محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

قد و وزن و ازین حرفا

در حال حاضر اصلا همت نکردم که بدونم وزنت چنده، قدت چنده؟ چند تا دندون داری. فقط بلدم بیام تو وبلاگتو برات گزارش بنویسم..  اصلا از وقتی بدنیا اومدی تو هیچ مرکز بهداشتی اسمتو ننوشتم ولی هر وقت مریض میشدی تو مطب دکتر فردنوش قد و وزنتو اندازه میگرفت و همیشه هم میگفت خوبه.. چند روز پیش مامان محمدحسین ازم درباره دکتری تغذیه کودکان تو دانشگاه شهید بهشتی پرسید گفتم من اصلا با این چیزها کاری ندارم اطلاعی ندارم..چون همیشه اساتید برجسته تغذیه کودکان تو اطرافم ( بخصوص قوم شوشو) بودند که همیشه نظرشون این بوده که بچه ات لاغره و شیر سیر نمیشه و غذاش مقوی نیست.. چرا الکی پول دکتر بدم؟؟؟   ...
22 اسفند 1390

16/ اسفند/90

صبح گلم بخیر.. صبح زود رفتم آزمایشگاه دم خونه تا نمونه بدم برای دکتر هفته بعدم.. شما هم بعد اتمام کارم با بابایی اومدی آزمایشگاه. هرچند کاملا خواب بودی... بابایی هم طفلکی خیلی دیرش شد.ما با ماشین سریع اومدیم اما اون خیلی دیر رسید.. دم مهد تحویلت دادم و اومدم سرکار.. امروز تصمیم گیری برای شهریه ها انجام میشه.. منتظر نتیجه جلسه ایم.. هیچی دیگه گفتن باز هم باید صبر کرد. ظاهرا یه سری از مامانها خوب حرف زدند... بگذریم!! سه اومدم دنبالت و کمی با بردیا الاکلنگ سوار شدین و بعد بردیا و مامانش راه کمی رو با ما اومدند و ازین بایت خوشحال شدی ووقتی که پیاده شدند شروع کردی به جیغ و گریه که بردیا بیاد خونمون... امان از عشق امان امان: ...
21 اسفند 1390

19/ اسفند /90

گلم امروز 28 ماهه شدی و 28 ماهه که درکنار مایی و شمع کوچولو ولی پرنور خونمون شدی. همیشه تا هستم زوشن بمونی!! صبح دوباره نتونستم تا دیر وقت بخوابم. رفتم تو اتاق تا با خیال راحتتر ساک شما رو جمع کنم..داشتم نهار درست میکردم که خاله ندا زنگ زد که میان اینجا نهار. من هم یکی دوتا قزل آلاء رو بیشترش کردم و بعدش افتادم به جون حموم و توالت !! بابای محمد حسین (همکار بابایی) هم زنگ زد که شام میان.  من هم که بساط آش رشته رو پهن کرده بودم گفتم سخت نگیرم و با یه ماکارونی کنارش امشبو پیش ببرم.. از شیطنتای شما دوتا نمیگم که دیگه بیخیال شدم از گفتنش..باباها هم کمی کفری شدند که چیه هرروز شماها باید با هم شام و نهار بخورین. ما هم گفتیم...
21 اسفند 1390

18/ اسفند/90

صبح بابایی سرکارش رفت و من هم قبل شما بیدار شدم و کمی لباسهای رفتن عید رو با خیال راحت جمع کردم. شما هم وسایلتو مرتب کردی تا عید ازشون استفاده کنی. ببین کیفتو کجا گذاشتی تاشهریار برنداره.. بعدش چون من وبابایی عیدیامونو گرفتیم، رفتم سراغ بانک و قسط و کمی بریز و بپاش.. تمام بانکها که قفل بودن..ظاهرا میگن یارانه ها رو ریختن و تمام سیستم بانکی هنگ کرده بود و چه صفهای طویلی رو ایستادیم و نشد کاری انجام بدیم. تا ظهر بگمونم یه هزارتومن جابجا نشد.. ( بنوعی کمی ضایع شدم)!!! اما از مواد بهداشتی فروشی دم خونه کلی خرید داشتم و اونم با دستگاه کارتخونش بالاخره موفق شد کمی پول برای منو و خودش برداره. من جمله یه باکس پوشک مولفیکس برات خریدم و...
21 اسفند 1390

