1/ اسفند / 90
بله افتادیم تو آخرین ماه سال..همیشه حال و هوای این ماه رو دوست دارم... بخصوص اینکه بعد از طلوع افتاب میزنیم بیرون و دیگه تاریکی کله صبح تموم شده..
صبح که خواب بودی و دم در تحویلت دادم..
بعدش رفتم درمانگاه تا مامان درسا و دکترشون روی دندونم نظر بدن. گفتن خوبه و من الکی حساسم.. بعد مامان پرنیا میگفت دخترت چقدر خانمه اما عجله داشتم و دقیق نپرسیدم چرا..همینجا ازش میخوام توضیح بیشتری بده..
روز خوبی داشته باشین..
تو مهد هم جدیدا دوست داری هرروز یه بادکنک بکنی..نمیدونم چقدر طول میکشه تا صدای خ سیفی در بیاد..البته بقول مامان صدفی همش مال تولد بچه های خودمونه و تازه بادش خوابیده و دیگه ازبس آفتاب بهشون خورده نازک شدن

بعدش ترافیک کم بود و سریع رسیدیم خونه..تو راه پله که خودت میرفتی بالا گفتی وای مانی چقدر پله زیاده..و من از تعجب
اینجوری شدم..قول میدم بعد عید خونه رو عوض کنیم و یا آسانسوردار و یاطبقه پایین بگیریم تا پاهای نازت خسته نشه...سریع کارهای شاممو آماده کردم ( خوراک قارچ و مرغ) تا بریم بیرون واسه این همکار تازه عروس از دلونگی کادو بخریم.. اما خسته بودم و گذاشتم آخر هفته...
برای شام هم اینا رو مخلوط کردم و تفت دادم:

اینجوری..بترتیب پخت:

و شد این...

از اونور هم سوپ خوشمزه شما در حال آماده شدن بود

البته من به غذاها زیاد رب نمیزنم..زعفرون زدم
اینا همش چند دقیقه طول نکشید. cd تراشه رو برات گذاشتمو و کمی دراز کشیدم و چرتم برد. اما 20 بار اومدی و گفتی مانی دوست دارم نخواب... و دیدی فایده ای نداره گفتی آب میخوام ، سیب میخوام و... تا پاشم ازجام..من هم بی خیال شدم و رفتم تو آشپزخونه..بابایی هم 6:30 با بربری داغ اومد..از بس گشنه بودیم شامو چیدم و این هم از خوراک و سوپ:


لابد الان میگید اینا چقدر گشنه ان...
از بس از غذا عکس گرفتم یهو احساس کمبود کردی و برخلاف همیشه که از دوربین بدت میومد( بدلیل کثرت عکسهایی که میگیرم) گفتی مانی از من عکس بنداز دیده(دیگه)!!
در مورد کارهای آموزشی هم از قصد همراهی نمیکنی..و تو جزوه اش نوشته بود طبیعیه..کلمه بابا رو بهت نشون دادم گفتم این چیه؟ گفتی فرشاد
( فرشاد همون آقا دیونه است که ازش میترسی)
اما آخرش مامان و بابا رو درست میگفتی و من هم کلمه بعدی یعنی دست رو طبق جدول رونمایی کردم و خیلی خوشت اومد و هر سه رو درست تشخیص میدی..مانی فدات بشه گلم...
شب هم بعد تماشای مسابقه dance خوابیدی..



1/ اسفند / 90
