28/ دی/90
سلام دخمل ناناسم!!! صبح تو مهد با دیدنم بیدار شدی و گریه کردی و محکم بهم چسبیدی تا نرم. من هم بردمت تو راهرو کمی دورت بدم تا بهتر بشی...یهو چشمت به کلاس خاله رویا افتاد و با خوشحالی ازم خواستی که ببرمت اونجا.. من هم بردمت و خاله رویا با آغوش باز پذیرفتت... من هم رفتم سرکارم تا خاله رویا با شگرد خوبش شما رو تحویل خاله بهاره بده.. کاش همه مربیهای مهد تجربه اونو داشتن...نمیدونم چطور هم کارشو خوب انجام میده و هم تو دل شما اینقدر جا وا کرده... فکر کنم گشنه ات بوده خدا کنه زودی بهتون صبحونه بدن... عصری شاید با خاله سمی و خانم دکتر عسگری ( استاد دوره لیسانسم که همیشه به ما لطف داره) بریم بیرون یه دوری بزنیم و خوش بگذرونیم..&nb...








