20/ بهمن/90
صبح که بیدارشدیکلی نازم کردی و بالای بیست بار صدام کردی مانی تا اینکه بیدار شدم..خوب بود تا ساعت ده خواب بودیم سه تایی...معمولا کم پیش میاد..مسواک زدی و موهاتو بستم و گفتی مانی داش وحید مو نداره!! من دارم ... وای اگه بفهمه ... برنامه خوبی برای تعطیلات دارم خدا کنه بابایی بهش تن بده و ایشاله که خوش بگذره... این چند روزه که کنارتم با شیرین زبونیهات میکشی منو..گفتی شیرم تموم شده که!!! همشو خوردم!! اَمد رضا بخره!!!! منظورت علیرضا بود چون یکی دوبار برات خرید..کلا به محمد رضا و علیرضا و امیرررضا میگی امد رضا... سراغ شهریار رو گرفتی آخه مانی اون مادرجونش اومده و حسابی سرگرمه... لباس پوشیدیم که بریم 7حوض با بابایی میچسبید.....