13/ اسفند/ 90

سلام گلم علیرغم اینکه استراحت پزشکی داشتم اومدم سرکار تا به گزارش آخر سالم برسم.. هرچند کامپیوتر و بدتر از اون اکسل رو میبینم تا شقیقه ام سوت میکشه..امروز بابایی میاد دانشگاه واسه همین ماشین رو برد.. ما هم با خانم ن اومدیم..نزدیک دانشگاه یه ماشین از پشت بهش زد و طفلکی ماشین رو داغون کرد.. ما هم یه دربست گرفتیم و رسوندمت مهد و خواستم برم کمکش که گفت نه. و اومدم سرکار.. امیدوارم امروز ختم به خیر باشه..و همه مشکلات آخر هفته تموم بشه.. سرکار، کارم خیلی زیاد بود. کارآموز جدید هم کنارش اومده بود تا ساعت 1 جمع و جورش کردم و رفتم از بابایی پایین دانشگاه ماشینو گرفتم و رفتم پیش مامان درسا تا از دندونم عکس بندازه.. بعدش خانم دکتر تشخیص داد که...
16 اسفند 1390

یه خبر خیلی خیلی مهم

دوستان عزیز هشدار شرکت نستله ، برای سرلاک نستله شیر و موز که دارای بار کد 7 613033089732 و batch number 10980295 L و expiry date of October 2012 است . که ممکن است حاوی شیشه باشد لطفا این مطلب را اطلاع رسانی کنید حتی اگر شما مادر و پدر نباشید URGENT!!! For all parents, Nestle is asking for everyone to return all BANANA BABY FOOD have .the batch number 10980295 L and the bar code 7 613033089732 with an expiry date of October 2012, because they may contain GLASS. Please share for all babies safety, EVEN if you are not a parent . You could help save a child... همچنین برای اطمینان از صحت خبر می توانید در سایت گوگل عبارت زیر را سرچ کنید ne...
15 اسفند 1390

14/ اسفند/ 90

صبح نازت بخیر گلم.. دیشب پوشکت نکردم و خوب خوابیدی..آخه اصلا شبها خیس نمیشی و این برای مراحل بعدی خوبه..این روزها هم خیلی پات زخم شده و مجبورم باز نگهت دارم.. وارد غم عظیم پوشک نمیشم که دلم خونه.. آخه چرا اینقدر علاقه ات به پوشک روز بروز بیشتر میشه.. شما که نزدیک مدرک دکتری بگیری...بخدا روم نمیشه بکسی بگم که هنوز میبندمت..بگذریم. ماشین خ نظری تو تعمیرگاست و صبح با ما اومد. شما هم تا دیدیش گفتی مانی خاله تصادف کرده ..مگه حالا حالاها یادت میره.. این روزها پویا هم مریضه و نمیاد مهد و شما میگی بابایی پویا تصادف کرده ماشین نداره بیاد مهد ..اما تصادف باباش 5-6 ماه پیش بود. . بعد تو راه خوابیدی.. یهو نزدیک دانشگاه خواب دیدی که یک...
15 اسفند 1390

10/ اسفند/90

صبح بخیر امروز کاملا بیدار بودی و کیف عروسکی جدیدتو که کیش خریدیم کشف کردی و با عشق اون اومدی مهد..و از تو ماشین داد میزدی و به پرنیا نشونش میدادی.. تو کلاس با امیررضا تنها بودی.. ترسیدم بلایی سرت نیاد.. کمی دورو برها دور زدم و دیدم همه چی آرومه و اومدم سرکارم.. از صبح هم که وضعیت سرگیجه ام بدتره..کاش میشد نیام سرکار..و کاش امروز میرفتیم شمال.. اما با اینکه فردا اولین سال مادرجون باباعلیه اما تا فردا عصر باید سرکار باشه و گفت رفتنمون کنسله... با دوستات چند تایی عکس انداختیم و رفتیم خونه... تو این عکسها از ترس افتادن دست پرنیا رو گرفتی یه خرده هوا گرم شد و ما هم خوشحال آزادتون کردیم ا...
14 اسفند 1390

12/ اسفند/90

صبح جمعه سعی کردم دیروز رو فراموش کنم. تمام دردهای جسمی و روحیشو.. یه صبحونه توپ و ازون فرنیهای معجونی درست کردم و بعدش ماهی شکم پر یه درسته کامل که سه تایی تهشو دربیاریم.. چقدر هم خوب شد اما حس عکس گرفتن نداشتم.. وسط نهار چنان سرم دوباره تیر کشید که بزور نهارمونو تموم کردیم و رفتیم درمانگاه  فوق تخصصی انصاری.. یه عکس از سرم گرفتنو و دکتر داخلی تشخیص داد که سینوس شدید فکی گرفتم و آنفلونزای هفته پیش درمان نشد و تبدیل به سینوزیتی شده که اصلا تا حالا سابقه نداشتم... یاد سردردها و جملات لحظه های آخر خاله جون زهره افتادم..اما حتی رمق وصیت کردن هم به باباعلی نداشتم..به تو فکر میکردم اما تو اون لحظه با خودم گفتم باباعلی و مادرجون و خاله ج...
14 اسفند 1390