11/اسفند/90
5 شنبه صبح که بیدار شدیم دیدم حالم خوب نیست.اولش که نمیدونستم چمه!!! گفتم شاید اگه بریم بیرون دور بزنیم حال و هوام عوض میشه.. اول به کارهای خونه رسیدم و شما هم کمکم کردی و بعد رفتیم بیرون و همش سر یخچال میری جدیدا این هم همون کیف جدید محیا که قول دادم عکسشو بذارم کمی خرت و پرت خریدم و نهارمونو از بیرون خریدیم و اومدیم خونه خوردیم و بعدش خوابدیم.. بیدار که شدم حالم خیلی بدتر شد و از سردرد جیغ میکشیدم.. زنگ زدم به بابایی سرکار نبود.. طی یه برنامه از پیش تعیین نشده عمو محمد و خانمش از شمال اومد و با اون یکی عمه خونه این یکی عمه جمع شدند و بابایی هم که محل تجمع نزدیک ...











