30/آذر/90
سلام ناز گلکم... صبح با بابایی وسایلمونو تو ماشین گذاشتیم تا خدا بخوادعصری بریم خونه مادرجون...بابایی اولش راضی بود تنها بریم اما آخریها هی الکی گله و بهونه گیری میکرد و حسابی بوست کرد تا دلش تنگ نشه...آخه بابایی فردا سرکاره و نمیتونه بیاد شمال.. ما هم جمعه برمیگریم... و چون مادرجون اینا پنجشنبه و جمعه روضه امام حسین دارن و فامیلها میان خوش میگذره..ایشاله.. لابد بچه ها هم همه امشب اونجا میمونن برای خوابیدن...خوابیدن که چه عرض کنم...شیطنت و اذیت کردن پدرجون...احسان محمد رضا علیرضا و سردسته شون دایی جون وحید !!! امین باکلاس و دخترها سحر لوس و مهرناز مودب و مرجان خنده رو و خاله جون وحیده وشیل و دتری من ...











