محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

16/ دی/90

صبح تا 11 خواب بودیم چون هرسه ساعت 7 صبح چشامون رو هم رفت...بله چیزی که میترسیدم سرم اومد.. سریع بردیمت درمانگاه فوق تخصص انصاری.. اما از همه بدتر اونجا بود..چه بچه هایی چه مریضی هایی آدم از زندگی سیر میشد... تومطب دکتره بدجوری ترسوندمون..گفت چقدر پوشوندینش. خوب شد دور از جونت تشنج نکرد..برید خونه تبشو کنترل کنید چون همه تختها پره و وضعیت همه بیمارستانهای تهران همینه...منو داری یخ کردم سریع زنگ زدم به مادرجون و حالا گریه نکن کی گریه کن... اونم بنده خدا پس افتاد و دایی جونها روبراهش کردن و طفلکی دیدم چند ساعت بعد تهرانه..علیرغم کارهای زیادی که داشتن و بدتر از همه اینه که وقت امتحان بچه هاست و همه به نوعی گرفتارن و طفلک خاله جون و...
17 دی 1390

15/ دی/90

بخاطر نخوابیدنهای دیشب من و شما تا 10و نیم صبح خواب بودیم و با تلفن خاله ندا بیدار شدیم.. محیا و صبحونه:  خاله ندا از دیروز میخواست که بریم خونشون و من هم که به وضعیتت اطمینان نداشتم..کمی به کارهای خونه رسیدم تا ساعت سه شد...و شما هم با عروسکات بازی میکردی..من قربون دخترم و نوه ام بشم...میشه من یه روزی باشم و نوه ام رو ببینم.. دیدم حالت بهتره و رفتیم نهار رو اونجا خوردیم.. محیا آماده شده بره خونه شهریار و قول داده که با هاش دعوا نکنه.. روسریتو برم دخملی حالت خوب بود...شربت سرفه گیاهی برات خریدم و شیر خشکتو و ( امیدوارم) آخرین بسته پوشک..این دفعه canbebe گرفتم گفتم اینو هم امتحان کرده...
17 دی 1390

14/ دی/90

صبحت بخیر... مثل همیشه خواب بودی من و بابایی هم کلی بوست کردیم که تا برگشت از سر کار انرژی داشته باشیم...شما هم کله صبح اصلا ازین کار ما خوشت نمیاد.. تو دانشگاه هوا به طرز فجیعی سوز داشت..دما  4- بود اما برف نمیباری فقط از دیشب یخ زده بود و خاله بهاره و مهدیه با امیررضا تو بغل سر خوردند کف زمین...بیچاره کسایی که مجبورن پیاده تو این شیب راه برن... روز خوبی داشته باشی.. بعد از ظهر با خاله نرگس اومدیم دنبالت تا با هم بریم جمهوری خرید...مهمتر از همه شورت آموزشیت رو خریدم. زیاد نگشتیم دیدم سرفه هات زیاد شده ترسیدم از سرما باشه  و نمیخواستم به روی خودم بیارم که ازین ویروسها گرفته باشی.. با خاله نرگس که خداحافظی کردم کلی تا خ...
17 دی 1390

13/ دی /90

صبحت بخیر نازگلم... صبح خواب بودی که تحویلت دادم...پویا هم خواب بود اما طفلک تب داشت..به مامانش زنگ زدم بیاد ببرتش.. آخه رو کسی نمیشه تو این کلاس حساب وا کرد..بچه تو تب داشت میسوخت اما تمام لباساش تنش بود و بدون تشک افتاده بود کنار دیوار..یخانم x هم رو شوفاژ نشسته و خودش رو گرم میکرد... دیشب خواب ددیم بابایی آیاتای رو بغل کرده و اومد خونه و گفت مهمون داریم . خاله فرزانه اینا اومدن...واای چقدر خوشحال شدم کاش بره دوباره یا اونا بیان یا ما بریم کیش...دلمون براتون تنگ شده خاله فرزانه و آیاتای خوشگل بلا.. بعدش رفتم زیارت عاشورا و الان هم سر کارم هستم.. این عکس رو تازه از وب بردیا کشف کردم خیلی نازه ببینین حتما: http...
14 دی 1390

