محیا جانمحیا جان، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 9 روز سن داره
دوقلوهامهنیا ومهستا دوقلوهامهنیا ومهستا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

برای نازنین دُخترانم

1/ اسفند / 90

1390/12/2 10:43
نویسنده : مامان مریم
377 بازدید
اشتراک گذاری

بله افتادیم تو آخرین ماه سال..همیشه حال و هوای این ماه رو دوست دارم... بخصوص اینکه بعد از طلوع افتاب میزنیم بیرون و دیگه تاریکی کله صبح تموم شده..

صبح که خواب بودی و دم در تحویلت دادم..

بعدش رفتم درمانگاه تا مامان درسا و دکترشون روی دندونم نظر بدن. گفتن خوبه و من الکی حساسم.. بعد مامان پرنیا میگفت دخترت چقدر خانمه اما عجله داشتم و دقیق نپرسیدم چرا..همینجا ازش میخوام توضیح بیشتری بده..

روز خوبی داشته باشین..

تو مهد هم جدیدا دوست داری هرروز یه بادکنک بکنی..نمیدونم چقدر طول میکشه تا صدای خ سیفی در بیاد..البته بقول مامان صدفی همش مال تولد بچه های خودمونه و تازه بادش خوابیده و دیگه ازبس آفتاب بهشون خورده نازک شدن

بعدش ترافیک کم بود و سریع رسیدیم خونه..تو راه پله که خودت میرفتی بالا گفتی وای مانی چقدر پله زیاده..و من از تعجبتعجب اینجوری شدم..قول میدم بعد عید خونه رو عوض کنیم و یا آسانسوردار و یاطبقه پایین بگیریم تا پاهای نازت خسته نشه...سریع کارهای شاممو آماده کردم ( خوراک قارچ و مرغ) تا بریم بیرون واسه این همکار تازه عروس از دلونگی کادو بخریم.. اما خسته بودم و گذاشتم آخر هفته...

برای شام هم اینا رو مخلوط کردم و تفت دادم:

اینجوری..بترتیب پخت:

و شد این...

از اونور هم سوپ خوشمزه شما در حال آماده شدن بود

البته من به غذاها زیاد رب نمیزنم..زعفرون زدم

اینا همش چند دقیقه طول نکشید. cd تراشه رو برات گذاشتمو و کمی دراز کشیدم و چرتم برد. اما 20 بار اومدی و گفتی مانی دوست دارم نخواب... و دیدی فایده ای نداره گفتی آب میخوام ، سیب میخوام و... تا پاشم ازجام..من هم بی خیال شدم و رفتم تو آشپزخونه..بابایی هم 6:30 با بربری داغ اومد..از بس گشنه بودیم شامو چیدم و این هم از خوراک و سوپ:

لابد الان میگید اینا چقدر گشنه ان...

از بس از غذا عکس گرفتم یهو احساس کمبود کردی و برخلاف همیشه که از دوربین بدت میومد( بدلیل کثرت عکسهایی که میگیرم) گفتی مانی از من عکس بنداز دیده(دیگه)!!نیشخند

در مورد کارهای آموزشی هم از قصد همراهی نمیکنی..و تو جزوه اش نوشته بود طبیعیه..کلمه بابا رو بهت نشون دادم گفتم این چیه؟ گفتی فرشاد قهقهه( فرشاد همون آقا دیونه است که ازش میترسی)

اما آخرش مامان و بابا رو درست میگفتی و من هم کلمه بعدی یعنی دست رو طبق جدول رونمایی کردم و خیلی خوشت اومد و هر سه رو درست تشخیص میدی..مانی فدات بشه گلم...

شب هم بعد تماشای مسابقه dance خوابیدی..

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

عروسکم پرنیا
1 اسفند 90 10:01
سلام
آخه دختر من کیفشو برداشته بود وبا داد وگریه بلند منو گرفته بود ومی خواست بامن بیاد از اون طرف درسا چون مامانش رفته بود داشت جیغ می زد ودختر تو با تعجب از صدای آنها بلند شده بود داشت به دختره های ما نگاه می کردواین کار اونها براش عجیب بود ولی اصلا ابراز ناراحتی نکرد
من ÷یش خودم فکر کردم به مامانش که نرفته پس به کی رفته


بله عزیزم به خاله سولمازش رفته..
مامان پارسا
2 اسفند 90 8:26
راست می گی نزدیک عید که می شه منم یه جورایی کیف می کنم بخصوص وقتی یاد تعطیلات عید می افتم
مامان محیا
2 اسفند 90 10:13
عجب غذای خوشمزه ای
ببینم دوربینو میندازی گردنت و از هرکاری که میکنی عکس میگیری؟علی الخصوص از کدبانو گری خودت.نمیترسی بدزدنت و از دست بری و اونوقت شوهرت چیکار کنه


راحت میشه
مائده
3 اسفند 90 10:30
منم ازین غذاها می خوام
مادر آیاتای
4 اسفند 90 22:41
واااای دلم خواست از این غذای خوشمزه مخصوصأ بابربری داغ (آخه مایه رگمون ترکه) و ماست یا ترشی و اینا و اگه خانم خونه خیلی کدبانو باشه سبزی خوردن... وای چه شود. با اون قضیه اسم فرشاد خیلی خیلی خندیدم. بامزه بود. محیا رو ببوس.


مرسی گلم... بوووس واسه نی نی خودم