محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 22 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

24/ اسفند/ 90

صبح بخیر امروز تو مهد عکاس میاد و من هم لباس نوت رو آوردم تا بپوشی.. امیدوارم مثل سری قبل عکسای خوبی بگیری.. خدا بخواد فردا عازم میشیم و امیدوارم همه چی خوب باشه.   من که نمیدونم چرا دلم گرفته.. شاید جمع شدنها کنار هم یاد کسایی رو که نیستن بیشتر خالی میکنه.. بخصوص که تولد خاله جون اول فروردین بود و همش موهای خوشگلشو رنگ میکرد و تو تولدش از بس برامون با ادا میرقصید خسته میشد ..چه پاک و مهربون و معصوم بود.. خاله جون سی و دومین بهار زندگیتو ندیدی و رفتی.. و محیای عزیزو که برای اومدنش بی تابی میکردی  دیگه نمیتونم بنویسم بگذریم، این هم چند تا عکس از امروز صبح پرنیا که بعد رفتن مامانش دوست نداشت بره...
8 فروردين 1391

26 اسفند 90

صبح بسختی بیدار شدم و کنی اتاقی که توش لنگر انداختیم ( خاله جون وحیده ) رو مرتب کردم و بعدش هم جمعه بازار.. خیلی شلوغ بود اما حال و هوای عیدشو دوست داشتم. بعدش نهارو کمی چرت و ساعت 4 حاضر شدیم که بریم جشن عبادت پریسا. اولش خواب بودی اما مهرناز و کیک و دست زدن و .. رو که دیدی حالت جا اومد. اونجا هم شورت آزمایشی پات بود و پوشکت نکردم و کیمی بهت دوتا بادکنک جایزه داد. یه مسواک هم پریسا داد. بابایی هم با زنگ و اس ام اس پیشرفت پروژه رو دنبال میکنه...خلاصه کلی خوش گذشت بهمون بگمونم به اون هم خونه مامانیش بد نگذره.. تا برگشتیم خونه دوباره خوابیدم. تا الان که برای شام بیدار شدم. میایم شمال همش کسلم. شبا هم شما بهونه گیری و گریه...
8 فروردين 1391

25 اسفند 90

صبح زود از خواب بیدار شدیم و ساعت 7 آماده حرکت بودیم. یازده صبح رسیدیم بابل. تو راه فقط یکساعت خوابیدی. ازونجایی که هیچوقت صبحها حرکت نمیکردیم، اینبار متفاوت بود. تو یه دور پیچ جاده، ماهیت از شیشه افتاد و بابایی رفت براش آب گرفت. بعد نهار رفتم آرایشگاه و تا  7شب طول کشید. بعدش خیاطی و ... شما هم امروز کاملا پوشک نشدی. فعلا که دم عیدی گندکاری اساسی رو فرشا نداشتی. اما هنوز هم مشرف به قضیه نشدی. اکیدوارم هرچه سریعنر پروژه رو به پیشرفت بره.. شب اونقدر خسته بودیم که با اینکه همه جمع بودند من و شما خوابیدیم.. ...
8 فروردين 1391

و عید آمد

    نمادهای سفره هفت سین سیر: سیر گیاهی است گندزدا. و نمادی است برای سلامتی و تندرستی . سماق: چون به رنگ خورشید به هنگام طلوع است نمادی است برای از بین رفتن شام تیره و طلوع صبح صادق.   آیینه: نمادی از وجدان و بازتابِ اندیشه، گفتار و کردار آدمی‌ می‌باشد. سنجد: میوه درخت کنار به نشانه عشق زیرا معتقدندکه وقتی کنار به حد رشد خود رسید ،رایحه آن و میوه آن باعث عشق مردم به یکدیگر می گردد. سرکه: در روایت است که چون درست شدن سرکه زمان طولانی نیاز دارد و صبر زیادی را می طلبد. بنابراین سرکه نمادی است برای صبر. سیب: نمودار‌ِ راز و رمز عشق و دلدادگی و بارور...
8 فروردين 1391

تقویم 91 برای محیا گلی

فصل بهار: البته دست پریسا جون درد نکنه با آموزشهای خوبش.. و تقویم محیا رو تو سایتشون میتونید ببینید http://noruz1391.niniweblog.com/post324.php چون اینجا مجبور بودم سایزشو کوچیک کنم یه خرده کیفیتش بد شد..مناسبتهای مهم خودمون هم رو وارد کردم.. و اما بقیه فصلها در ادامه مطلب:   تابستان: پاییز: و زمستون: ...
8 فروردين 1391

23/ اسفند/ 90 - چهارشنبه سوری..

