدی..درسا هم اومد بالا سرت و میگفت محیا بخواب!!! ... الان ساعت از 4 بعد از ظهر گذشته و شما تو پژوهشکده پیش منی...آخه قبل رفتنم میخوام کارامو تموم کنم و دستگاهمو راه بندازم... الان هم خاله جون اینا میخوان راه بیفتن تا امشب برسند تهر...
9 آذر 1390

7/آذر/90

صبحها چون همش خوابیدی نه عکسی دارم و نه حرفی برای گفتن... دهه اول محرم صبحها دانشگاه مراسم زیارت عاشورا میذاره..از فردا برنامه ریزی میکنم حتما میرم...اگه بیدار باشی ممکنه شما رو هم ببرم گلم.. امروز به وبلاگ دوستامون سری میزنم تا ببینم این چند روزی که نبودیم چه کارهای خوبی نی نی هاشون کردند.. وقت اومدن دنبالت پویا رو دیدیم و باهاش عکس انداختیم.. این هم محیا عظیمیه که نمیدونم چطور هم تاب میخوره و هم گریه میکنه.. تو مسیر برگشت به خونه رفتم کمی خرید کردم و شما خواب خواب بودی... شماره مهد دم خونه رو گرفتم و زنگ زدم که برای 5 شنبه ها نگهت دارن...خانمه گفت قانون نیمه وقت نداریم..اما شما چون فرهنگی هستید و دانشگاه کا...
9 آذر 1390

8/ آذر/90

امروز خانم ن همسایمون چون ماشینش تصادف کرد با ما اومد..با هم مهد رسوندیمت و خواب بودی... و بعدش رفتیم زیارت عاشورا و دیدیم تعطیله و اومدیم پژوهشکده....لباستو که از کیش خریدم گذاشتم تو کیفت تا خاله بهاره برات بعد از ظهر بپوشه تا مستقیم از دانشگاه بریم خونه شهریار اینا... روز خوبی داشته باشی عزیز دلم... این هم از نقاشی امروز خودت و دوستات:   بقول داش وحید: نقاشی بکشم؟؟؟ همش راه میره تو خونه و ادا تو در میاره.. بعد از دانشگاه، یکراست رفتیم خونه خاله ندا و کلی با شهریار بازی کردی...هر چند روابط هنوز هم خیلی حسنه نیست.. از وایت بردی که براش خریدی خوشحال شد و کلی نقاشی کشیدین.. شهریار داره...
9 آذر 1390

2/آذر/90 - کیش

صبح با خاله جونها سریع صبحونه رو خوردیم و ساعت 8 آژانس اومد و رفتیم فرودگاه و الان تو فرودگاهیم و منتظریم که سوار بشیم!!! برای شما هم بلیط Infant گرفتیم و بقول آقای مسوول بلیط فقط چند روز دیگه مهلت داری تا دوسالت بشه درواقع ایشاله تو سفر بعدی باید بلیط بخر!! موقع تحویل ساک کلی گریه کردی که چمدونهامون رو نبرند الان هم داری با خاله جونها تو سالن انتظار شیطنت میکنی...   سوار هواپیما که شدیم خیلی خوب بودی..ترس و در کنارش زیبایی مناظر رو بخوبی احساس میکردی و میگفتی مانی می اُشتیم !!! (می افتیم) دستاتو باز میکردی و شعر پرواز کنیم دوباره رو میخوندی...اولش با کمربند میونه خوبی نداشتی اما دیگه تا برسیم ک...
8 آذر 1390

6/آذر/90

صبح همه جا برفی و هوا خیلی سرد بود...خیلی زود راه افتادیم و ده دقیقه به 7 دم مهد بودیم که هنوز باز نشده بود...کمی تو ماشین نشستم تا اومدند...شما هم که کاملا خواب بودی... برگشتنی هم از دیدن برفها ذوق کردی... این هم کاردستی امروزت: تو خونه من به کارهای عقب افتادم رسیدم و شما پای تلویزیون بودی...مجبورم برات فیلم بذارم..اما میترسم برات خیلی ضرر داشته باشه...هرچند چیزهای خوبی ازشون یاد گرفتی... برات از کیش قمقمه خریدم و دارم کم کم عادتت میدم که توش شیر بخوری...آخه از شیشه پستونک بدم اومده دیگه.. شب هم از خستگی ده خوابیدیم... ...
8 آذر 1390

محرم

کاش بوديم آن زمان کاري کنيم از تو و طفلان تو ياري کنيم کاش ما هم کربلايي مي شديم در رکاب تو فدايي مي شديم السلام عليک يا ابا عبدالله ... فرا رسیدن ماه محرم بر دوست داران ان حضرت تسلیت باد امروز اولین روز محرمه و همه جا حال و هوای محرم پیدا کرده... فرارسیدن این روز رو به همه دوستاران آن حضرت تسلیت میگم   ...
8 آذر 1390

نی نی خوشگلمون آیاتای

سه بار عکسهای آ یاتای رو آپلود کردم اما پرید...گفتم حکمتی داره شاید...تورو خدا ماشاله یادتون نره.. این هم عکسهای ناناز تو این چند روز: آیاتای در حال شناسایی دستها:   نی نی آماده شده که بره مهد...آخ قربونش برم من!!! ...
7 آذر 1390