9/ اسفند/90
سلام. نانازی امروز خوشحال و خندون بیدار شدی ( خدارو شکر) و دوباره خوابیدی تا مهد. اما با سرو صدای ما (مامانها) که جلوی در مهد جلسه شور گذاشتیم بیدار شدی.
آخه اولتیماتوم دادند که شهریه فروردینو کاملا بدیم تازه نصف شهریه رو هم بعنوان عیدی باید تا تاریخ مقرری پرداخت کنیم. خوبه والا عیدی که تعیین کردن نداره هر کی هر چی دوست داره میده
خلاصه زیاد تو بحث شرکت نکردم و بردمت تو کلاس. ما هم تابع جمع هستیم..هر کاری که کردند ما هم انجام میدیم..
فقط هستی اومده بود. با هم سریع شروع به بازی کردید و من هم چندتا عکس گرفتم ازتون:


اگه گفتین این کیه؟

بله پرنیای منظبت که داره دستشو میشوره و فکر کنم تنها کسیه که تو کلاستون به اسلحه گرم مجهز نیست و اینجا کارشو میکنه..آخه چند ماهی از شما یزرگتره..
و بعد رفتم زیارت عاشورا و بعدش اومدم سر کارم.. روز خوبی داشته باشی..
امروز قول میدم یراست ببرمت خونه و دیگه نرم جایی..بووووس
برگشتنی هوا عالی شده بود دیگه عید داره میاد. الان چه هوای داره حیاط خونه مادرجون با اون گلهای نرگسش... دلم برای اونجا لک زده.. اینهمه تعطیلات داشتم و نرفتم... روزهای آخر اسفند خیلی قشنگن.. عوضش روزهای تعطیل عید رو اصلا دوست ندارم..اصلا سال جدید که میاد دلم میگیره بخصوص اینکه 3 فروردین هم تولدمه و یه سال بزرگتر میشم..
بگذریم پامو که گذاشتم خونه تا شب فقط خواب و سرگیجه یادم میاد.. بخاطر گلوم چرک خشک کن میخوردم و همه آب بدنم سوخته.. هر چی میخورم فایده نداره.. همش کسلم.. بزور به کارهای شما میرسیدم.. شام هم از دیشب داشتم و گرم کردم و ظرفهای نشسته داخل سینک آواز آخر هفته میخونن...
نفهمیدم کی خوابیدم..فقط میشنیدم بابایی هی نازتو میکشید و هی شما هم پا نمیدادی..



9/ اسفند/90