صبحت بخیر!!! امروز چهارشنبه سوریه و من ناراحتم که شمال نیستیم. علیرضا هم اس ام اس زد که حتما بریم اما مگه میشه..ایشاله رفتیم ، مثل هر سال چهارشنبه سوری سوری برگزار میکنیم.. تازه مادرجون هم آش ترش میپزه چقدر دلم میخواد.. صبح کاملا بیدار بودی. ظاهرا دیشب خوب خوابیدی خدا رو شکر.. من هم کار بانکی داشتم و با شما رفتم. تو ماشین نشسته بودی و از پشت شیشه منو دم عابر بانک میدیدی اما کلی گریه کردی و دخمل خوبی نبودی.. این هم از سفره هفت سین مهد: ( دیگه عکسش دزدی نیست بخدا . خودم گرفتم) ما هم کمی دیر رسیدیم و دوستات داشتند نرمش میکردن. دوییدی طرفشون..تو رو خدا نگاشون کن. من هم که دوربین همرام نبود و موبایلم لرزه گیر نداره...
24 اسفند 1390

پست آخر سال

امروز آخرین روز کاری ما تو سال 90 هست و سال کاری خوبی بود و من همشو کار کردم . آخه سالهای پیش مرخصیهای استعلاجی و زایمانم کمی شرایط کاریمو خراب کرده بود و خدا رو شاکرم که به من و شما و بابایی سلامتی داد تا کنارهم باشیم و یکسال رو با همه دغدغه ها و چیزهای خوب و بدش بتونیم به خوشی سپری کنیم. امیدوارم سال بعد، بهتر از امسال و با حذف بدیها و بدبیاریها، برای ما و دوستانمون باشه.. شاید تا مدتی اینجا نباشیم اما قول میدم هر روز تو لپ تابم وقایع رو ثبت کنم و وقتی دستم به اینترنت پر سرعت مرجان افتاد همه رو تو وبلاگت بذارم.. خیلی دوست داشتم تا عید رو دور سفره کوچیک سه نفره خودمون جمع بشیم اما خوب، نشستن کنار سفره بزرگتر ها هم ...
24 اسفند 1390

17/ اسفند/ 90

صبح ناناسم بخیر!!! صبح با سرو صدای من و بابایی که داشت غلنجمو میشکوند بیدار شدی ( من مطمئنم الان قربانعلی یه متلک میندازه). تا دم مهد هم بیدار بودی و تو ماشین هی میگفتی مانی تاب سرده بریم خاله بهاره.. من هم تاییدت کردم و پرنیا و مامانشو دیدیم که رد شدن.. گفتم آره مانی جون پرنیا هم الان میره تو کلاس.. دم در مهد که رسیدیم دیدیم پرنیا سوار تاب شده و خوشحال و خندون و من بعنوان یه مادر ضایع شدم.. سریع با بچه ها مشغول بپر بپر و بازی شدی.. روز خوبی داشته باشی گلم.. این هم برای روحیه دادن به دوستای خوبم که از اینترنت عکسشو برنداشتم از گل رو میز رئیسم عکس انداختم.. صبح که اومدم سرکار دیدم همکارم جلوتر از من داره میره.. سریع ...
23 اسفند 1390

22/ اسفند/90

صبح بخیر. امروز الکی دیر راه افتادیم. البته داشتم لباس جشنتو میپوشیدم آره امروز تو مهد عمو شهرام میاد و قراره جشن نوروز بگیرید... منم خوشگلت کردم و چون تازه بیدار شده بودی چشات میسوخت و میگفتی مانی چشام کور شده .. و این هم بچه ها که آماده شدن برن جشن... هستی جان یه کم فاصله بگیرید از هم !!! اینقدر لاو نترکونید بردیا خان هم که دیروز سلمونی رفته: این هم بچه های کلاس بالایی که منتظرن برن جشن: بهتون خوش بگذره. خانم سیفی گفت که نمیشه مامانها بیان جشن و فیلم بگیرن.. مامان آویسا گلی هم لطف کردو از دخملم عکس انداخت!!! با کلیک رو اسمش، برید تو وبلاگش ببینید.. بقیه رو...
23 اسفند 1390