12/ دی/90

صبح که تو خونه بهت شیر دادم نخوردی..خیلی ترسیدم گفتم نکنه مریض بشی و زبونم لال ازین ویروس.. وااای نه.....آمورمت مهد و شیرتو همونجا دادم بهت. خدا رو شکر خوردی.. این یکی از دیوارهای کلاسته که نقاشی جالبی روش کشیده: خیلی ناز خواب بودی... ملوسکم... این هم کاردستی فصل زمستون که به شیشه اتاقتون زدند.. این هم کتابهای داستان...  این هم قفسه کتابها و اسباب بازیها.. امیدوارم امروز بهت خوش بگذره.. بعد از ظهر که اومدم دنبالت کمی دیر شد. با این حال رفتیم نونوایی دانشگاه تا لواش برای سمبوسه امشب بخریم.. دیگه سرویسها حرکت کردن و ما هم لابلاشون رفتیم و خدا رو شکر زود رسیدیم... تو...
14 دی 1390

10/ دی/90

امروز بابایی ماشینو میخواست و قرار بود ساعت دو بیاد پیش ما.. ما هم صبح با خانم ن اومدیم سرکار...شما هم که خواب بودی...  الان تو دانشگاست و من نمیدونم بعد اینکه کارش تموم شد میره سرکارش یا با ما میاد خون..حتما از دیدنش خیلی خوشحال میشی... خیلی خسته ام...و  نیاز به خواب اساسی دارم.. بابایی ساعت 3 اینجا بود . من هم شما رو برداشتم و رفتیم پیشش.. دیدم گلاب به روت کارخرابی کردی مهدیه جونو صدا زدم تا عوضت کنه..اما جیغ کشیدی و باهاش نرفتی من هم ازت خواستم تا خونه تحمل کنی..که نکردی و کلی جیغ کشیدی تا خوابیدی.. تو خونه هم کمی خوابیدی و بیدار شدی..اما من و بابایی یکساعتی خوابیدیم.... خونه که در کیفتو باز کردم دیدم پوشکا...
12 دی 1390

7/ دی/ 90

صبح زمستانی - بهاری دخمل گلم و دوستام بخیر!!!! خدا رو شکر پس از بارندگی و برف هوا بهتر شد..و  سرفه های شما هم کمتر...خدا رو شکر سرما خوردگی نبوده.. دخترم قویه و به این راحتیها که نباید سرما بخوره... این هم یه عکس از هوای پاک تهران به محض رسیدن تو مهد دیدم خاله رویا داره برای مامان صدف از شاهکاریهاش تعریف میکنه..مامانه هم با چه ذوقی میخندید و گوش میداد..  آخه یه مهد و یه صدف کچل و قلدر!!!!جیگرشو!!!! همه بچه ها تو کلاس بیدار بودن اما شما خوابیده بودی تا وقتی بیام...بعد پرنیا خابالو هم اضافه شد.. پویا هم بلبل زبونی میکرد و به آرمان میگفت آرمان گریه نکن ببین پای مامانت درد میکنه.. لباساشو در...
12 دی 1390

8/ دی/90 - کاشان

٥ شنبه صبح علیرغم اینکه بابایی اصرار کرد زود راه بیفتیم قبول نکردم آخه کلی کار داشتم و عمو امیر هم بعد نهار میومد..خلاصه 2 راه افتادیم و 8 دیگه خونشون بودیم.شما هم که تو راه کاملا خاب بودی و به ما هم خیلی خوش گذشت.. اونجا که رسیدیم بچه های عمه مهراب هم بودن و شما وروجکها شدین 5 تا... من دیگه نمیگم که چه به روز صاحبخونه اومد...هرچند شما تنها دختر اونجا بودی و خانمممممممم محیا و شهیار و یاسین و مهراب: عمو امیر سرگرمتون میکنه: اگه گفتی این شکل چیه؟ حسابی هم اینجا دعواتون شد و شهریارو چنگ زدی...این تنها کار بدی بود که تو مسافرت کردی و چقدر هم باباش ازین قضیه ناراحته بسه دی...
12 دی 1390

9/ دی/90

صبح تا بیدار بشم 9 بود و ده از خونه زدیم بیرون...اولش حمام فین و بعدش هم خانه های تاریخی و نهار و بعدش شهر زیرزمینی نوش آبادو دیدیم عمو علی- شهریار و بابا و مامانش- و این سمت هم باباعلی و مامانی و خاله کوثر ( که از شهرش تو عکس دور افتاده طفلک) و محیا و چندتا عکس با بابایی: اینجا محل شهادت امیرکبیره: واین هم چند نما از خانه های تاریخی( عباسیان - بروجردی و...): و این هم آقای چینگ چانگ با خانوادش ( بگمونم همه زنش بودن ). و بابایی در حال نظاره که اونا از شما خوششون اومد و اومدن طرفمون!!!! بعد من و بابایی باهاش...
12 دی 1390